سال اول - شماره۲۵۶
چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ - ۱۷ جمادى الثانى ۱۴۲۵ - ۴ اوت ۲۰۰۴
شستن اوراق به رود
بابك ذاكرى:كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» را شيخ محمد حسين نائينى (۱۳۵۵- ۱۲۶۵) در طرفدارى از مشروطيت و مطابقت آن با اصول شريعت اسلامى به رشته تحرير درآورد. اين كتاب از جمله اولين تلاش هاى روحانيت شيعه در تطبيق اصول تجدد با اصول شرعى است. اما بعد از شكست مشروطه خواهان آيت الله نائينى نسخ موجود اين كتاب را جمع آورى كرد و آنها را به آب فرات افكنده اما نسخه اى از آن در دهه ۳۰ شمسى به دست آيت الله طالقانى رسيد و ايشان در سال ۱۳۳۴ اين كتاب را با حاشيه اى كه بر آن نوشته بود منتشر كرد.

شيخ محمد حسين نائينى از فقيهان بزرگ دوران مشروطه و از پاى سخت ترين آنها در طرفدارى از مشروطه بود. او مدتى به شاگردى ميرزاى شيرازى مشغول بود و در همان ايام در عراق با افكار سيد جما ل الدين آشنا شد. پس از آن وى به شاگردى دو عالم طرفدار مشروطه، آخوند خراسانى و آيت الله مازندرانى عمر گذرانيد. او حاصل بحث هاى طرفداران روحانى مشروطه، از جمله دو استادش، مبنى بر اينكه قواعد مشروطه از دل شرع مقدس برآمده است را در كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» بيان كرده است و البته دو استاد او نيز بر آن كتاب رقم تائيد زدند. آيت الله شيخ عبدالله مازندرانى در تقريظيه اى بر كتاب نوشته است: «... [اين كتاب] اجل از تمجيد و براى تكميل عقايد و تصديق وجدانى مسلمين به ماخوذ بودن تمام اصول و مبانى سياسيه از دين قويم اسلامى كافى و فوق مأمولست.»

نظير همين مطلب را آخوند خراسانى درباره كتاب بيان كرده است و اين درست نشان دهنده راى علماى مشروطه در آن زمان است چه حتى بررسى ريشه شناسى لفظ مشروطه نيز نظر مذهبى ها و غير مذهبى ها بسيار تفاوت داشت. آنها مى گفتند مشروطه ترجمه واژه Constitution است و مذهبى ها تاكيد داشتند كه اين واژه از ريشه عربى با عنوان مشروطه كردن و مقيد كردن گرفته شده و مطلقاً برخاسته از شرع مقدس اسلام است. دقيقاً در پرتو نظر كردن به چنين بحث هايى مى توان تاكيد نائينى را بر دينى بودن مشروطه درك كرد.

اما نائينى پا را از اين هم فراتر مى نهد و رمز پيشرفت اروپاييان و ملل مسيحيه را بعد از جنگ صليبى اخذ «اصول تمدن و سياسات اسلاميه ... از كتاب و سنت و فرامين صادره از حضرت شاه ولايت عليه افضل الصلوه و السلام و غيرها» مى داند. نائينى اسلاميت را سرچشمه ترقى و خرابى ملك را مخالف اسلام مى داند. گويى نائينى در اينجا روى صحبت را از علماى روحانى برمى گرداند و روشنفكران مشروطه را مخاطب قرار مى دهد و مى كوشد به آنان بفهماند كه عقب افتادگى مسلمانان به دليل فراموشى احكام اسلامى است و پيشرفت اروپاييان ناشى از اخذ دستورات از فرهنگ اسلامى. سبب نامگذارى اين كتاب را نائينى در ابتداى كتابش توضيح داده است: «چون وضع رساله براى تنبيه امت و ضروريات شريعت و تنزيه ملت از اين زندقه الحاد و بدعت است لهذا نامش را «تنبيه الامه و تنزيه المله» نهاده سپس نائينى ساختار كتاب را توضيح مى دهد: «... و مقاصدش را در طى يك مقدمه، و رسم پنج فصل و خاتمه ايراد مى نماييم.» نائينى در مقدمه كتابش ابتدا لزوم وجود حكومت را بيان مى كند و مهمترين مسئوليت حكومت را حفظ بيضه اسلام مى داند. سپس نائينى دو نوع حكومت را از هم تشخيص مى دهد و با تاكيد بر آن كه شق ثالثى وجود ندارد به توضيح اين دو نوع حكومت مى پردازد. سلطنت از ديد نائينى به دو نوع تقسيم مى شود: ۱- تملكيه ۲- ولايتيه. او براى سلطنت تملكيه در جاى جاى كتابش از تعابيرى ديگر چون دلبخواهانه و خودسرانه و اعتساف و استعباديه استفاده مى كند. در چنين نظامى، فرمانروا حاكم مطلق است و از آنجا كه خود را مختار مى داند هر كارى انجام دهد و كشور و رعيت را مال خود مى كند با رعيت چونان حيوانات و به تعبير شيخ نائينى حتى بدتر چونان نباتات رفتار مى كند. اما در مقام اين نوع از حكومت، حكومت ولايتيه وجود دارد. اين حكومت چنان كه «آيت الله طالقانى» در پاورقى هايى كه بر كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» نگاشته است، ذكر مى كند: «سلطنت و لايتيه در مقابل اولى است كه فقط حافظ حقوق و حدود است و جز ولايت در امور و اجراى قوانين امتيازى ندارد.» اما راه رسيدن بر حكومت مطلوب، اين است كه والى داراى عصمت باشد كه چنين چيزى را دائم در دسترس نيست پس بايد براى نظارت بر حكومت دو كار انجام داد، ۱- حدود و وظايف را مشخص كرد و ۲- هيأت نظارت و مسوده تشكيل داد. يعنى عده اى از عقلا و صلحا كه به امور سياسى و بين المللى آشنا باشند را انتخاب كرد تا مانع از تجاوز باشند و بر اوضاع نظارت داشته باشند. اين برنامه اى است كه نائينى در مقدمه كتابش شرح مى دهد البته مى كوشد با استناد به آيات و روايات اسلامى مستنداتى از اقوال معصومين و سيره ايشان براى خود بيان كند. در واقع مقدمه كتاب را بايد شرح حكومت مورد پسند نائينى دانست. سپس وى در بخش هاى بعدى، فصل پنج گانه كتاب، بيشتر به آوردن استدلال و پاسخ به انتقادات مى پردازد. از جمله مسايلى كه نائينى در جاى جاى كتابش مى كوشد با ادله شرعى آن را اثبات كند بحث شورا و اهميت آن در فكر اسلامى است و نيز مسئله مساوات كه انتقادات بسيارى از ناحيه مخالفان مشروطه بر آن مسئله وارد شده بود. همچنين نائينى مى كوشد مسئله حكومت را به مسئله نهى از منكر و ازاله ظلم ربط دهد و براى اين منظور از تمثيل فقهى ازاله عين نجاست از محل متنجس استفاده مى كند. او توضيح مى دهد كه حكومت دارى در زمانى كه دست ما از معصوم كوتاه است در واقع دفع شر كثير است كه از لحاظ عقلى و شرعى واجب است. اما استنادات او و جوابيه هايش همه جا يكسان و در يك سطح نيست و اين البته به آن دليل است كه انتقادات وارده هميشه در يك سطح نيست و گاهى تنها حربه اى تبليغاتى است. مثلاً آنجا كه به او اعتراض مى كنند كه مشروطه به بى بند و بارى و بى حجابى و اشاعه كفريات منجر مى شود لحن نائينى كمى تغيير مى كند. او در پاسخ به اين اشكال مى نويسد: «معهذا كله اين مقدار را خوب مى فهمند كه اين همه جانبازى هاى عقلا و دانايان و غير تمندان مملكت بطبقاتهم، من العلما و الاخيار و التجارو غير هم، در استنقاذ، حريت و مساوات، براى فرستادن نواميس خود بى حجاب به بازار و مواصلت با يهود و نصارى و ... نخواهد بود.»

اما به كتاب نائينى به گونه اى ديگر نيز بايد نگريسته شود. در اين كتاب ما شاهد شكل گيرى شيوه بحث هاى علماى شيعه درباره مسائل جديد هستيم. آنچه كه براى اولين بار روحانيت شيعه به رشته تحرير درمى آورد در طول زمان اثر عميقى بر شيوه تفكر روحانيت باقى مى گذارد. براى نمونه بايد به شباهت بين آراى نائينى و سيد محمد خاتمى اشاره كرد. شيوه اى كه در طول تاريخ انديشه تبديل به سنت روحانيت طرفدار تجدد شده است.

در زمان خودمان و در دوران اول رياست جمهورى سيدمحمد خاتمى كه بحث هاى جامعه مدنى مخالفان و موافقان زيادى پيدا كرده بود ما شاهد تعبيرى از رئيس جمهور بوديم كه گفت: «جامعه مدنى همان مدينه النبى است.» آنچه كه سيدمحمد خاتمى را به گفتن اين حرف كشاند كه جامعه مدنى برخاسته از دوران جديد را با مدينه النبى پيغمبر يكى بداند. تاريخ فكرى روحانيت شيعه در برخورد با تجدد است كه اولين سرچشمه هاى مكتوب آن را نمى توان در آثار علامه نائينى پى جست. علامه نائينى درباره شورا، درباره مساوات و حتى درباره اصل تفكيك قوا با توجه به احاديث و سيره معصومان اظهارنظر كرده است و در توجيه اين پرسش كه گويى در ذهن خود او هم شكل گرفته بوده است كه چرا با وجود اينكه اين مفاهيم در شرع ما وجود داشته ما مجبور شديم چنين مفاهيمى را از غرب وام بگيريم، چنين استدلال كرده است كه اينها را در واقع غربى ها از ما فرا گرفتند و ما دچار از خودبيگانگى شده بوديم و به همين جهت در سير قهقرايى اسير بوديم. نائينى كتابش را درست با همين نكته آغاز مى كند كه اروپائيان و ملل مسيحيه بعد از جنگ هاى صليبى با آنچه كه از مسلمانان آموختند به ترقى و رشد رسيدند. اما نكته ديگرى كه در اين كتاب به چشم مى خورد استفاده از كشف و شهود عرفانى در مباحث سياسى است. هرچند كه استفاده از كشف و شهود در مباحث معرفتى اسلامى از قرونى پيش مرسوم شده بود اما انتقاداتى نيز از سوى عرفا و فيلسوفان بر چنين روش معرفتى وارد شده بود- از جمله انتقاداتى كه به اين مربى وارد كرده اند- اما استفاده از كشف و شهود عرفانى را علامه نائينى اگر نگوييم براى اولين بار انجام داده است لااقل براى اولين بار در كتابى منتشر كرده است. خواندن شرح روياى صادقانه نائينى از كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله» خالى از لطف نيست: «چند شب قبل از اين در عالم رويا خدمت مرحوم آيت الله آقاى حاجى ميرزا حسين تهرانى قدس سره نجل مرحوم ميرزا خليل، مشرف شدم. پس از التفات به وصلت ايشان و گرفتن رداى مباركشان براى استفاده، و امتناع ايشان... سئوالاتى عرض شد. آن مرحوم از لسان مبارك ولى عصر ارواحنافدا نقل جواب فرمودند. پس از ختم آنها عرض كردم اهتمامات شما را در خصوص مشروطيت چه فرمودند؟ حاصل عبارت جواب اين بود، حضرت فرمودند: مشروطه اسمش تازه است مطلب كه قديمى است. مثالى كه متضمن به تشبيه باب كه شرحش در نظرم نماند ذكر فرمود، بعد به اين عبارت گفتند: حضرت فرمودند: مشروطه مثل آن است كه كنيز سياهى را كه دستش هم آلوده باشد به شستن دست وادارش نمايند.» نائينى با استفاده از اين تمثيل حكومت مشروطه را چونان ازاله عين نجاست از متنجس تفسير مى كند. اما نكته نه در تفسير او كه در استفاده وى از شهود عرفانى در توضيح مسئله اى مربوط به حكومت دارى است. چيزى كه هنوز هم در روحانيت شيعه به چشم مى خورد و علماى شيعه از اين مقام در امور سياسى استفاده مى كنند. در انتها اما مايل نيستم سرنوشت كتاب را بنويسم. كتابى كه به قول سيد محمد خاتمى «اولين منشور جامعه مدنى ايران» است. در انتها كه كار مشروطيت تنگ شد و مشروطه خواهان هريك به گوشه اى در غلطيدند، يا به خون خود يا به كنج خانه هاشان. به آب فرات شسته شد و فرات بار ديگر بار تاريخ شيعه را به دوش كشيد.
شعرى كه زندگى است
045780.jpg
حامد صفايى تبار: «در همين دوره است كه در شعر، تعبيرات و تركيباتى چون «عروس وطن»، «ليلاى وطن»، «زليخاى وطن» ... جاى معشوق كهنسال ادب فارسى را مى گيرد و عشق به وطن و به ايران و گذشته تاريخى آن در جلوه هاى گوناگون، در تاروپود شعر اين دوره مى تند و تا سال ها پس از مشروطيت، همچنان جزء مايه ها و «تم »هاى اصلى شعر شاعرانى است كه از درون نهضت مشروطه برخاسته اند.»

اين جمله از مقدمه كتاب «يا مرگ يا تجدد» - نوشته ماشاءالله آجوداني_ يكى از مهمترين شاخصه هاى شعر عصر مشروطه را بيان مى كند. شعر در دوران مشروطه از جمله عواملى بود كه هم به پيشرفت آن كمك مى كرد و هم متناسب با شرايط اجتماعى و زمان خود دچار تحول و پيشرفت شگرفى شد. كتاب «يا مرگ يا تجدد» در زمره معدود آثارى است كه با موشكافى در ادبيات مشروطه، شعر و شاعران دوران مشروطه را با دقت و حوصله بسيارى بررسى مى كند، «پيش زمينه هاى ادب مشروطه»، «نظريه پردازان نوآور در ادبيات مشروطه»، «شعر مشروطه و زمينه هاى تاريخى، «درون مايه هاى شعر مشروطه» از مهمترين مباحثى است كه در كتاب بررسى مى شود. كتاب «يا مرگ يا تجدد» اگرچه بسيار دقيق و مفصل به موضوعات مربوط به شعر مشروطه پرداخته اما بيان كتاب نوعى تفصيلى و تشريحى است به گونه اى كه در آن سعى شده اسلوب ها و ساختارهاى اصلى شعر دوران مشروطه را مورد بررسى قرار دهد.

از اين نظر شايد كتاب به سنت كلاسيك نقدنويسى شعر فارسى و توضيح و تفصيل اشعار بسنده كرده. اما آنچه كه مهم است اين است كه شعر مشروطه در كتاب به گونه اى زمانمند و شناسنامه دار مى شود. مختصات و ويژگى هايى كه در نهايت به ما كمك مى كند زيربناهاى شعر مدرن فارسى را بهتر بشناسيم. شعر در دوران مشروطه نه تنها كلامى صرفاً موزون نماند بلكه به تجربياتى رسيد كه در نهايت توانست مولفه هاى شعر مدرن را در خود بپروراند. در اين ميان فاصله گرفتن از «ادبيت زبان» و رفتن به طرف زبانى ساده و به دور از تفاخر مهمترين عاملى بود كه شعر فارسى پس از چندين قرن تلاش توانست به آن دست پيدا كند.

از دوران مشروطه به بعد است كه كلمات براى ورود از شعر نه از ذات زبان و شاعر بلكه از شرايطى كه جامعه در آن واقع است اجازه ورود به شعر را مى گيرند. اگر به اين نكته كه شاعران اين عصر جسارت به كارگيرى واژه هاى متفاوت و حتى اروپايى را به خرج دادند اين را بيفزاييم كه اين دسته از شاعران برخلاف نسل هاى پيشين خود اغلب زبان هاى اروپايى را مى دانستند و با علوم و فنون و از همه مهمتر ادبيات اروپايى كمابيش آشنايى داشتند متوجه مى شويم كه اين تحولات در شعر يك دفعه به وجود نيامده بلكه در پى تلاش بسيار اين شاعران بوده. شاعرانى كه نه تنها اوزان افاعيلى را مى شناختند بلكه روشنفكران جامعه خود محسوب مى شدند. در دوران مشروطه براى اولين بار روشنفكرانى بودند كه اوزان عروضى براى بيان مقصود به كار مى بردند.

در اين ميان اگرچه بسيارى از اشعار مبانى زيبايى شناسى خود را از دست دادند اما در نهايت تحول عظيمى در شعر به وجود آوردند و آن ايجاد نوعى از شيوه هاى مدرن بود. «رئاليسم اجتماعى»، «رئاليسم سوسياليستى»، «استفاده از فلسفه و نگرش مدرن به جامعه در شعر» زمينه هاى فاصله گرفتن از شعر گذشته را فراهم كرد. در اين ميان شعر نه تنها به شكل شعر بلكه به رسانه اى براى انتقال افكار و مبارزات آزاديخواهانه تبديل شد. شعر هر چه به طرف آزادى بيشتر قدم برمى داشت بيشتر با مردم ارتباط برقرار مى كرد و آرام آرام زمينه اى فراهم شد كه شعر از آسمان به زمين آمد. شعر همچون آيات كتب مقدس داراى معانى عميق و البته براى فهم مردم نوشته مى شد. ارتباط با مردم و در حقيقت ارتباط با مخاطب شعر سبب شد عقب افتادگى چندصدساله شعر در كمتر از چند دهه جبران شود.

درواقع شعر نه تنها براى مردم بلكه با كلمات و زبان مردم نوشته مى شد و در اين بين هر چه شاعران مردمى تر بودند از يك طرف تاثير بيشترى بر جريانات مردمى و سياسى مى گذاشتند و از طرف ديگر به جريان هاى آينده شعر كمك مى كردند. بى ترديد تاثيرى كه ميرزاده عشقى و فرخى يزدى بر شعر پس از خود گذاشتند بيش از «بهار» بود كه با قدرت و صلابت «انورى» و «منوچهرى» قصيده مى نوشت. اگرچه «بهار» تاثير بسزايى در مبارزات سياسى و شعر سياسى داشت اما پيشبرد شعر به طرف مدرنيته بيشتر مديون شاعرانى است كه ساده تر مى نوشتند.

يكى از مباحث ديگرى كه در كتاب به درستى به آن توجه شده مفاهيم و معانى اى است كه در شعر اين دوران مورد توجه قرار مى گيرد. «ناسيوناليسم» ايرانى كه براى مبارزه با سلطه خارجى در ميان روشنفكران ايرانى به وجود آمده به شعر راه مى يابد. مفاهيم مدرنيته همچون «آزادى»، «حقوق بشر»، «تكنيك»، «برابرى و حقوق مساوى» كه در اروپا پس از انقلاب كبير فرانسه (۱۷۸۹) گسترش يافته با زبان بسيار ساده اى براى مردم عوام و به زبان شعر بيان مى شود. بايد دقت كرد كه شعر نه تنها با جامعه پيرامون خود يك همبستگى منسجم به وجود مى آورد بلكه يك وظيفه انقلابى را هم بر عهده مى گيرد و آن افزايش آگاهى هاى مردم است.

شعر «رثايى» يا سرودن مرثيه كه متعلق به شاهان، بزرگان و شخصيت هاى مذهبى بوده در اين زمان به شعرى تبديل مى شود كه «مرثيه» براى عظمت ايران باستانى مى سرايد و اين مرثيه سرايى هم مدح ايران گذشته را مى كند، هم به نوعى آگاهى هاى مردم را نسبت به تاريخ گذشته شان افزايش مى دهد. از اين نظر بايد گفت شعر دوران مشروطه شعرى هوشمند و كاربردى است. هر بيت، هر مصراع و هر كلمه مقصود ويژه اى دارد و در نهايت ارگانيسم شعر بسيار پيچيده و مكانيكى عمل مى كند.

هر شعر درست شبيه ماشين يا وسيله اى است كه بايد يك نفع اجتماعى داشته باشد. ديگر شعر نه شخصى و انتزاعى است و نه براى فهم خواص سروده مى شود. شعر مشروطه در دوران خود ابزار و يكى از رسانه هاى انقلاب بوده و پس از آن نيز به عنوان يك سمبل و يكى از دستاوردهاى مشروطه شناخته مى شود. شناخت اين گونه مفاهيم و شرايط اجتماعى در كتاب كه به شكلى مفصل بيان شده بيش از پيش كمك مى كند كه سرچشمه ها و زيربناهاى شعر مدرن را بشناسيم.
مشروطه اى كه نبود
يك نوبهار بارور
ترجمه به مثابه خودآموز ترقى و طرب
روياهاى اين دن كيشوت را باد برده است
045771.jpg
مشروطه اى كه نبود
دكتر حسين آباديان:دانشنامه ايرانيكا در ساختمانى كوچك واقع در خيابان Riverside در نزديكى هاى دانشگاه كلمبيا در منهتن شهر نيويورك واقع است. در اين ساختمان كوچك به جز دفتر ايرانيكا، انجمن مطالعات ايرانى Society for Iranian Studies نيز قرار دارد كه به نام مخفف SIS مشهور است. اين ساختمان با تشكيلات عريض و طويل ادارى و محققين، مديران، كارشناسان و مديران دايره المعارف هاى داخلى به هيچ وجه قابل مقايسه نيست؛ از درون همين اداره كوچك با مديريت دكتر احسان يارشاطر دانشنامه ايرانيكا منتشر مى شود.

برخى از اتاق هاى اين ساختمان آنقدر كوچك هستند كه به زحمت مى توان جايى براى نشستن در كنار كارشناسان اندك و انگشت شمار اين دانشنامه پيدا كرد. با اين وصف زحمات طاقت فرسايى براى به ثمر رسيدن كار دانشنامه در شرف انجام است، زحماتى كه با مشكلات دائم التزايد كمبود بودجه مواجه است. اخيراً مقالاتى چند از اين دانشنامه به فارسى ترجمه شده اند، از اين ميان به مناسبت سالگرد جنبش مشروطيت مجموعه مقالاتى كه با نام «انقلاب مشروطيت» توسط انتشارات اميركبير منتشر شده است مورد بررسى قرار مى گيرد.

مقالات مربوط به مشروطه ايران توسط چند تن از محققين و استادان مربوط به اين مهم تدوين شده اند، دكتر عباس امانت رئيس بخش خاورميانه دانشگاه معتبر ييل زمينه هاى فكرى؛ خانم دكتر ونسان مارتين استاد دانشگاه لندن حوادث و رخدادها، دكتر سعيد اميرارجمند رئيس بخش جامعه شناسى دانشگاه ايالتى نيويورك واقع در استونى بروك در مورد قانون اساسى مشروطه، خانم دكتر منصوره اتحاديه استاد سابق دانشگاه تهران و مدير نشر تاريخ ايران مقالات مربوط به پيامدها و احزاب سياسى دوران مشروطه، على اكبر سعيدى سيرجانى كه پيشتر كتاب هاى وقايع اتفاقيه و از آن مهمتر تاريخ بيدارى ايرانيان ناظم الاسلام كرمانى را منتشر كرده بود در مورد مطبوعات و كتاب شناسى جرايد عصر مشروطه و فردى ديگر به نام سرور سرودى در باب سير مشروطه خواهى در ادبيات فارسى مقالاتى نوشته اند. اين مجموعه با مقدمه التون. ل. دانيل در معرفى دانشنامه ايرانيكا و مقدمه اى از دكتر ناصر تكميل همايون پژوهشگر پژوهشگاه علوم انسانى منتشر شده است.

گرچه بالاتر در مورد تلاش هاى شخص دكتر يارشاطر براى انتشار بهينه دانشنامه سخن گفتيم، اما واقعيت امر اين است بر خلاف انتظارى كه شايد خواننده فارسى زبان داشته باشد، مقالات مربوط به مشروطه اين دانشنامه نيازهاى محققين داخلى را اشباع نمى كند. به واقع در اين مقالات مطلبى كه تازگى داشته باشد و يا اينكه مبحثى نوين در باب مشروطه ايران گشوده باشد ديده نمى شود. ترجمه اين مجموعه مملو از اشتباهات فاحش تاريخى و چاپى است كه البته بايد با اصل مقالات انطباق داده شوند تا ديده شوند اين اشتباهات ناشى از سهوالقلم نويسندگان است يا مترجم.

در ص ۲۲ مقدمه دكتر تكميل همايون، اصل تماميت ارضى به شكل تماميت ارزى قيد شده است كه بديهى است با شناختى كه از تسلط دكتر تكميل همايون بر ادبيات فارسى وجود دارد اين ايراد نمى تواند متوجه ايشان باشد، اما حق اين بود كه همين ايراد نيز برطرف مى شد. در ص۲۴ همين مقدمه آشفتگى هاى ايران بعد از مشروطه مربوط به جنگ دوم جهانى(۱۹۴۵-۱۹۳۹) درج شده است، حال آنكه جنگ نخست جهانى (۱۹۱۸-۱۹۱۴) بود كه بعد از مشروطه ايران به وقوع پيوست. اميد است در چاپ هاى بعدى كتاب اين ايرادات كه قطعاً مطبعى هستند برطرف گردند.

در مقاله دكتر عباس امانت سياحتنامه مشهور ابراهيم بيگ به قلم زين العابدن مراغه اى، سياحتنامه اسكندربيگ! (ص ۳۳) ذكر شده كه غلط محض تاريخى است. در صفحات ۳۴ و ۳۵ كه باز هم به مقاله دكتر امانت اختصاص دارد، انقلاب نهم ژانويه ۱۹۰۵ روسيه كه مقابل كاخ تزار نيكلاى دوم انجام شد و منجر به تأسيس دوماى دولتى گرديد، به غلط انقلاب اكتبر ۱۹۰۵ ذكر شده؛ حال آنكه انقلاب اكتبر به سال ۱۹۱۷ عليه حكومت كرنسكى انجام شد و نه تزار، زيرا در آن زمان چند ماهى از سقوط تزار مى گذشت. در ص ۳۷ نام محمدمهدى شريف كاشانى نويسنده واقعات اتفاقيه در روزگار به غلط، محمدمهدى شريف خانى ثبت شده است. مترجم به هنگام ترجمه واژه Sugar در موضوع چوب زدن تجار قند، آن را شكر (ص ۴۰ و ص ۶۸) ترجمه كرده است كه گرچه غلط نيست اما با مشهورات تاريخى منطبق نيست.

آن چه مترجم در مقاله دكتر امانت «مجلس والاى احكام عدليه عثمانى» (ص ۴۳) ترجمه كرده است به واقع همان مجلس تنظيمات است كه در متون فارسى به وفور ديده مى شود. محمد كاظم يزدى همانطور كه دكتر تكميل همايون نيز اشاره كرده اند شيخ نبوده و سيد بوده است، اما ايشان به عنوان شيخ (ص۵۰) نام برده شده اند. در ص ۵۱ در ارتباط با مطلبى در مورد علامه نائينى و ديدگاه هاى ايشان آمده است كه ايشان بر اين باور بوده «مشروطيت بر پايه مشورت و نمايندگى مردمى، بيشتر ظالمانه[!] است تا استبدادى محض و از طرفى با اصول اسلامى سازگارتر است.»

نائينى بر اين باور بود كه پذيرش نظام مشروطه در برابر استبداد به اين دليل است كه اين نظام «كمتر» ظالمانه است و «اقل ظلم و ضرر را دارد»، نه آن گونه كه در متن آمده است. نائينى پذيرش مشروطه در برابر استبداد را از باب دفع افسد به فاسد مى دانست، زيرا با اينكه حق امام در آن مغصوب شده باقى مى ماند اما حق الناس حفظ مى شود. آخوند خراسانى در محرم سال ۱۳۳۰ قمرى درگذشت نه سال ۱۳۳۱. (ص۵۱)

در مقاله خانم ونسا مارتين نام درست خطيبى كه بازداشت شد سيد جمال الدين واعظ اصفهانى است نه شيخ محمد اصفهانى. (ص۷۰) در ص ۷۱ نام درست تاجرى كه در هنگامه مشروطه به متحصنين سفارت انگليس كمك مى كرد- همانطور كه دكتر تكميل همايون هم توضيح داده اند- حاجى محمدحسين امين الضرب است نه حاجى محمدحسن. در ص ۸۵ نام محمدامين رسول زاده كه بسيار مشهور است محمدعلى رسول زاده قيد شده است. محمدعلى رسول زاده پسر عموى محمدامين رسول زاده و عامل آشنايى او با كميته سوسيال دموكرات هاى قفقاز و مسئول آن يعنى استالين بود.

در همان صفحه آمده است كه تقى زاده به خاطر «بى دينى» توسط آخوند خراسانى مورد حمله واقع شد كه صحيح نيست، آخوند خراسانى، تقى زاده را متهم به «فساد مسلك سياسى» كرد كه منظورش اروپايى گرى تقى زاده بود و آن حكم ربطى به اعتقادات دينى تقى زاده نداشت و خود آخوند و ملاعبدالله مازندرانى نسبت تكفير را تكذيب كردند.

املاى صحيح نام فردى هم كه در ص ۸۷ از او با نام لئوفر نام برده شده، لكوفر است. املاى انگليسى كه در پاورقى به شكل Leoffre آمده غلط است و صحيح آن Leoffre است. در ص ۱۰۱ كه مربوط به مقاله دكتر امير ارجمند است، با اينكه املاى امپراتور روس به شكل تزار آمده است، اما در پاورقى لاتين آن Czar يا همان (سزار!) ثبت شده است. در ص ۱۰۹ كتاب كه ادامه مقاله دكتر امير ارجمند است آمده «در آوريل ۱۹۵۱ م، پس از ترور نخست وزير وقت يعنى حاجى على رزم آرا، شاه مجبور شد مصدق را در مسندش ابقا كند.»

آنچه از اين جمله مستفاد مى شود اين است كه گويا قبل از ترور رزم آرا، مصدق نخست وزير بوده است كه شاه مجبور شده او را در سمتش ابقا كند. بعد از ترور رزم آرا به مدت كمتر از دو ماه حسين علاء نخست وزيرى را بر عهده گرفت و بعد از علاء بود كه مصدق نخست وزير شد. ماجراى ابقاى او در سمتش هم بعد از قيام سى تير عليه دولت قوام بود و نه بعد از ترور رزم آرا. در ص ۱۱۲ كتاب وقتى لاتين نام دكتر عبدالحسين نوايى ترجمه شده مترجم آن را به شكل نوائى، ا. آورده است. اين اشتباه به اين دليل صورت گرفته كه نويسنده عبدالحسين را كه نام كوچك دكتر نوايى غلط ترجمه كرده و به جاى ع، الف گذاشته است.

در همين ارتباط در ثبت انگليسى نام زنده ياد دكتر عبدالهادى حائرى هم اشتباه صورت گرفته است. در ص۱۱۳ كتاب نام ايشان به شكل A.H.Aairi ثبت گرديده است. به هر حال مواردى از اين دست در كتاب زياد ديده مى شوند. شايد در نظر يك خواننده معمولى اين نكات اهميتى نداشته باشند، اما واقعيت اين است كه همين اشتباهات به ظاهر كوچك تأثيرات زيادى در نوع تلقى خوانندگان از تحولات تاريخ معاصر ايران مى تواند در پى داشته باشد. هر اشتباه كوچكى در متون تاريخى مى تواند در ذهنيت ها و تحليل هاى تاريخى خوانندگان اثر گذارد. بالاتر اينكه ناشر اين كتاب انتشارات معروف امير كبير است.

اگر اين اشتبا هات از ناشرى خصوصى و گمنام سر مى زد شايد قابل ذكر نبود، اما ناشر معتبرى كه از بودجه خاص خود و ساختمان هاى عديده در نقاط مختلف تهران برخوردار است و سابقه اى طولانى در نشر آثار تاريخى دارد، و نيز كارشناسان فراوانى در استخدام دارد؛ قاعدتاً بايد از اين اشتباهات مبرا باشد. اينها برخى از ايرادات شكلى كتابى است كه در مورد مشروطيت منتشر شده است، ايرادات محتوايى كتاب هم زيادند به گونه اى كه پرداختن به آنها مستلزم نگارش رساله اى است جداگانه.

مهمترين ايراد محتوايى كه به تعارفات خودمانى ايرانى مربوط مى شود. در ص ۷ مقدمه مترجم آمده است آنجا كه انقلاب مشروطه را به عنوان «انقلابى كه همچون خلف خود- انقلاب اسلامى- زير و بالاى حيات اجتماعى جامعه ايرانى را ديگرگون ساخت»، تعبير كرده است. از تعارفات كه بگذريم انقلاب مشروطه كمترين وجه تشابه را با انقلاب اسلامى داشت و شعارها و پيام هاى اين دو از اساس با هم تفاوت و تمايز داشت. اين جمله هم خود نياز به يك مترجم دارد: «آينده اى كه پيمايش به موقع طريقش، همواره با تكاهل و تكاسل مدبران و تطاول و تجاسر مدبران همراه بوده است.» (ص ۸).

در مقدمه دكتر تكميل همايون در ص ۲۱ ميرزا آقاخان كرمانى و دوستش شيخ احمد روحى را كسانى دانسته است كه تلاوت قرآن آنها در زندان محمد على ميرزا زندانبانان را به گريه انداخت. اگر منظور از اين جمله اين است كه اين دو به تشيع اثنى عشرى باور داشته اند، شايد در صحت آن ترديد وجود داشته باشد. اين دو به طور قطع ازلى بودند. هر دو دامادهاى ميرزا يحيى صبح ازل و باجناق به حساب مى آمدند. گرچه مواردى مناقشه انگيز از اين دست در جاى جاى كتاب ديده مى شود، اما بدون ترديد مقاله دكتر امانت بيش از همه چالش بر انگيز است.

دكتر امانت انقلاب مشروطه را جنبشى ملى دانسته است كه هدف آن حمايت از اصول ليبراليسم، سكولاريسم و ناسيوناليسم بوده است و هدف آن بر اندازى نظام پيشين بوده است كه به آن دست يافت. (ص ۲۹) اگر منظور از «نظام پيشين» حكومت قاجار است كه اين رژيم تا سال ۱۳۰۴ شمسى دوام يافت، اگر منظور جايگزينى معيارهاى عدالت و آزادى و پارلمانتاريسم به جاى استبداد است، كه باز هم عملاً چنين چيزى محقق نشد؛ از درون مشروطه ناقص ايرانى بود كه حكومت رضاخان شكل گرفت. ديگر اينكه اكثر رهبران مشروطه حتى معنى اين نظام را نمى دانستند تا چه رسد به مضامينى مثل ليبراليسم و ناسيوناليسم.

تازه چگونه اين دو مكتب سياسى در آن واحد مى توانند با هم جمع آيند امرى است درخور تأمل. در ص ۳۰ آمده: «بين سال هاى ۱۲۶۴ق/۱۸۴۸ م و ۱۲۶۸ق/۱۸۵۲م؛ دولت و تدين حاكمه ، قادر بودند فرصت هاى به دست آمده براى تغييرات بنيادى را در نطفه خفه كنند.» اين سال ها درست مصادف است با وقوع جنبش سيد على محمد باب و سركوب شورش ها با بيان. اشاره دكتر امانت مى تواند به اين ايام باشد. اينكه «دولت و تدين حاكمه» ديگر چه صيغه اى و ترجمه چه واژه هايى است، مستلزم مطالعه اصل مقاله است كه در دسترس اينجانب نيست. در همين صفحه سى تناقضى بنيادين در مقاله ديده مى شود. نويسنده از سويى مشروطه را براى مهار قدرت «محافظه كاران مذهبى» عنوان مى كند، از سويى «از اقتدار روحانيت وابسته» ياد مى نمايد؛ از «همزيستى مسالمت آميز دولت و روحانيون در خلال سلطنت ناصرالدين شاه» سخن مى گويد اما درست چند سطر بعد آن هم در همان صفحه به هنگام معرفى جنبش ضد رژى، از «ائتلاف روحانيون مخالف پادشاهى» سخن به ميان مى آورد.

واقعيت اين است كه نه روحانيون در بسيارى موارد با سلطنت قاجار همزيستى مسالمت آميز داشتند- كه شاهد مدعا مخالفت هاى عديده آن با تصميماتى مثل امتياز رويتر و تنباكو و راه آهن و بانك و امثالهم بود- و نه آنطور كه نويسنده آورده است مخالف پادشاهى بودند. تعبير غريب «نوگشتگى سكولار اصول مادى» كه معلوم نيست از طرف مترجم در برابر چه چيزى آورده شده است، بر ابهام مى افزايد. معلوم است مترجم ناچار بوده است منظور نويسنده اصلى را در لفافه اى از لفاظى بپيچاند تا مشكلى احتمالى توليد نشود. اما سئوال اين است اگر متنى را نمى توان به صورت دقيق به هر دليلى ترجمه كرد، چه اصرارى در اين كار وجود دارد؟ آيا به اين شكل پيام اصلى متن را به شكلى كج و كوژ معرفى نكرده ايم؟

غريب تر اينكه دكتر امانت در گوشه اى از مقاله اش كه در ص ۳۲ كتاب آمده است، يكى از منابع ميرزا ملكم خان را «مجتهدانى عالى مرتبه هم چون سيد محمد طباطبايى و محمد حسين نائينى» دانسته است. شايد پدر سيد محمد طباطبايى يعنى سيد صادق طباطبايى با ملكم خان حشر و نشرى داشته است اما به طور قطع نائينى هيچ گونه ارتباطى با ملكم خان نداشته و بالاتر اينكه نائينى اساساً مطلبى سياسى كه بتواند منشاء الهام ملكم خان آن هم در دوره اوج فعاليت او باشد، ننوشته بود. ملكم خان به سال ۱۳۲۶ قمرى از دنيا رفت و نائينى رساله اش را سال ۱۳۲۷ قمرى نگاشته است، با اين وصف چگونه مى توان او را يكى از منابع الهام ملكم خان دانست؟

در همين صفحه در مورد آخوند زاده آمده است: «...پيشرو مكتب سكولاريسم با ديدگاه هاى آشكار ضدروحانيت بود، كه منشاء بسيارى از مضامين دوره مشروطه خواهى _ آموزش سكولار ، بازسازى اخلاقى، عناد با موهوم پرستى- را مى توان در نوشته هايش يافت.» واقعيت اين است هيچ يك از مضامين ياد شده اگر در دوره مشروطه مشاهده مى شد، ريشه در آموزه هاى آخوند زاده نداشت. نوشته مهم آخوند زاده يعنى مكاتبات كمال الدوله و جلال الدوله بود كه به دليل حملات آشكارش عليه باورهاى مذهبى مردم هرگز در ايران انتشار نيافت و حتى كمتر مورد استناد روشنفكران آن زمان واقع گرديد. از همه مهمتر روسيه دوره مزبور را كشورى با ويژگى هاى جامعه مدنى دانستن بسيار شگفت انگيز است.

باز هم در همان صفحه آمده است «فراموشخانه ها» گروه هاى سياسى بودند كه بعد از مجامع فراماسونرى در ايران تشكيل شدند. در ايران عهد آخوند زاده كدام مجمع فراماسونرى تأسيس شده بود كه فراموشخانه ها به دنبال آن احداث شده بودند؟ منظور از فراموشخانه ها چيست؟ تا آنجا كه مورخين نقل كرده اند در ايران فقط يك فراموشخانه وجود داشت كه به ميرزا ملكم خان ناظم الدوله تعلق داشت و همان هم بعد از مدتى فعاليت تعطيل شد. تازه فراموشخانه ملكم پيش از مجامع فراماسونرى تأسيس شد، يعنى درست عكس آن چيزى كه دكتر امانت در مقاله خود آورده است.

يكى از نكات شگفت انگيز مقاله دكتر امانت اين است كه ايشان «الرساله المدنيه» عباس افندى مشهور به عبدالبهاء را جزء رسائلى ذكر كرده است كه به قول او «درونمايه هاى آثار پدرش، ميرزا حسين على نورى بهاءالله را ترويج مى نمود.» مطلب دكتر امانت به گونه اى است كه گويا عبدالبهاء طرفدار تأسيس نوعى مجلس در ايران بوده است كه به مجلس شوراى ملى شباهت دارد.(صص ۳۴-۳۳) اما واقعيت باز هم به گونه اى ديگر است. عبدالبهاء در يكى از كلمات مكنونه خود مى گويد: «امر قطعى الهى اين است كه در سياست دخالت نكنى و اين هيچ تفسيرى ندارد و تأويل برنمى دارد.»

پس عبدالبهاء طرفداران خود را از دخالت در مسائل سياسى برحذر مى داشت، مگر اينكه تشكيل مجلس شورا را امرى غيرسياسى بدانيم! از سوى ديگر سيدحسن تقى زاده در يكى از مقالاتش با نام «ملاقات با عبدالبهاء» نقل مى كند كه از سوى پيشواى بهائيان خواسته است تا از طرفداران خود بخواهد به نفع مشروطه وارد عمل شوند. عبدالبهاء پاسخ داده است امر او در شرايط استبداد رشد مى كند.

از سوى ديگر در كتاب تاريخ ظهورالحق جلد هشتم صراحتاً آمده است كه او بيم داشته به دليل مشروطه افكار همه به قول وى اروپايى شود. او به هيچ وجه از مشروطه ايران حمايتى نكرد و كمترين تاثير را در فرآيند قانونگذارى كشور نداشت. ديگر آنكه در مكاتيب عبدالبهاء رسماً و علناً از قتل ميرزا آقاخان كرمانى، خبيرالملك و شيخ احمد روحى كه ازلى بودند ابراز شادمانى شده و از دفع «فتنه آن قوم پر لوم» يعنى ازليان داد سخن داده است.

بنابراين اگر ميرزا آقاخان كرمانى از برخى الزامات حكومت هاى مشروطه حمايت مى كرد عبدالبهاء نقطه خلاف آن راه را مى پيمود و بين اين دو فرقه تخاصم بسيار بنيادى وجود داشت. بهاءالله نه تنها هيچ گونه باورى به مشروطه و الزامات آن نداشت، بلكه دقيقاً همانطور كه كسروى آورده است، تحت حمايت يكى از استبدادى ترين حكومت هاى آن عصر يعنى حكومت تزارها قرار داشت. رساله اى كه دكتر امانت به آن استناد نموده، بعد از انقلاب اسلامى در خارج كشور منتشر شده وگرنه در عهد مشروطه هيچ كس از آن به عنوان منبع الهام خود نام نبرده است.

بله كسانى مثل برادران باقروف كه به استناد «مصابيح هدايت» بهايى بودند با انگيزه هاى ديگرى به مشروطه خواهان كمك هايى كردند، اما به طور قطع اين حمايت هاى صورى داراى اهدافى سياسى مغاير آرمان مشروطيت بود كه راقم اين سطور در رساله مفصلى كه آراسته به آن اشاره نموده است.

به هر حال ايراداتى از اين دست در اكثر صفحات مقاله دكتر امانت ديده مى شوند كه اگر قرار باشد به تك تك آنها پاسخ داده شود، خود مستلزم نگارش مقاله اى جداگانه است. قضاوت نويسنده در مورد فرقه اعتدالى (ص ۵۴) يكى از اين موارد است كه به هيچ وجه با واقعيات تاريخى منطبق نيست و درست عكس آن چيزى است كه ايشان ذكر كرده است.

آنجايى هم كه در مورد ضرورت استقرار حكومت مقتدر از ديد مشروطه خواهان سخن گفته ايرادات مبنايى دارد كه پرداختن به آنها از حوصله اين مختصر خارج است. همانطور كه گفته شد، راقم اين سطور در كتابى مفصل با عنوان «بحران مشروطيت» كه به زودى توسط موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران منتشر خواهد شد، جريان هاى سياسى مشروطه و نقش آنها در بحران سازى هاى آن زمان، نيز در مورد نقش اقليت هاى دينى با اتكا به منابع اصلى داخلى و خارجى به تفصيل بحث كرده است.

در مقاله دكتر امانت غلبه با كلى گويى هايى است كه هيچ منبع و مأخذى براى آنها ذكر نشده و ذهنيات شخصى ايشان است، حال آنكه اتكاى هر تحقيق تاريخى بر منابع دست اول است و با اظهارات كلى و بى مبنا به هيچ وجه مشكلى از مشكلات تاريخ نگارى معاصر ايران حل نخواهد شد.

سخن آخر: با وصف اينكه راقم اين سطور بر اين باور است كه هيچ كتاب و يا مقاله بى حاصلى وجود ندارد و اگر تأملى صورت گيرد از هر مطلبى مى توان سلباً و ايجاباً سود برد، و مجموعه مقالات دانشنامه ايرانيكا در مورد مشروطه نيز از اين حيث كه داراى هيچ نكته جديدى براى محققين ايرانى مقيم داخل كشور نيست، درخور مطالعه است؛ اما سئوال اين است چه نياز مبرم و چه راز نامكشوفى در اين مقالات وجود داشت كه ناشرى معتبر مثل انتشارات اميركبير را كه از بودجه عمومى ارتزاق مى كند به انتشار مجموعه مقالاتى با آن همه غلط واضح واداشت؟
045774.jpg
يك نوبهار بارور
شهرام رفيع زاده: شعر در ايران غير از شعريت هميشه نقش ها و وظايف ديگرى هم با خود داشته است. نگاهى به تاريخ شعر نشان مى دهد كه شعر ايرانى زمانى وظيفه زبان آموزى را برعهده داشته و اين البته با زبان سازى كه جزيى از ذات شعر است متفاوت بوده. زمان درازى شعر ايرانى وظيفه ثبت و شرح انديشه هاى متفكران را به عهده داشته و زمانى هم وظيفه ثبت و ضبط تاريخ را. آنچه در اين راه پرفراز و نشيب بار شعر ايرانى شده دو نكته را روشن مى كند؛ اول اينكه ايرانيان به جاى نثر بيشتر از شعر استفاده كرده اند، و اين احتمالاً به درونى شدن زبان آهنگين در ذهن شان برمى گشته براى مثال آنچه از گذشته به ما رسيده و عنوان شعر را به خود دارد در بسيارى موارد مى توانست رساله هايى فلسفى باشد.

بخش ديگرى از اين ميراث هم مى توانست تاريخى باشد كه تاريخ نگاران نوشته اند. دومين نكته كه مكمل اولى هم هست بيشتر برمى گردد به نگاه رسانه اى به شعر. شعر فارسى در تاريخ خود نقش رسانه هايى چون كتاب، تصوير و روزنامه را هم داشته است. ممكن است كسى بگويد كه اين اتفاق در غياب چنين رسانه هايى براى شعر افتاده اما مى شود تاريخ كهن كتاب را در پاسخ شاهد آورد يا گفت كه نقاشى هم تا پيش از خلق عكس و فيلم مى توانسته از عهده وقايع نگارى تصويرى برآيد اما در ايران تمايل به استفاده از كتاب و نقاشى البته بسيار كمتر از شعر بوده است.

• شعر هاى وطنى

وقتى چند سال پيش از جنبش مشروطه، در دوره اى كه حالا به «دوره بيدارى» شهرت يافته، انديشه نوگرايى در ايران جان مى گيرد كمر شعر فارسى زير بار بحران هاى متعدد شكسته و هنر ملى ايرانيان به گندابى بدل شده كه غياب شعريت ركن اساسى و عدم مقبوليت بزرگترين خصوصيت آن بود. «زين العابدين مراغه اى در تصوير مجلسى از مجالس رسمى شعر خوانى مى نويسد: يكى نفر از مهمانان را كه در مجلس جاى داشت يكى از حضار خطاب داشته، به آواز بلند گفت: جناب شمس الشعرا به تازگى چيزى انشا فرموده ايد؟ گفت: بلى، ديشب چيزى به نواب والا ميرزاده نوشتم. فردا، جمعه، برده به حضور خواهم خواند.

دست كرد به بغل، كاغذى درآورد. بنا كرد به خواندن، و در اتمام هر بيتى از مستمعين صداى بارك الله احسنت احسنت است كه بذل مى شود... آفرين به خيال مبارك شما باد ... پس روى به من كرد كه چطور است مشهدى؟ گفتم بنده از اين چيزها نمى فهمم. گفت چطور نمى فهمى! كلامى است كه سراپا روح است. گفتم هيچ روحى ندارد. اين شيوه كهنه شده ... به بهاى سخنان دروغ در هيچ جاى دنيا يك دينار نمى دهند، مگر در اين ملك كه سبب آن هم به جز بى كارى و بيمارى و بى عملى و غفلت و دنائت نفس نيست، كه ظالمى را دانسته و فهميده به عدالت و جاهلى را به فضليت و لئيمى را به سخاوت ستايش كنى... امروز موى ميان در ميان نيست. كمان ابرو شكسته؛ چشمان آهو از بيم آن رسته است.

به جاى خال لب از زغال معدنى بايد سخن گفت...»۱ اين البته يك روى سكه است، در روى ديگر نخستين چاپخانه ها در همين سال ها راه اندازى مى شوند، به تدريج روزنامه هاى فارسى زبان جان مى گيرند و مدارسى به سبك نو در ايران راه مى افتد تا با سواد ها روز به روز بيشتر شوند.

آشنايى با فرهنگ و ادبيات ديگر كشور ها انگيزه نوجويى را در ايرانيان تشديد مى كند، اين آشنايى كه ابتدا از طريق دانشجويان اعزامى به فرنگ در دوره ناصرى پيش مى آيد در سال هاى بعد به خاطر استبداد حاكم بر ايران و از طريق مهاجرت آزاديخواهان به استانبول و ديگر شهر هاى دنيا تداوم مى يابد. ارمغان مهاجران در حوزه شعر ترجمه هايى است از شعر فرانسه و تركيه كه در روزنامه ها به چاپ مى رسد. «اين شعر هاى «آذربايجان» در تبريز شناخته گرديد و به زبان ها افتاد كه بچه ها در كوچه ها مى خواندند و شعر هاى ديگرى از اين گونه باز ساخته گرديد.»۲

وقتى جنبش مشروطه خواهى در ايران مظفر الدين شاه را وا مى دارد تا اعلان مشروطه را در نيمه هاى مرداد سال ۱۲۸۵ (ه.ش) امضا كند انتظار و تلقى ايرانيان از بسيارى مفاهيم دگرگون شده، از جمله اين مفاهيم آزادى، پيشرفت، حكومت، عدالت، قانون، وطن و البته شعر است. «در ميان آن كه با انديشه هاى اروپايى و چگونگى زندگانى اروپاييان آشنا مى گردند به عنوان «ميهن» و «ميهن دوستى» نيز آشنا مى شدند.

كسانى چنين خواستند كه چكامه هايى در آن زمينه بسرايند و در روزنامه ها پراكنده كنند.»۳ و همين است كه مى توان از «شعر هاى وطنى» به عنوان نخستين شعر هاى مشروطه ياد كرد كه مثل اين بيت ها؛ «تا بارتان شراب شد و كارتان قمار/ بى درد و عار گشته صغار و كبارتان/ در ملكتان به سير بدند اهل شرق و غرب/ در ملك غير سيركنان شهريارتان»۴ اعتراضى به شرايط اجتماعى و سياسى بود، و البته لحنى انقلابى را هم با خود داشت.

انقلاب نخست به شكل لحن وارد شعر دوره مشروطه مى شود. اگرچه تلقى از شعر ديگر شده اما انتظارى كه از شعر مى رود، به استثناى چند مورد، در تمام دوره مشروطه همان انتظار رسانه اى است. براى مثال «احمد كسروى» در گزارشى كه از موج راه اندازى روزنامه طى نه ماه پس از مشروطه مى دهد، نوشته است؛ «شعر كه كالاى ايران است اينان بارى با شعرهاى ساده و آسانى در جوش و سهش با مردم همراهى نمى كردند. گاهى اگر شعرهايى سروده مى شد جز همان قصيده هاى تركستانى و غزل هاى هندوستانى نمى بود، و بيش از همه، به درستى قافيه يا به فزونى «جناس» و «ترصيع» كوشيده مى شد...

روزنامه صور اسرافيل در اين زمينه از آنها جدا مى بود و به سهش ها و آرزو هاى مردم تا اندازه اى نزديك مى آمد» و بعد به ماجراى فروش دختران قوچان اشاره كرده و با تجليل از صور اسرافيل مى نويسد؛ «باز گردانيدن دختران قوچانى يكى از آرزوهاى آزاديخواهان شده بود. صور اسرافيل درباره آن، گفتارى به رويه پيس نوشت و شعر هاى ساده نماينده اى از زبان دختر ها ساخت: هفده و هجده و نوزده و بيست‎/ اى خدا كسى فكر ما نيست».

• شعر مشروطه؛ ويژگى ها

اگر بخواهيم براى شعر مشروطه نقطه آغازى تعيين كنيم به نظر مى رسد كه مرتكب يك اشتباه نه چندان كوچك تاريخى شده ايم چرا كه آنچه امروز با عنوان شعر مشروطه مى شناسيم يك پايش در شعر قدمايى است، و پاى ديگرش در آنچه حالا شعر نو خوانده مى شود. اشعار عاميانه و طنز هم پس زمينه شعر مشروطه را به خود اختصاص داده اند. وقتى استبداد ناصرى زير فشار مشروطه خواهى ايرانيان شكست، ويژگى هاى يك جامعه انقلابى در ايران پديدار شد.

از جمله به ناگهان ده ها روزنامه (كه اغلب شان هم روزانه منتشر نمى شدند) راه افتاده و هر يك به سخنگويى مردم و طرفدارى از مشروطه سازى كوك كردند. مشروطه خواهان طيف گسترده اى بودند كه بيشتر از آن كه بدانند چه مى خواهند، مى دانستند چه چيزى را نمى خواهند. همين اتفاق در شعر هم افتاد، شاعران مشروطه بيشتر از آن كه بدانند چه شعرى را مى خواهند بنا كنند، مى دانستند بايد سنت شعرى كه ميراث همان استبداد بود را ويران كنند و همين است كه رد پاى آثارش هم در شعر مشروطه به وضوح ديده مى شود.

شعر در آستانه مشروطه، شعر متكلف و مصنوع بود و همين است كه در شعر مشروطه فرار از تكلف و تصنع يك ارزش شمرده مى شود. مدح مستبدان و قدرت مداران ركن ركين شعر در آستانه مشروطه بود اما در شعر مشروطه سخن از آزادى و آزادگى است. زبان شعر در آستانه مشروطه زبان فاخرى بود كه با استفاده از كلمات قلمبه تلاش مى كرد خودش را سر پا نگه دارد اما زبان در شعر مشروطه ساده و بى تكلف است، و عاميانه شدن را در دستور كار خود دارد. با اين حساب مى توان ادعا كرد كه شعر هايى كه از نخستين سال هاى دهه ۱۲۸۰ (ه.ش) تا چند سال پس از كودتاى ۱۲۹۹ (ه.ش) سروده و نشر شده اند و نه خصوصيات شعر قدمايى پيش از مشروطه را دارند و نه مى توان خصوصيات شعر نو (به معناى آنچه پس از نيما يوشيج شعر نو خوانده مى شود) را در آنها سراغ گرفت، شعر مشروطه است.

على اكبر دهخدا، ابوالقاسم لاهوتى، تقى رفعت، ايرج ميرزا، نسيم شمال، ميرزا جعفر خامنه اى، شمس كسمايى، ملك الشعراى بهار، عارف قزوينى، فرخى يزدى و ميرزاده عشقى هم از جمله شاعران و نظريه پردازان شعر مشروطه اند كه اغلب شعر هاى به جا مانده از آنها تلاشى براى رخنه در سنت شعرى پيش از مشروطه است اما هيچ يك از ايشان فرصت آن را نيافت كه چه در نظريه و چه در عمل به آنچه امروز شعر نو ايران است، برسد. با اين همه آنها توانستند ميراثى از خود برجا بگذارند كه امروز شعر مشروطه خوانده مى شود.

طيفى از اشعارى كه مى توان در آنها خصوصيات مشتركى را يافت هر چند كه تفاوت هاى شان را هم نمى توان ناديده گرفت:

عامه فهم: برخلاف اشعار پيش از مشروطه، عامه فهم بودن و سادگى از ويژگى هاى شعر مشروطه است. شاعران مشروطه به خاطر سفارش اجتماعى و شور مشروطه خواهى گرايش عجيبى به ساده نويسى و عامه فهم بودن شعر داشته اند. اين ويژگى مى تواند دليل ديگرى هم داشته باشد چرا كه تا پيش از مشروطه شعر رابطه نزديكى با تجمل و تفاخر داشته و مخاطبانش افراد خاص بود و همين عاملى شد تا شاعران مشروطه كه مى خواستند همه چيز را دگرگون كنند مخاطب عام را برگزيدند، و ساده نويسى، عامه فهم بودن يكى از ويژگى هاى شعر مشروطه شد.

اين ويژگى حتى در شعر شاعرى چون محمدتقى بهار كه از جمله محافظه كاران شعرى بوده هم به چشم مى خورد؛ «پادشه ها چشم خرد بازكن/ فكر سرانجام زآغاز كن» يا «با سه ايران زآزادى سخن گفتن خطاست كار ايران با خداست.»

گزنده: يكى از خصوصيات اصلى شعر مشروطه گزنده بودن آن است. موقعيت انقلابى و احساسات عمومى شعر مشروطه را به ابزار انقلابيون در تهييج توده ها بدل كرد. وقتى نسيم شمال مى نويسد: «اى مشير السلطنه اى صدر والا مرحبا/ مى كنى در كشتن ملت تقلا مرحبا/ نه به سيد رحم كردى نه به ملا مرحبا/ نه معمم از تو راضى نه مكلا مرحبا» و آن را در روزنامه چاپ مى كند، معلوم است كه انقلابيون مشروطه در مقابل گلوله توپ از كلمه استفاده خواهند كرد تا پاى مردم را به كارزار مبارزه عليه استبداد باز كنند. عامل ديگر گزنده بودن شعر مشروطه نزديكى آن به زبان طبقات فرودست است. چرا كه در طبقات فرودست به خاطر حضور خشونت در اجزاى زندگى معمولاً زبان صريح و گزنده جزيى از زندگى است.

رسانه: انتظار رسانه اى از شعر در شعر مشروطه همچنان پابرجا است با اين تفاوت كه تا پيش از مشروطه شعر رسانه اى براى ترويج اقتدار قدرتمندان و ثروتمندان بود اما در عصر مشروطيت كاركردى ديگر يافته و به رسانه اى تبديل شد براى بى اعتبار كردن و در هم شكستن اقتدار شاه و قدرتمندان و صاحبان ثروت و هر چيزى كه در برابر عدالت خواهى و آزاديخواهى مقاومت مى كرد. بهار در قصيده «يا مرگ يا تجدد» چنين نوشته؛ «يا مرگ، يا تجدد و اصلاح / راهى جز اين دو پيش وطن نيست» پيامى كه مى توانست در مقاله يا نوشتارى براى مخاطبان ارسال شود. استفاده رسانه اى از شعر البته در غياب رسانه هاى امروزى و تيراژ محدود روزنامه ها و البته بى سوادى فراگير توده ها راه ناگزير انقلابيون هم بود.

ميرزاده عشقى در مقدمه ترجيع بندى از خود با عنوان «اى كلاه نمدى ها» نوشته؛ «از اشخاصى كه براى آنها ممكن است يعنى فرصت دارند استدعا مى شود كه اين ابيات را در قهوه خانه ها و گذر هاى عمومى بخوانند تا مخاطبين ادبيات مستحضر شوند» و بعد در خود شعر به افشاگرى دست مى زند، «ارث پدر را قوام سلطنه بخشيد/ بر به برادرش كز اواسط ناس است/ دزد اگر نيست، خانه اش زچه پولى/ گشته به پا كاو در آن مدام پلاس است؟» آن مقدمه و اين افشاگرى جز انتظار رسانه اى از شعر چيز ديگرى نيست.

نوجو: شعر مشروطه، شعر نوجويى است. پس از قرن ها در دوره مشروطه بود كه شاعران مشروطه براى رسيدن به افق هاى نو در شعر كوشيدند. آنها به اين اصل كه شعر بايد دگرگون شود اعتقاد داشتند، و اين همان نكته اى است كه سنت گرايان شعرى را بر مى آشفت. ايرج ميرزا و بهار هر دو از شاعرانى بودند كه مى توانستند مدح بنويسند و زندگى كنند ولى آنها هم از قدرت و سنت بريده و برعليه آن شوريدند. البته هر كس به فراخور ذهنيتش به نوجويى دست زد و از همين رو است كه مى توان در شعر مشروطه از نمونه هاى آوانگارد شعر نوجو تا نمونه هاى محافظه كار آن را سراغ گرفت.

نطفه شعر نوى ايران كه بعدها فراگير شد در شعر مشروطه بسته شد. تقى رفعت، ابوالقاسم لاهوتى، على اكبر دهخدا، شمس كسمايى، جعفر خامنه اى، نسيم شمال، محمد تقى بهار و ميرزاده عشقى در نوجويى شعر مشروطه نقش داشته و نمونه هايى از شعر نو را تجربه كرده اند. شعر دوره مشروطه به دو جبهه كلى تقسيم مى شود؛ يكى شعر نوجو و ديگر شعر سنت گرا كه به نظرم شعر سنت گرا را نمى توان شعر مشروطه خواند و همين است كه در بخشى از اين نوشتار خود شعر مشروطه را به دو دسته نوگرا و محافظه كار تقسيم كرده و ماجراى مجادله قلمى رفعت و بهار را آورده ام.

نخستين شعر نوى ايران به اعتقاد برخى۵ «وفاى به عهد» ابوالقاسم لاهوتى است كه در سال ۱۲۸۸ (ه.ش) سروده شده و شعر «ياد آر زشمع مرده ياد آر» على اكبر دهخدا هم در همين سال سروده شده است. با اين حساب در سومين سال پس از اعلان مشروطيت نخستين شعر نوى ايران سروده شده و از اينجا به بعد است كه موجى از نوجويى شعر ايران را فرا گرفته است.

زبان ساز: شعر مشروطه زبان سازى را دوباره به شعر ايران بازگرداند. در آستانه مشروطه شعر بيشتر از زبان سازى به زبان بازى مشغول بود، اما شعر مشروطه به جاى زبان فاخر زبان ساده و صميمى را برگزيد و با ورود كلمات و اصطلاحاتى كه مدت ها پشت در مانده بودند تحولى در زبان شعر و البته زبان نثر به وجود آورد. آنچه از كلمات و اصطلاحات در شعر مشروطه وارد شدند بخشى مربوط مى شد به زبان زنده مردم، بخشى هم كلماتى بودند كه به فراخور زمانه كاربرد يافته بودند مثل قانون، تجدد، آزادى، عدالت و ... كه مفاهيم تازه اى را در افق زندگى انسان ايرانى وارد كردند.

در كنار اين برخى شاعران حتى به ساخت اصطلاحات تازه مشغول شدند براى مثال ميرزاده عشقى مثل «آتشكده تر» را ساخت و ده ها تركيب، كلمه و اصطلاح ديگر را وارد شعر كرد از جمله شب سفيد، افسانه گه، چراغانى بودن مغز، كبوترى كردن، بيل، كلنگ، لوس، هوچى، پتو، بى پير، ماست مالى كردن، بام زدن، پرچانگى، پكر بودن و ...»۶ شايد اين ادعا بيراه نباشد كه در هيچ زمان ديگرى زبان شعر به اندازه شعر مشروطه به زبان گفتار نزديك نبوده است، گيرم كه اين نزديكى حتى با پختگى صورت نگرفته باشد.

• جدال سازنده

«شما آب را به طرف بالا جريان دهيد، يا به عبارتى برضد جريان آب شنا كنيد، زيرا ناچيز ترين شناوران نيز مى توانند در استقامت جريان قطع مراحل نمايند. شما براى فردا شعر بنويسيد، امروز مى بينيد كه شخصاً سعدى مانع از موجوديت شما است. تابوت سعدى گاهواره شما را خفه مى كند، عصر هفتم بر عصر چهار دهم مسلط است، ولى همان عصر كهن به شما خواهد گفت: «هر كه آمد عمارتى نو ساخت» شما در خيال مرمت كردن آثار ديگران هستيد؟!» اين سطرها كه به نظر مى رسد مانيفست نوجويى شعر مشروطه و حتى نخستين مبانى نظرى شعرنوى ايران هم هست نمى تواند از ذهن عليل يك شاعر صله بگير بر آمده باشد.

كسى مى تواند صد سال پيش اين حرف ها را گفته باشد كه براى خودش دستگاه فكرى داشته باشد، شعر فارسى را بشناسد و البته با شعر جهان آشنا باشد و در كنار همه اينها جسارت انقلابى هم داشته باشد. و او كسى نيست جز تقى رفعت. تا پيش از انتشار جلد اول «تاريخ تحليلى شعر نو» نوشته شمس لنگرودى اگر چه در كتاب «از صبا تا نيما» آرين پور هم درباره رفعت نوشته بود اما جايگاه تقى رفعت در تاريخ شعرى ايران ناديده گرفته شده بود و به نظرم هنوز هم آنگونه كه بايد حق رفعت در تئوريزه كردن شعر مشروطه و در انداختن طرح نويى كه بعدتر توسط نيما يوشيج پى گيرى و به ثمر رسيد، ادا نشده است. نگاهى به شعر مشروطه نشان مى دهد كه در شعر مشروطه دوگرايش وجود دارد، يكى گرايش محافظه كار كه معتقد بود بايد با حفظ قوالب شعر كلاسيك فارسى و بدون خدشه به آن، درونمايه شعر را با زمانه همخوان كرد.

بارز ترين چهره اين گرايش ملك الشعراى بهار بود. گرايش دوم گرايش انقلابى در شعر بود كه تلاش مى كرد «انقلاب ادبى» را به وجود آورده و شعر را سراسر دگرگون كند. تقى رفعت سرآمد شاعران اين گرايش بود و بعد از او هم ميرزاده عشقى رهبرى چنين جريانى را برعهده گرفت. در كنار اين دو گرايش البته شعر نسيم شمال، ايرج ميرزا و عارف قزوينى را مى توان پويش هاى ديگر خواند كه در عين گرايش به عاميانه نويسى طنز اجتماعى، طنز اخلاقى و احساسات ميهن پرستانه را به عنوان درونمايه شعر مشروطه بروز مى دهند. جدال قلمى بين دو گرايش اصلى شعر مشروطه نزديك به يك دهه پس از صدور فرمان مشروطيت در مى گيرد يعنى در سال ۱۲۹۴ (ه.ش)؛ دو سال پس از اين ماجرا على اصغر طالقانى مقاله اى با عنوان «مكتب سعدى» را در همان روزنامه زبان آزاد چاپ مى كند.

او در اين مقاله مى نويسد: «منشاء كل بدبختى هاى ملى و اجتماعى ما، فقط و فقط ناموزونى اصول تعليمات ملى و خرابى دستور تربيت اجتماعى است كه از هشتصد الى نهصد سال قبل، مثل موريانه بطون ملت ما را خورده است. اين مقاله كه نقد تعاليم اخلاقى سعدى نوشته شده بود جنجالى را موجب مى شود و سنت گرايان درصدد پاسخگويى به آن بر مى آيند، كار بالا گرفته و روزنامه زبان آزاد توقيف مى شود۷. تقى رفعت در مقام تحسين از مقاله «مكتب سعدى» برآمده و در نشريه اش تجدد مى نويسد: «آفرين، اين عصيان لازم بود، انقلاب سياسى ايران محتاج به اين تكمله و اين تتمه بود... جوانان به قلعه استبداد و ارتجاع ادبى، اكنون مى توانند تاخت ببرند... صداى توپ و تفنگ... در اعصاب ما هيجانى را بيدار مى كند كه زبان معتدل و موزون و جامد و قديم سعدى و همعصران او نمى تواند... آنها را تسكين دهد... ما گرفتار لطماتى هستيم كه سعدى از تصور آنها هم عاجز بود... گرسنگان علم و فن، شعر و ادب، حس و فكر، آذوقه دماغى را به تصرف خواهند آورد و انقلاب سياسى و اجتماعى را تكميل خواهند كرد».۸

• تقدير مشترك

شعر مشروطه شعرى است تجربه گرا. شعرى كه مى خواهد همه چيز را تغيير بدهد و دامنه اين تغييرات آن قدر گسترده است كه از خود شعر تا نظام حكومتى و عرف اجتماعى را دربر مى گيرد. شعرى عامه فهم كه نوجويى را هم در دستور كار خود قرار داده، شعرى گزنده كه طنز را در كنار خود قرار داده، شعر مشروطه از زبان سازى غافل نيست در عين حال مفهوم ساز هم هست و همه اينها را در خدمت به بيدارى عمومى گرفته است. شاعران مشروطه غير از شاعرى اغلب شان انقلابيونى هستند كه كار سياسى را هم پيش مى برند و البته بيشترشان روزنامه نگار هم هستند. آنها در سال هاى آغاز جنبش مشروطه در خدمت اين جنبش قرار مى گيرند و وقتى پس از نزديك به دو دهه شور و هيجان استبداد بار ديگر سر بر مى آورند شعر و شاعران مشروطه با كلمه به جنگ آنها مى روند.

و همين است كه تقى رفعت معاون شيخ محمد خيابانى پس از شكست دموكرات ها خودكشى مى كند، فرخى يزدى در زندان رضاشاه با آمپول هوا خاموش مى شود، و ميرزاده عشقى در خانه اش ترور. ابوالقاسم لاهوتى براى هميشه از ايران مى گريزد، بهار روزگار را در تبعيد براى هميشه از ايران مى گذراند، ايرج ميرزا و نسيم شمال «سيد اشرف الدين حسينى» دچار بيمارى روانى مى شوند و بقيه هم هيچ كدام سرانجام بهترى ندارند.

پانوشت ها:

۱- تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول، صص ۳۵ و ۳۶.

۲- تاريخ مشروطه ايران، احمد كسروى، ص ۲۷۲.

۳- همان، ص ۴۶.

۴- اين بيت از شاعرى است به نام حاجى اسمعيل منير مازندرانى.

۵- براى اطلاع بيشتر رجوع شود به تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول.

۶- ميرزاده عشقى، محمد قائد، چاپ اول، ص ۱۹۰.

۷- براى اطلاع بيشتر رجوع شود به «نقد ادبى در ايران از مشروطيت تا امروز» مقاله پژوهشى عباس مخبر، نگاه نو، شماره ۳۷.

۸- تاريخ تحليلى شعر نو، شمس لنگرودى، جلد اول، ص ۴۶.
045777.jpg
ترجمه به مثابه خودآموز ترقى و طرب
على اصغر سيدآبادى: سال هاى اول نبرد ايران و روس است و عباس ميرزا _ وليعهد فتحعلى شاه قاجار _ خسته از نبردى با كاميابى اندك روبه روى فرستاده ناپلئون بناپارت بر قاليچه اى ايرانى نشسته است و به گفت وگو مشغولند:

«بگو اى مرد خارجى، ما براى اعتلاى ايران چه كار بايد بكنيم؟ آيا من هم بايد مثل تزار مسكويى رفتار كنم كه از تخت خود پايين آمد تا بتواند شهرهاى شما را از نزديك ببيند؟ آيا من هم بايد ايران را ترك كنم و اين ثروت انباشته را بدون استفاده بگذارم؟»

عباس ميرزا از ايران بيرون نرفت، اينكه چرا؟ خيلى معلوم نيست، شايد جنگ هاى ايران و روسيه و بعد از آن اشتياق بازگرداندن سرزمين هايى از ايران كنده شده نگذاشت، شايد هم نخواست، اما راه ديگرى را براى آگاهى از آنچه كه «يك شاهزاده بايد بداند» برگزيد. او در جنگ هاى طولانى ايران و روسيه دريافته بود كه زمانه تغيير كرده است و بدون آگاهى از اين تغيير نمى توان كارى از پيش برد. شكست هاى پى درپى به رغم رشادت ها و تلاش به او فهمانده بود كه جنگ هاى امروز با جنگ هاى ديروز متفاوت است. او مى دانست كه روسيه از زمان پطركبير، روند مدرن شدن را آغاز كرده و اينك از ايران پيش افتاده است.

تجربه پطركبير مى توانست، پاسخ برخى از پرسش هايش باشد. او پيشتر، چون پطر عده اى را براى آموختن دانش هاى جديد راهى اروپا كرده بود، بار اول دو نفر را راهى انگلستان كرد و بار دوم پنج نفر كه ميرزا صالح شيرازى بنيانگذار روزنامه نگارى ايرانى و ميرزا رضا مهندس در ميانشان بودند. ميرزا رضا اگر چه براى آموختن چيز ديگرى رفته بود، اما به شاهزاده براى آموختن آنچه كه بايد بداند، بسيار كمك كرد. نهضت ترجمه در دوره جديد ايران با نام ميرزا رضا مهندس گره خورده است. او در اولين مرحله از كارش به فرمان عباس ميرزا «تاريخ پطركبير» نوشته ولتر را ترجمه كرد، سپس باز هم از ولتر «شارل دوازدهم» را ترجمه كرد.

ترجمه اين دو كتاب به خوبى نشان مى دهد كه دغدغه هاى عباس ميرزا چيست و چرا نهضت ترجمه را راه انداخته است. او ساده انگارانه مى خواهد تحولات چندين سالانه غرب را با خواندن چند كتاب دريابد و با تكرار تجربه هاى آنان ايران را به دروازه هاى تمدن و پيشرفت نزديك كند، غافل از اينكه يكى از موانع اصلى، قدرت نامحدود و متمركز حكومت است و در غرب نيز جز با محدوديت و تمركززدايى از اين قدرت كارى از پيش نرفته است.

با اين همه بايد اين اقدام عباس ميرزا را ارج نهاد، به خصوص كه برخى از اين ترجمه ها حكايت از اين دارد كه - حتى اگر چه ساده انگارانه - درباره انحطاط ايران نيز انديشه مى كرده است و در جست وجوى دلايل اين انحطاط بوده است. اين نكته از لابه لاى گفت وگوهاى او با برخى از خارجيان نيز كه در سفرنامه هاى مختلف درج شده، قابل دريافت است. «انحطاط و سقوط امپراتورى روم» اثر ادوارد گيبون نيز به فرمان او و توسط ميرزا رضا مهندس ترجمه مى شود كه خشم فتحعلى شاه را باعث مى شود و فرمان به ممنوعيتش مى دهد و اين شايد اولين سانسور كتاب در ايران باشد. ديگر پادشاهان قاجار نيز به ترجمه آثار غربى توجه نشان مى دهند و نهضت ترجمه ادامه مى يابد و باز به فراخور حال سفارش دهنده و الگويى كه پيش رو دارد محمدشاه قاجار كه لابد پيروزى هاى ناپلئون بناپارت، وسوسه اش كرده و در خيال خود، سوداى ناپلئون شدن داشته به ميرزا رضا فرمان ترجمه «تاريخ ناپلئون اول» را مى دهد.

دوره فتحعلى شاه و محمدشاه قاجار نهضت ترجمه با ترجمه زندگينامه و كتاب هاى تاريخى پيش مى رود با دلايلى كم و بيش واضح، اما اين پرسش را مى توان مطرح كرد كه چرا كتاب هاى ادبى خارجى در اين دوره مورد توجه قرار نمى گيرد؟ نكته جالب اينجاست كه در اولين نهضت ترجمه اى كه پس از ورود اعراب به ايران تشكيل مى شود و دربار عباسى با كمك وزيران ايرانى آن را پيش مى برند نيز به ادبيات توجه چندانى نمى شود و آنچه از يونانيان ترجمه مى شود، فلسفه است. با اين همه به نظر مى رسد آن نهضت در مرحله اوليه اش نسبت به اين نهضت عمق بيشترى داشته است، شايد به اين دليل مسلمانان در آن دوره خود را در اوج برترى نسبت به ديگران احساس مى كردند و آنچه آنان را به سوى منابع ديگران سوق مى داد، صرف دانش اندوزى بود، در حالى كه حداقل در آغاز نهضت ترجمه دوره جديد، سفارش دهندگان در جست وجوى خودآموزى هستند كه به قول عباس ميرزا به آنان آنچه را كه براى پيشرفت لازم دارند، بياموزد.

در واقع براى اينها نهضت ترجمه، جست وجوى خودآموز ترقى است و اين نه تنها درباره عباس ميرزا صادق است كه اصلاح طلبان بيرون از حكومت و روشنفكران مترقى آن روزگار نيز به ترجمه چنين مى نگرند. اين تلقى از ترجمه باعث مى شود كه نه تنها ادبيات بلكه بسيارى از علوم ديگر نيز مورد توجه قرار نگيرد؛ زيرا شاهان و شاهزادگان نمى توانند از آن به عنوان نردبان ترقى و رسيدن به اقتدار افسانه اى ناپلئون يا پطركبير استفاده كنند. دوره ناصرالدين شاه، اما ويژگى هايى دارد كه امكان وسيع تر شدن دامنه نهضت ترجمه را مى دهد. تاسيس دارالفنون يكى از ويژگى هاى اين دوره است كه در نهضت ترجمه تاثيرى جدى دارد. نياز دارالفنون به كتاب هاى درسى و به عنوان چنين منابعى در داخل ترجمه كتاب هاى آموزشى خاص اين مدرسه رونقى مى دهد، البته برخى از معلمان نيز خود دست به تاليف مى زنند، اما در اين دوره ترجمه كتاب هاى ادبى نيز شروع مى شود. آيا تلقى از ترجمه دگرگون شده است و ناصرالدين شاه از ترجمه چيزى اضافه بر خودآموزى ترقى مطالبه مى كند؟

مهم ترين ويژگى دوره ناصرى، طولانى بودن دوره حكومت اوست. ناصرالدين شاه ۴۹ سال حكومت مى كند، حكومتى كه در سال هاى طولانى آن جنگ مهمى اتفاق نمى افتد. اين آرامش درازمدت اگر چه آن تلقى معمول از ترجمه را به هم نمى زند، اما مى تواند دامنه آن را وسيع تر كند. مرورى بر نخستين رمان هاى ترجمه شده به فارسى مى تواند اين نكته را آشكارتر كند. نخستين رمان ها از زبان فرانسه ترجمه مى شوند، زيرا دوره ناصرى دوره استيلاى فرهنگ فرانسه در ايران است. در حالى كه در آن روزگار آثارى از نويسندگان برجسته اى چون فلوبر، استاندال و بالزاك در بازار كتاب فرانسه به وفور يافت مى شود، اما هيچ يك از آثار آنان نه در دوره ناصرى و نه مظفرالدين شاه ترجمه نمى شود.

در آرامش درازمدت دوره ناصرى، سرگرمى پادشاه و حرمسرايش اهميتى بسيار مى يابد. يكى از راه هاى پاسخ گفتن به اين نياز، روى آوردن به نوعى ادبيات است، ادبيات سرگرم كننده و ترجيحاً با ماجراهاى عاشقانه از آن است كه كريستف بالايى در كتاب «سرچشمه هاى داستان كوتاه فارسى» آنها را «كتاب هاى خلوت و اتاق خواب» مى خواند. تاريخ حيات فوبلاس رمانى عاشقانه و كم ارزش از قرن ۱۸ فرانسه، و دوره آثار لووه دوكوره و بوسه عذرا نوشته جورج رينولدز از جمله كتاب هايى است كه به سفارش درباريان ترجمه مى شود. آثار ادبى با ارزش ترى كه در اين دوره ترجمه مى شود، آثار دانيل دوفو (رابينسون كروزو) «ژول ورن» و «الكساندر دوما» است، احتمالاً در آن دوره جزء كتاب هاى پرطرفدار فرانسه بوده اند و درباريان در سفرهاى خود به فرانسه با آن آشنا شده اند.

اما نكته جالب اينجاست كه الكساندر دوما اولين نويسنده اى است كه مجموعه آثارش در آن دوره در ايران ترجمه شده است. محمدطاهر ميرزا قاجار نوه عباس ميرزا كه از سياست كناره گرفته و به تحصيل علم روى آورده بود، در دوره ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه به ترجمه آثار فرانسوى و به خصوص الكساندر دوما روى مى آورد. او در ازاى دريافت ماهانه ۱۰۰ تومان از ملكه مادر (مادر مظفرالدين شاه) تعداد زيادى از كتاب هاى الكساندر دوما را ترجمه مى كند. علاقه درباريان به كتاب هاى دوما گذشته از جنبه سرگرم كنندگى آن، احتمالاً به خاطر فضاى داستان هاى اوست كه بيشتر به دربار فرانسه نزديك مى شود. محمدطاهر ميرزا تنها كسى نيست كه در آن دوره به طور رسمى و در ازاى دريافت حقوق به ترجمه مى پردازد. محمدحسن اعتمادالسطنه نيز چنين شغلى دارد. او مترجم مخصوص ناصرالدين شاه و رئيس دارالترجمه سلطنتى است و آثار بسيارى ترجمه مى كند.

اگر چه بعدها، پيشنهاد سانسور را به ناصرالدين شاه مى دهد و بدون مهر او هيچ كتاب و نشريه اى نمى تواند راهى چاپخانه شود. در اين دوره نيز همچنان آثار تاريخى و زندگينامه، رشد و رونق دارد و اعتمادالسلطنه بيشتر آثارى از اين دست را ترجمه مى كند، اما نوع انتخاب كتاب مترجمان نشان مى دهد كه آنان به صرف زبان دانى به ترجمه آثار مى پردازند و توانايى تشخيص ارزش ادبى آثار را ندارند. در ميان ترجمه هاى دوره ناصرى با چند استثنا هم روبه رو مى شويم، يكى ترجمه «حاجى باباى اصفهانى» نوشته جيمز دوموريه و ديگرى ترجمه هايى از نيوتن، دكارت و داروين از طلايه داران عصر جديد هستند.

جيمز دوموريه در «حاجى باباى اصفهانى» زندگى حاجى باباى افشار كه جزء اولين مسافران لندن در دوره عباس ميرزا بوده، را موضوع رمانش قرار مى دهد. حاجى بابا همراه يك نفر ديگر به فرمان عباس ميرزا راهى لندن مى شوند، اما دوستش در لندن مى ميرد و او پس از خواندن درس طب به ايران برمى گردد و به عنوان پزشك مخصوص عباس ميرزا مشغول فعاليت مى شود.

دوموريه در اين رمان چنان توصيف دقيقى از ايران به دست مى دهد كه برخى به اين نتيجه مى رسند، نويسنده دوموريه نيست و يك ايرانى است، اما تحقيقات جديد نشان مى دهد كه نويسنده كسى جز جيمز دوموريه نيست. ترجمه اين كتاب توسط ميرزا حبيب اصفهانى را از اين جهت مى توان استثنا خواند كه نه تنها دليل انتخابش متفاوت است كه نثر و زبان ترجمه اش نيز تفاوت هايى جدى با ديگر ترجمه هاى آن دوره دارد.

زبانى پيراسته و ادبى در عين حال ساده و قابل فهم از ويژگى هاى اين كتاب است. گفته اند ميرزا حبيب كه اين كتاب را از زبان فرانسه برگردانده نه از زبان انگليسى به فراخور موضوع تغييراتى در آن داده و به خاطر وضعيت سياسى حاكم بر ايران جنبه هاى انتقادى آن را غليظ تر كرده است. او پيش از آن نيز نمايشنامه اى از مولير را ترجمه كرده است.

با همه ارزش هايى كه اين ترجمه دارد، نمى تواند به جريانى تأثيرگذار در ترجمه تبديل شود، هر چند پس از انتشار آن چند كتاب فارسى به تقليد از آن نوشته مى شود و اين سئوال بى پاسخ مى ماند كه چرا ترجمه آثار جدى توسط روشنفكران متجدد ادامه پيدا نمى كند؟

اعتضادالسلطنه در كتابى به نام «فلك السعاده» به نظريه نيوتن درباره جاذبه مى پردازد و تقى خان انصارى در كتابى با نام «جانورنامه» - كه ماشاءالله آجودانى به درستى آن را نامى فريبنده مى خواند _ ۱۱ سال پس از انتشار كتاب «اصل انواع» داروين آن را در كتابى درباره جانوران منتشر مى كند، اما حكايت ترجمه كتاب دكارت شنيدنى تر است. اين كتاب با پشتيبانى و پيشنهاد «كنت دوگوبينو» پژوهشگر فلسفه و اديان شرقى و مقام عالى رتبه سفارت فرانسه در تهران توسط يك يهودى ملالاله زار همدانى و اميل بونه در ايران ترجمه مى شود.

گوبينو دليل ترجمه اين كتاب را گفت وگويش با گروهى از شاگردان حاجى ملاهادى سبزوارى و آشنايى آنان با فلسفه جديد عنوان مى كند، اما ملالاله زار در مقدمه كتاب مى نويسد: اگر چه به فضل الهى، حكماى عالى مقدار ما و علماى ذوى العزالاقتدار در اين دولت جاويد آيت موجود و از اين تاليفات مستغنى هستند، اگر چه سها در برابر آفتاب ظهورى ندارد و موج حصير با نقش حرير جلوه نيارد، مع ذلك، چون به حكم حكمت و فراست وجود هر شى اى بر عدمش و علم هر چيز بر جهلش شرف دارد و هيچ چيز در دنيا بى فايده نخواهد بود، جناب جليل الشأن برتر مكان معزى اليه [منظور گوبينو است] چون خود به نفسه چندان فرصت ندارند، اين دو بنده ضعيف هيچ مدان، موسيو اميل برنه فرنساوى و حقير فقير سر تا پا تقصير الكن الزبان و بى سرانجام و جان، خادم خوادم و تراب اقدام احباب اصحاب الطريقت ... را به حضور طلب داشته، مأمور فرمودند كه به استعانت و همدستى يكديگر كتاب مزبور را به لفظ واضح و آسان ترجمه كرده كه مفهوم عامه باشد.»

اين كتاب با اينكه مهر چاپ سانسور دولتى را نيز دريافته بود، چندى پس از چاپ توقيف شد، تا اگر از مقدمه ملالاله زار نيز استثنا بودن آن را درنيافتيم، دريابيم كه قصه دربار قاجار از ترجمه دست يافتن به چرايى پيشرفت نيست، بلكه جست وجو براى خودآموزى است كه به سرعت اسباب ترقى را در اختيارشان بگذارد.

استثنا بودن اين چند كتاب بسيار واضح است و مهم ترين دليل آن تكرارنشدنشان تا سال هاى بعد از مشروطيت، اما نكته بسيار تامل برانگيز اينجاست كه حتى روشنفكران مشروطه خواهى چون ميرزاملكم خان، فتحعلى آخوندزاده، طالبوف، ميرزا آقاخان كرمانى نيز كه با انديشه هاى جديد آشنايى نسبتاً خوبى داشتند و زبان مى دانستند، ترجمه اى از آثار انديشمندان غرب ارائه نكردند و كوشيدند انديشه هاى جديد را با تزئينات ايرانى و اسلامى ارائه كنند. آيا اين نكته قابل تامل نيست كه حتى آنانى كه معتقد به تسليم بى قيد و شرط به تمدن جديد بودند، اثرى بى واسطه از اين تمدن جديد را در اختيار خوانندگانشان قرار ندادند؟ چه تفسيرى از واقعيت آنان را به چنين وضعيتى سوق مى داد كه به جاى ارائه «اصل» به نمونه هاى «تغييريافته و گاه تحريف شده» اكتفا كنند؟

بى شك نمى توانيم در اين ماجرا قصد و غرضى خاص پيدا كنيم و به محاكمه آنان بپردازيم. شايد بتوان حدس زد كه ملاحظاتى آنان را به اين كار واداشته است، ملاحظاتى مانند ترس، اما ضمن اينكه شجاعت برخى از آنان محل ترديد نيست، بزرگ ترين دليل ابطال اين سخن، اينجاست كه آنان حتى در حوزه هاى بى خطرى مثل نقد ادبى و ادبيات نيز چنين نكرده اند. ميرزاآقاخان كرمانى كه يكى از بنيانگذاران نقد جديد در ايران است و نقد او بر شعر دوره بازگشت، بر سرعت تحول شعر بى تأثير نبوده است مى گويد: مقايسه ادبيات جديد فرنگستان با آثار نفيس ادباى ايران نسبت تلگراف است به برج دودى، و نور الكتريك است به چراغ موشى...» اما نمونه اى از اين نور الكتريك در اختيار خواننده قرار نمى دهد و پس از انتقادهاى جدى اش بر شعر سنتى آنچه از او به عنوان شعر پيش رو داريم، مشتى شعار فاقد ارزش ادبى است كه ارزش تاريخى دارد: همى خواستم تا كه اسلاميان / به وحدت بندند يكسر ميان.

چرا آقاخان و دوستان او نمونه هايى از ادبيات با ارزش غرب را ارائه نمى كنند؟ اين پرسش را مى توان وسعت داد و پرسيد چرا روشنفكران مشروطه خواه نمونه هايى از آثار علوم انسانى در غرب را ارائه نمى كنند؟ شايد پاسخ گفتن به اين پرسش بتواند زوايايى هنوز تاريك مانده از مشروطه را روشن كند. آيا آنان نيز چون دربار قاجار دنبال نتيجه فورى نبودند؟ نتيجه فورى گرفتن از فلسفه و علوم انسانى و ادبيات با ارزش حاصل نمى شود.

شايد به همين دليل است كه از ادبيات جدى و باارزش آن دوره غرب در دوره مشروطه در فهرست آثار ترجمه شده خبرى نيست، زيرا ادبيات يا بايد به كار سرگرم كردن بيايد يا به كار شعار دادن و آموزش ترقى! و اين نه حديث مشترك روشنفكران و دربار قاجار است. روشنفكران مشروطه خواه نيز كه در نقد آثار سنتى، از نقد مدرن مى جويند و از برترى ادبيات جديد غرب بر ادبيات قديم خودمان سخن مى گويند، تلقى ديگرى از ادبيات دارند، تلقى اى كه با رمان هاى بالزاك و فلوبر و استاندال هماهنگ نيست. اگر در گفته ها و نوشته هاى آنان نيز تامل كنيم در مى يابيم كه بيشتر در جست وجوى ادبياتى هستند كه بتوان از آن به عنوان سلاح جنگى استفاده كرد يا حداقل چوبدستى براى كوبيدن بر سر استبداد و يا شاعر و نويسنده از نظر آنان پيامبرى است براى هدايت آدميان از گمراهى به راه و شعر چنان موثر است كه مى تواند هم اسباب اين باشد و هم آن؛ اگر عموم شعراى ما در اين مسلك قدم زده، آواز به آواز يكديگر داده، داد وطن پرستى مى زدند، يقيناً ما را از گرداب مهلك جهالت به ساحل نجات و از تپه گمراهى به شاهراه هدايت و سعادت مى رساندند.

اين را زين العابدين مراغه اى مى گويد. اين وضعيت كماكان در سال هاى اوليه پس از انقلاب مشروطه نيز ادامه مى يابد، اما بالاخره ترجمه هاى ادبيات جدى اروپا و بحث هايى درباره ادبيات جديد به شكل جدى تر از مجلات ادبى آغاز مى شود كه پس از نهضت مشروطه بنيان گذاشته مى شود. همچنين گاهى روزنامه ها نيز گوشه چشمى به ادبيات و بحث هاى ادبى نشان مى دهند. افزايش تعداد نشريات، ضمن اينكه امكان معرفى ادبيات با ارزش غرب را مطرح مى كند، امكان طرح سليقه هاى مختلف را نيز فراهم مى كند. مجله بهار كه توسط ميرزايوسف اعتصام الملك منتشر مى شود، يكى از جدى ترين نشرياتى است كه تحولى جدى در نهضت ترجمه ادبى ايجاد مى كند.

اعتصام الملك كه به زبان هاى عربى، تركى استانبولى و فرانسه آشنايى كامل داشت به ترجمه آثارى از نويسندگانى چون ويكتور هوگو، تولستوى، والتر اسكات، ژول ورن، فلارمايون، دلئو پاردى، پونسون دوترى و الكساندر دوما مى پردازد. همچنين در نشريه بهار مقاله هايى درباره نويسندگانى چون شكسپير، ولتر، روسو، ويكتور هوگو و تولستوى منتشر مى شود.

بعد از بهار، مجله هاى دانشكده، كاوه، نوبهار و ارمغان منتشر مى شود كه بخشى از آن به ترجمه اختصاص مى يابد. در نشريه ارمغان ترجمه «تاجر ونيزى» از شكسپير با ترجمه على اصغر حكمت، ترجمه «ميكرومگاس» نوشته «ولتر» با ترجمه ميرزا يدالله مايل تويسركانى، «قرارداد اجتماعى» از «روسو» با همين مترجم منتشر مى شود. در اين دوره پس از چندين سال، فرهنگ فرانسه اهميت خود را نزد روشنفكران ايرانى از دست مى دهد و شيفتگى به آلمان رونق مى گيرد.

در همين هنگام گروهى از روشنفكران ايرانى به آلمان مى روند و در آنجا مجله كاوه را در برلن راه اندازى مى كنند، براى اخذ تمدن غرب كه اين نشريه نيز در معرفى و ترجمه آثار غربى نقش مهمى ايفا مى كند.

كم كم كار ترجمه آثار غربى به فارسى وضعيتى مطلوب تر به خود مى گيرد و ايرانيان مى توانند از برجسته ترين آثار غربى نيز بهره ببرند.

منابع:

۱- آجودانى ماشاءالله / مشروطه ايرانى _ اختران / ۱۳۸۲

۲- پاكروان امينه / عباس ميرزا و فتحعلى شاه / صفيه روحى / نشر تاريخ ايران / ۱۳۷۶

۳- توكلى طرقى محمد / تجدد بومى و بازانديشى تاريخ / نشر تاريخ ايران / ۱۳۸۲

۴- تاج السلطنه / خاطرات / منصوره اتحاديه / نشر تاريخ ايران / ۱۳۶۱

۵- اعتمادالسلطنه / روزنامه خاطرات / ايرج افشار / اميركبير / ۱۳۴۵

۶- آجودانى ماشاءالله / يا مرگ يا تجدد / اختران / ۱۳۸۲

۷- بهنام جمشيد / ايرانيان و انديشه تجدد / فرزان روز / ۱۳۸۳ / چاپ دوم

۸- ميرعابدينى حسن / صد سال داستان نويسى ج ۱ و ۲ / چشمه / ۱۳۷۷ / ويراست دوم

۹- مجتهدى كريم / آشنايى ايرانيان با فلسفه هاى جديد غرب / «موسسه مطالعات تاريخ ايران» و پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامى / ۱۳۷۹
045783.jpg
روياهاى اين دن كيشوت را باد برده است
مهدى يزدانى خرم:«به عقيده بنده هيچ وزير و صدر حاكم را ملامت نتوان نمود. در دولتى كه قانون نباشد، دولتى كه مستبد باشد، هر كس بر سر كار آيد، جز اين نتواند نمود كه ديگران كرده اند ...»

به نقل از سياحتنامه ابراهيم بيگ

ادبيات دوران مشروطه را بايد در واقع شامل آثارى دانست كه در سال هاى قبل و بعد از اين انقلاب اجتماعى به وجود آمده و يا بر آن تأثير گذاشته اند و يا از آن تأثير گرفته اند. در اين ميان بسيارى از آثار منثور و منظوم به واسطه روحيه نقادانه اى كه دارند، بر اصولى تاكيد مى كنند كه مشروطه خواهان نيز به دنبال درك و كسب آن بودند.

«سياحتنامه ابراهيم بيگ» يكى از مشهورترين اين آثار است كه در روزهاى انقلاب مشروطه، در دست هر مبارزى ديده شده و هر اصلاح طلبى با خواندن آن از وضعيت كشور متاثر مى شده است. زين العابدين مراغه اى، نويسنده اين «رمان» سه جلدى، در دوران مشروطه، به يكى از مهم ترين رهبران فكرى مشروطه خواهان تبديل شده و با وجود اينكه، كتاب او در سال هاى قبل از مشروطه نوشته شده بود، به دليل دغدغه هايى كه در آن مطرح شده بود، بر ادبيات روزگار خود تأثير بسزايى داشت.

زين العابدين مراغه اى، احتمالاً به سال ۱۲۲۵ ه.ش به دنيا آمده است. او كه از خانواده اى تاجر و با اصل و نسب بود، به مانند اجداد خود به تجارت مشغول شده است. وى به دليل ركود اقتصادى ايران، ترك وطن گفته و به روسيه مى رود. مراغه اى كه مردى ناسيوناليست بود در غربت هم، عشق وطن را در سر مى پروراند و نوشتن اين داستان نيز به همين دليل اتفاق افتاده است. تاريخ وفات اين مرد را به سال ۱۲۹۰ ه.ش نوشته اند و كتاب او كه در روزهاى طغيان منتشر شده بود، از مهم ترين كتاب هاى محافل مشروطه خواه محسوب مى شد. سياحتنامه ابراهيم بيگ، داستان سفر تاجرزاده اى ايرانى به كشور خود است.

او كه در مصر متولد شده بنا بر وصيت پدر، عشق وطن را چنان در دل مى پرورد كه شهره عام و خاص مى شود. او در اواخر دوره ناصرى به ايران مى آيد و بعد از مشاهده ويرانى و فساد موجود در كشور، دلخسته به غربت بازمى گردد. پايان كار ابراهيم بيگ، مرگى دردناك است كه به دليل غم غربت و خواندن اخبار هولناك از وطن آن را موجب مى شود و... در اين گفتار قصد دارم به ارزش هاى روايى و داستانى اين كتاب سترگ نگاهى داشته باشم، پس دو محور اصلى را پيشنهاد مى كنم:

۱- بنا بر تعريفى كه از رمان داده شده است، اين ژانر فرآيند و محصول تمدن شهرنشينى است كه ارزش هاى اجتماعى جديدى را تعريف مى كند. اولين رمان هاى جدى فارسى نيز با جريان مشروطه به وجود مى آيند و يا حداقل ما آثارى را در سال هاى پيرامون اين جريان درك مى كنيم كه مى توان آنها را به قالب و ايدئولوژى رمان نزديك دانست. البته اگر در ادبيات كلاسيك فارسى، تاملى كنيم، در مى يابيم كه با وجود آثارى مانند، سمك عيار، تاريخ بيهقى، هزار و يك شب، حاجى باباى اصفهانى ( در واقع ترجمه ميرزا حبيب اين كتاب را به چنين جايگاهى مى رساند) و... نمونه هايى از رمان هايى تمام عيار هستند.

دوره قاجار، دوره اى است كه حركت زبان به سمت مغلق گويى و تصنع باعث مى شود كه ادبيات از دسترس «همه مردم» دور شده و خواص از عهده درك آن برآيند، با اين تفاسير، سياحتنامه ابراهيم بيگ، به دليل دور شدن از آن زبان پيچيده و ارائه روايتى سهل و ممتنع، مى تواند در ميان مردم اقبال يابد. مراغه اى كه اين كتاب را به قصد انتقاد از وضعيت ايران نوشته بود، خواسته و يا ناخواسته موجب شد تا ما با هوايى تازه در داستان ايرانى روبه رو شويم. هوايى كه بعدها توسط چهره هايى فرنگ ديده چون جمال زاده، به صداى اصلى ادبيات ايران تبديل شد.

بدون شك سياحتنامه ابراهيم بيگ با معيارهاى دن كيشوتى! يك رمان كامل است و در قالب رمان پيكارسك طبقه بندى مى شود. البته سفرنامه نويسى در سنت ادبى ما جاى مهمى دارد ولى كار مراغه اى يك تفاوت عمده با سفرنامه ها و يا سياحتنامه هاى ديگر داشته و آن توجه به شخصيت پردازى و ضرباهنگ روايت است كه با وجود ساختار استعارى و تمثيلى به رئاليسم نزديك مى شود. اين رئاليسم، دقيقاً به دليل گزارشى صريح و بى پرده از فضاى مقابل قهرمان و روايت وضعيت قهرمان از نگاه يك راوى ديگر به دست مى آيد. ابراهيم بيگ، با وجود اين در بسيارى از مراحل سفر خود با نگاهى كه كمتر داستانى بوده و بيشتر به بيانيه هايى سياسى و اجتماعى نزديك است، جهان خود را گزارش مى كند، اما جنس روايت او باعث مى شود كه كليت متن به يك رمان تبديل شود، سه اتفاق عمده، اين مفهوم را موجب مى شوند.

نخست اينكه، مراغه اى در ابتدا و سپس در جريان روايت، شخصيت خود را تعريف كرده و دغدغه هاى ذهنى او را آشكار مى كند. ابراهيم بيگ، انسانى است كه به هر دليل به كشور خود تعصب داشته و همين نكته آرام آرام ويژگى هاى ديگر شخصيت او را تحت تأثير قرار داده و او را دچار ماليخوليا مى كند. پس يك ايدئولوژى و هدف شخصى، موجب مى شود تا ابراهيم بيگ با وجود اينكه ساختارى تمثيلى داشته اما به عنوان يك شخصيت ملموس پذيرفته شود. مراغه اى براى ارائه اين شخصيت نيازمند واقع نمايى از فضاهاى پيرامون است، بنابراين اين دن كيشوت ايرانى را كه پذيرفتن واقعيت او را به نابودى مى كشد، دچار ماجرا و كنش هاى داستانى مى كند.

دومين اتفاق مهم در اينجا مى افتد و آن اينكه، ماجرا و داستان كه قرار است روحيه اى انتقادى داشته باشد، با حفظ اين اصل، كاركردى پاروديك نيز از خود باقى مى گذارد. سخنرانى هاى دلسوزانه ابراهيم بيگ براى وزرا و شخصيت هاى مهم كشور، چنان با بلاهت ايشان درهم مى آميزد كه اين پارودى درخشان شكل مى گيرد. مراغه اى كه سنت حكايت شفاهى را به خوبى مى شناسد از ساختارهاى آن سود برده و آنچنان كم از صنايع ادبى روزگار خود استفاده مى كند كه اثر از تغزل خالى شده و آن فضاى ناخوشايند و دردناك به خوبى تصوير مى شود.

مى توان گفت، او كمتر از ساختار پرتره وار و مينياتورى استفاده كرده و از جزيى نگرى در فضاها، مكان ها و يا صحنه ها تا حدى استفاده مى كند كه فضاى كلى را ساخته و شخصيت ها را بيافريند. زين العابدين مراغه اى، جنس انسان خود را به خوبى مى شناسد. او با اينكه براى ديدن وطن سفر كرده اما، عمل گرايى و رفتارهاى موجود در جامعه براى او اهميت دارد، پس عناصرى مانند تشبيه ها، توصيف ها و يا صحنه آرايى هاى اغراق شده كه عرف ادبيات روزگار او است، نمى تواند ساختار منتقد و رئاليستى را كه وى به دنبال طرح آن بوده، بسازد. بنابراين، وى رمان خود را از هرگونه، تغزل و يا استعاره كه به شعر نزديك است، خالى كرده و براى درگير ساختن ذهن مخاطب با ايدئولوژى و روايت خاص درون متن، او را با جهان خشك، سياه و ابلهانه اى روبه رو مى كند كه در نوع خود به خوبى بيان مى شود.

سومين اتفاق مهم توجه زين العابدين مراغه اى به شخصيت هاى فرعى و خرده روايت هايى است كه در رمان فراوان هستند. مى توان ادعا كرد كه مراغه اى كوشيده تا قصه خود را به سمتى پيش ببرد كه در آن حركت و نشاط ناشى از مفهوم سفر، از بطن روايت دور شده و نوعى تناقض زيباى ساختارى به وجود بياورد. او انبوه شخصيت ها را در مكان هايى، عموماً بدون وصف، طراحى كرده و ذهن روايت ها كه تمايل به گزارش مستند دارد را از حركت باز مى دارد. نويسنده متوجه است كه جامعه آن روز ايران، آنچنان در ايستايى و توهم غرق شده است كه نمى شود از آدم هاى آن انتظار پويايى داشت. اين سكون كه ريشه اى تاريخى و بومى داشته، ابراهيم بيگ را تحت تأثير قرار داده و باعث مى شود تا او نيز، از مستندگرايى و اصولاً تصويرگرايى در متن چشم بپوشد.

۲- زين العابدين مراغه اى، به هر دليلى كوشيده تا وضعيت جامعه ايران را به روايت بكشد. او در اين راه، از زبانى سود مى برد كه مولفه هاى آن را «لحن» و «ماجرا» تشكيل مى دهند. بر همين اساس، سياحتنامه ابراهيم بيگ، كوششى براى ساختن زبانى روايتگر است تا به واسطه آن، هيجان و يا پيام متن، به مخاطب انتقال يابد. مراغه اى براى ساختن اين زبان كه بيانگر رفتارها و روزمرگى هاى انسان ايرانى است، هرگونه فضاسازى و يا حجم گرايى شاعرانه را به كنارى گذاشته و كليتى را مى آفريند كه در آن ما بتوانيم با درك دقيق تك گويى هاى شخصيت كه شكلى سخنورانه دارند، مراحل جنون او را درك كنيم. ابراهيم بيگ هر چه كه رمان جلوتر مى رود و از برج عاج رويايى خود پايين تر مى آيد، از زبان براى حمله به واقعيت درون متنى استفاده مى كند.

او كمتر توصيف مى كند و مى كوشد با كوتاه ترين جملات و كمترين فضاها، ماجراها و آدم ها را به يكديگر متصل كند و در پايان كه ديگر مخاطبى ندارد و انسان هاى مقابل او به عناصرى صامت و شى واره تبديل شده اند، او جنون و بيمارى خود را در قالب تك گويى هاى بلند به سرانجام مى رساند. شاهكار نويسنده در اينجاست كه بعد از اينكه راوى، يعنى ابراهيم بيگ، به مرزهاى جنون نزديك مى شود، زاويه ديد و نوع راوى را تعويض كرده و اجازه مى دهد تا او كه در ابتدا جنبه اى قهرمان باور و باشكوه داشت به ابژه متن تبديل شود. اين تغيير نوع راوى و بالطبع زبان باعث مى شود تا فضاها و عرصه هاى تازه ترى نيز آشكار شود كه در نتيجه آن ما با سقوط رقت انگيز و تراژيك اين دن كيشوت ايرانى روبه رو شويم.

سياحتنامه ابراهيم بيگ، آنچنان به ساختار رمان دن كيشوت نزديك است كه شايد اتفاقى نباشد. اگر بخواهيم نگاهى تطبيقى را معيار قرار دهيم، بايد بگوييم كه نوع روايت و ايجاد ساختار پاروديك درون متنى موجب شده است تا قهرمان مراغه اى نيز به مانند دن كيشوت به دنبال تحقق و درك روياهايى باشد كه تباه شده اند. او نيز به مانند دن كيشوت، همراهى دارد كه بعدها راوى متن مى شود، اما نكته مهم اينجاست كه در برخى قسمت ها، تاكيد بيش از حد نويسنده به نقد و بررسى جامعه بيرونى، اثر از حالت داستانى خارج شود. البته مراغه اى اين نوع فاصله گذارى را آنچنان خوب اجرا كرده كه مخاطب بدون درنگ به دل متن بازگشته و روايت را از سر مى گيرد.

اصول گرايى متعصبانه ابراهيم بيگ نيز يكى از بهترين مفاهيمى است كه اثر از پس خلق آن برآمده است، راوى كه تئورى وطن پرستى خاص خود را بر هر جايى برده و آن را تكثير مى كند، نه تنها نمى تواند در دل واقعيت هاى درون متنى رسوخ كند، بلكه چنان در تضاد با فضا قرار مى گيرد كه ناچار مى شود، به فضاى ذهن خود بازگشته و اين بار دچار ماليخوليا شود. سياحتنامه ابراهيم بيگ اثرى درخشان است كه تحولى در داستان نويسى دوران خود ايجاد كرده و توانست اقبال عمومى بيابد. تكنيك هاى فوق العاده اى كه در اثر به كار رفته، موجب مى شود تا اين كتاب وابسته به دوره مشروطه نبوده و در حد يك اثر سترگ كلاسيك در حافظه تاريخ ادبيات ايران باقى بماند.
صفحه اول
دولت
مجلس
سياست
ديپلماسى
خاورميانه
اروپا و آمريكا
آسيا و آفريقا
ويژه مشروطه
رسانه (ويژه)
هنر (ويژه)
سينما (ويژه)
انديشه (ويژه)
كتاب (ويژه)
جامعه
اقتصاد
صنعت
حادثه
بورس
ورزش داخلى
ورزش خارجى
صفحه آخر
آرشيو