دهمین نفر لیست سال تایم

پسر آهنگرزاده‌ای که هنوز هم گاهگاهی پژوی 30سال پیش‌اش را میراند، دو آتشه‌ی جالبی به نظر نمی‌رسد.
او از درگیر شدن باکی ندارد و بعد از پیروزی‌اش در انتخابات بحث‌برانگیز، اعلام کرد برنامه‌ی اتمی ایران را ادامه خواهد داد، "هولوکاست" را یک افسانه خواند و آمادگی‌اش را برای نابودی اسرائیل اعلام کرد. تا جائیکه حتی بعضی از روحانیون درون حکومتی نیز از کنش‌های آینده‌ی او نگران هستند.

نمیدونم آیا افتخار بزرگیه که آدم دهمین نفر لیست سال تایم بشه یا نه؟ ولی هر چی هست این لیستها در سرنوشت کشورها کم مهم نیستند. ولی این انتخاب شدن اون هم با این سیاهه توضیحی زیاد جالب نیست. (هرچند که برای رسالت و کیهان ممکنه فردا "تیتر اول بسیار مثبت" باشه ولی چیز تلخی پشت این انتخاب هست) اون تلخی اینه که اینها حتی در حرکات مثبتشان هم دارند به رئیس‌جمهور ما "تمشک طلائی" میدهند. حالا ببین اگر بخواهند فحش بدهند چه کار خواهند کرد؟

ahmadinejad.jpg

دهات ما مثل معروفی است از کنش انسان و  آب زمزم. خالی از لطف نیست ولی ربطی به این مساله نداره‌ها. گفتم. یک آقایی هرچی تلاش میکرده که بهش بگن میرزا فلان و حاج بهمان و اینا نمیشده. هر کاری میکرده خلاصه معروف و مشهور نمیشده. در سفر حج یک کسی راهنماییش میکنه که کم هزینه‌ترین راه در همین جاست. و ایشون میره وای می‌ایسته روی چشمه‌ی آب زمزم و اهم میکنه... از اون به بعد اینقدر معروف میشه که ملت با انگشت نشون میدادند که این فلانیه که آب زمزم رو اهم! کرد.

و اما عکاسی:
بر خلاف عکس دیگر نفرات این لیست، که بسیار حرفه‌ای و در مناظر تاپ گرفته شده عکس رئیس جمهور ما رو در یک حالتی انداخته‌اند (یا یک عکسی انتخاب شده) که آدم را یاد کابینهای عکس فوری می‌اندازد. کنتراست بد محیط، با آن پرده‌ی سفید پشت سرش و میله‌هایی که کاملاً مشاهده میشوند.
در حالت این عکس، عکاس (BEN BAKER) آورده دوربین رو پائین‌تر از سر سوژه گرفته و سوژه که گردنش رو بالا گرفته حالتی اتفاق افتاده که یک کادر معروفه.
اگر دوربین را از ارتفاع کمتر از سر سوژه و رو به بالا بگیری در اثر سایه‌ها حالتی ترسناک به سوژه داده خواهدشد. (معمولاً برای نشان دادن آدم بده‌ی فیلمها از چنین زاویه‌ای استفاده میشود.)

در نهایت متاسفانه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که همه‌جا و همه‌وقت با حرفه‌ای‌گریهای نامردانه احمدی نژاد رو بد جلوه بدهند... و کاش مشاورانش بالاخره بفهمند این رو.

--
خبر در انتخاب. باز هم ترجمه‌ی دلبخواهی

(بشمار یک) آقای پیمان هوشمندزاده یکی از جالبترین وبلاگهای قدیم قدما را می‌نوشت. عجیب بود، غیرمعمول بود، شاید خود خودش بود. از چیزی نمیترسید و از خودش هم خجالت نمیکشید تا چه رسد به دیگران! برای همین جالب بود. (بعد از او آستامینوفن و جدیداً دندون یک آدم مرده همچو هویتی دارند)

آقای هوشمند زاده داستان مینویسد و عکاسی هم میکند و برای همین نگاهش فرق دارد. (یکی از تعاریف عکاسی از نظر من اینه که "عکاس کسی است که طوری نگاه میکند که دیگران نمی‌کنند" یا "عکاس چیزی را میبیند که دیگران نمی‌بینند" حالا این میتونه در زاویه دید و عناصر و مناظر و افق‌ها هم تعبیر بشه) در مطلبی که اخیراً در دوات منتشر کرد و جالب هم بود نوشته است:

چرا هنگامی که رانندگی می کنیم همه زنان زیبا هستند؟ چرا آنهایی را که یک لحظه دیده ایم چشم دنبال می کند؟ چرا زنانی را که نمی شناسیم زیباترند؟ علت این است که ما همیشه حدس می زنیم و با گمانه زنی ست که کامل می کنیم .

آقا من همیشه به این مساله مات بودم که چرا از دور جنس مخالف Attractiveتر به نظر می‌آید؟ جوابش همینه. در سرعت یا فاصله‌ی دور، جزئیات گم میشوند. و چشم و مغز به دست هم کسری‌ها را با چیزی که دوست دارند پر میکنند. ولی وقتی نزدیکتر میروی جزئیات واقعی مشاهده میشوند. بیشتر که از نظر زمانی میگذرد کلیات کنار میروند و تمام جزئیات میاد بالا (همان که شیطان در آنها خفته)، 6 ماه بعد جزئیات و کلیات تکراری میشه و چند سال بعد غیرقابل تحمل!

(بشمار دو) یلدا یلدا همین بود؟ شب یلدا هم گذشت. نه اجازه بدین عرض کنم. در این لینک وبلاگ شخصی رو میخونید که 6 ماه در سال خوشید ساعت ده یازده صبح طلوع میکنه، حالا شبهای یلدای اونها مهمتره یا شب یلدای ما؟

میدونید میخوام چی بگم؟ تمام اعیاد و رسومات ما خلاصه شده در "تشریفات رسوم". عید باید فلان چیز رو بخریم. چهارشنبه سوری باید فلان چیز رو بخوریم. شب یلدا هم باید هندونه‌های کپک زده رو تحمل کنیم و تازه لذت هم ببریم! محرم باید سیاه بپوشیم و موسیقی گوش ندیم. نوروز باید کلی برای چیزهایی که لازم نداریم پول بدیم. بریم همدیگه رو ماچ کنیم و اینقدر آجیل بخوریم که بترکیم. اسمش هم شده که عید و عزا و رسوم و چی و چی.

شما رو نمیدونم ولی من شخصاً از این جور عیدها لذتی نمی‌برم. در عذاهاش هم عذابی نمی‌برم. البته شاید مشکل از من باشه که خیلی سوسمارصفت شدم، [خواهرم میگه بی‌ذوق شدم] ولی واقعاً هیچ انگیزه‌ای ندارم که برای شبی که با شب قبلش یک دقیقه فرق داره این همه احساس خرج بکنم! تنها لذتی که از دیشب بردم سبزی‌پلویی بود که خاله‌ی خانومم پخته بود با تورق روی جلدهای نوارهای سنتی شوهر خاله و یک تکه چوب ازگیل که ازش دزدیدم و برگشتنی هم رادیو جوان رضا صادقی رو دعوت کرده بودند و اجرای زنده داشت [بگذریم از فرزاد حسنی‌اش که خوشم نمیاد]... صبح هم خواب موندم و چک داشتم و دیر اومدم مغازه. شب یلدا رو هم نفهمیدم چرا باید جشن بگیریم؟! البته از حق نگذرم از این رسوم من فقط باهم بودنش را دوست دارم با غذاهای رسمی و خوشمزه‌اش را که روز به روز بیشتر چاقم بکند. همین.

(بشمار سه) دلم میخواد بازهم بنویسم ولی حس‌اش نیست. وقتی چک داری. فیشها تلمبار شده. از زندگی لذتی نبردی چه باید نوشت؟ آدم چقدر فرق میکنه؟ چهار سال پیش در تابستان هشتاد نوشته بودم:

زندگی را باید زیست
                نه به تمنای بهار
                            نه به ترس از پائیز
لحظه‌ها را نباید کشت
                در کشاکش گرداب وداع
                                و چه دلم لبریز است
                                            از عطش یک جام سلام...

و عشق مخفی شده در زنگار دلم/ و دلم اسیر کیست نمی‌دانم/ شده‌ام باده‌نوش باد/ گاه "زاد" و گاه "راد"
نامت نمی‌رود زخاطرم / نقشت نمی‌رود ز یاد/ فریاد / فریاد
رمیده طبیعت از ذهنم / و دلم از باران نمی‌جوشد / و چشمم آبی ز دریا نمی‌نوشد / و گوشم از سنجره‌ها خالیست / و تپش پنجره‌ها برای من زندان است / وضوی من از قحطی، از طاعون است / و دگر در چشم دلم سبزه‌تنی نمی‌روید / زیرا، قدم زدن در خاطر تو برای من ممنوع است...

...

الان اگر حس برای کلمه‌سرهمبندی داشتم حتماً چیزهای دیگری می‌نوشتم... آدمها عوض میشوند.

دو تم رایگان فارسی برای وردپرس

با توجه به اینکه من شدیداً با رسومی مثل شب یلدا و اینها مخالفم (از نظر ریالی) ولی اونها رو برای باهم بودن لازم میبینم دو تا هدیه دارم برای کاربران جامعه‌ی وردپرس فارسی.

تم "فؤنا" و تم "بوردم" که چند روز پیش فارسی‌سازیشون کرده بودم. تقدیم به شما. تصمیم دارم تا میتونم قالب برای وردپرس فارسی سازی بکنم تا کمک کوچکی باشه به گسترش وردپرس در بین ایرانیان. (با توجه به اینکه وردپرس بیشتر از 450تا تم آماده و موجود داره فارسی سازی راحتتر از تولید است) دوستانی که مایلند به این روند کمک کنند میتوانند با روش "حمایت از دودردو" به این کار کمک بکنند. یعنی اگر از قالبهایی که من فارسی‌سازی میکنم خوشتان آمد به ادامه‌ی فارسی‌سازی کمک کنید. شما با کمک به دودردو به من کمک کردید تا وقت بیشتری برای فارسی‌سازی بتونم مصرف بکنم.

تم فؤنا به نظرم یکی از محکم‌ترین کدنویسی‌هایی است که دیده‌ام. اگر توانستید اون سبز براق رو بپسندید از نظرکدنویسی حرف نداره.

توسط  Joen Asmussen طراحی شده و بنده فارسیش کردم.  (با پلاگین تاریخ شمسی هماهنگ است)

دانلود کنید فایل زیپ با حجم 107kb

تم بوردم توسط  Topi Peltonen طراحی شده و راستش بنر بالاش یکم با سلیقه‌ی عمومی فکر کردم نخونه برای همین من عوض کردم. اگر خواستید میتوانید از سایت اصلی بگیریدش و فایل header.gif در بین تصاویر تم با اصلیش عوض کنید. (با پلاگین تاریخ شمسی هماهنگ است)

دانلود کنید فایل زیپ با حجم 37kb

چطوری نصب کنید؟
فایلهای زیپ رو دریافت کنید زیپ رو باز کنید و در شاخه‌ی Content/themes محلی که وردپرس نصب شده آپلود کنید، در قسمت پرزنتیشن وردپرس هم انتخابش کنید.

پیش‌نمایش؟
طرح اصلی همان است که بود، بنابراین پیش‌نمایشهای خود طراحها رو می‌تونید ببینید.

چطوری بهت کمک کنیم بیشتر تم رایگان بسازی؟

  • اول اینکه اگر تم خوشگل ترتمییز برای وردپرس دیدید به من هم خبر بدید.
  • اگر میتونید طراحی کنید و کمک کنید به من خبر بدهید تا قسمتی از کار را شریکی انجام بدهیم با اسم خودتان.
  • اگر میخواهید مالی کمک کنید از اینجا اقدام کنید.

کپی‌رایت:
کار فارسی‌سازی کمک کوچکی است به جامعه‌ی وردپرس فارسی، بنابراین هر دوستی که خواست میتواند در سایت دیگری آپلود کند/تغییر بدهد/عوض بکند و به رایگان در اختیار کاربران قرار بدهد. فقط فروش این تم‌ها هم از نظر طراح اصلی و هم بنده ممنوع است. استفاده‌ش هم که در هر سایتی مجاز است. (GPL)
من تصمیم ندارم برای سرویسهای دیگری مانند بلاگ‌اسپات یا بلاگفا آماده‌شون بکنم، اگر دوستی اینکار رو کرد سپاسگذارش خواهم بود.

اطلاعات بیشتر:
برای مقالات، تم‌ها، پلاگین تاریخ شمسی و اطلاعات بیشتر فارسی در مورد وردپرس به وردپرس فارسی مراجعه فرمائید. (فعلاً چند تا تم فارسی هم اونجا آماده شده)

جوابیه آقای سیروس شاملو

باز هم دردسر و باز هم اشتباهات من.

سالها پیش دوستی صمیمی داشتم که کشته‌مرده‌ی مرحوم شاملو بود. چنان شیفته، که خوابش را می‌دید و با نام کوچک خطابش میکرد. همین دوست ما مرا با کتابهای مرحوم شاملو آشنا کرد. به دلایل شخصی سلیقه‌ی فرهنگی من خیلی متغیر است. برای همین همان اندازه که فریدون مشیری را میخوانم. احمد شاملو را هم خوانده‌ام. آنجا که گفتم نصفه دوستدار، به همین مفهوم بود.

برای تمام بزرگان فرهنگی این سرزمین هم به عنوان یک ایرانی احترام قائلم و برایشان آرزوی موفقیت بیشتر دارم.

این رو گفتم که بگم جناب آقای سیروس شاملو به اون مطلب اعتراضی من (در مورد اینکه چرا وراث مرحوم شاملو اختلافات خانوادگیشان را عمومی می‌کنند) یک جوابیه نوشته‌اند. دستشان درد نکند. من هم به اشتباه خودم اعتراف میکنم. و عذر میخواهم. نباید نخود آش میشدم، همینقدر که ایشان وبلاگ بنده را یک وبلاگ دولتی شمرده‌اند، میتواند نشان از درصد صحت دیگر مطالبشان هم باشد.

بله، جناب آقای سیروس شاملو، ما نخودهای هر آش، برای حفظ خیلی چیزها، لزگی هم رقصیده‌ایم...

شعری از کودکیها


Bir Iki bizim Kiبیر ایکی - بیزیم کی
Ooch Dort Gapini Ortاوچ دورت - قاپینی اورت
Besh Alti Dash Attiبش آلتی - داش آت‌تی
Yeddi Sag-giz Girkh-saggizیددی سگگیز - قیرخ سگگیج
Dog-goz On Girmizi Donدوق‌قوز اون - قیرمیزی دون

 

دیشب بعد از نوشتن اون مطلب آمدن و نیامدن. این شعر بچگی‌ها یادم آمد. قبل از دبستان اعداد رو اینجوری یاد ما میدادند. نمیدانم چقدر قدیمی و چقدر جدید و به چه معنی است و چه هدفی داشته ولی شعر آهنگین شش و هشتی است که حرکات موزونی ایجاد میکند و در بازی هم استفاده میشد. ببینید وزن چقدر کامل است که بعد از سالها یادم مانده... یکی دو تا دیگر هم هست که چند وقت پیش شروع کردم به یاد آوردن ولی هنوز تکه‌هایش درست یادم نیامده. (مثل جیپ جیپ جوجه‌لریم، یا اوشومیشم ای اوشومیشم) پیدا میکنم می‌نویسم. معنیش اینه:

یک دو - مال ما (شاید، منظور اعداد یک و دو مال ما هستند، در اشاره به کلاس اول و دوم)
سه چهار - در رو ببند (اشاره‌ش رو نمیدونم)
پنج شش - سنگ انداخت (شاید، در اشاره به شلوغ بودن در اون سنها یا کلاسها)
هفت هشت - چهل و هشت (شاید، اشاره به شروع یادگیری جدول ضرب و درس و مشق)
نه ده - دامن قرمز (شاید، دخترکانی که تازه به بلوغ میرسند، قدیم دخترها همون 12سال شوهر کرده بودند)

این دامن قرمز در فرهنگ فولکلور ما رنگ براقی (!) داره. در خیلی جاها میشه این دامن قرمز رو دید. ظاهراً دامن قرمز یکی از اسباب اثاثیه‌ی اساسی زندگی دخترکان بوده سابقاً، نمیدونم. ولی گذشته خیلی رنگی‌تر از امروز بوده.

آمدن یا نیامدن! مساله این است

گاهی با خودم به سبک وجدان "شیرفرهاد" فکر میکنم که عجب آدم مزخرف احمق بیشعوری هستم که دوماه دوماه مردم رو معطل میکنم فقط به خاطر اینکه کار کردنم نمی‌آد! الهی بری زیر هواپیما با اون کارکردنت...

ولی نمی‌آد. مزخرفترین کارکردن آدمیزادها به من رسیده. آقا کارکردنم نمیاد و نمیدونم آیا تا پنج شنبه که دیگه بهانه‌ی دیگری ندارم آیا کارکردنم خواهد آمد یا نخواهد آمد.

مفهوم نبود؟ خب خلاصه‌ش اینه که تعهد کاری دارم و کاری نکردم و تازه مغز کارکردن هم ندارم! کار دیگری هم ندارم که بکنم و بنابراین وجدانم درد میکنه... اینترنت هم گرون، وبگردی هم نمیشه کرد که آدم تا چیز بیشتر یاد بگیره، ولی آقا به جان خودم اصلا حس‌ش نیست. حس هیچ کار دیگه‌ای هم نیست. مرده شور ببره این حس و احساس و عشقولانه رو... شرتو اسم این مزخرف‌شدنهای منو گذاشته پریود احساسی یا یه همچو چیزی... برام جالب اومد. کمی بی‌ادبیه خدمت آقایون ولی خب همینه دیگه. بعضی روزها پیش میاد. ولی کاش این هم حساب کتاب داشت اونروزها آدم از رختخواب بیرون نمی‌اومد...

اینو گفتم یک چیز دیگری یادم افتاد... در اواخر دهه‌ی شصت ما و اوایل دهه‌ی نود خارجکی‌ها. درست در زمانی که ما در جنگ و بعد از جنگ و اصلاحات و درهای بسته گرفتار خودمون بودیم، یک خانومی به نام لیندا اوانگلیستا (عکس محفوظ!) در دنیای مد و فشن یکه‌تازی میکرد. او میدونید شعارش چی بود؟ شعارش این بود که اگر روزی کمتر از 10هزار دلار درآمد داشته باشم آرزو میکنم که کاش در رختخوابم میماندم! (این زمان اواخر کار لیندا و اوایل کاری سیندی کرافورد بود. Linda Evangelista) پیدا کنید پرتقال فروش را!

دیگه چی باید نق بزنم؟ آهان من در مورد اهمیت زندگی دچار شک شدم. پس پست قبلیم رو که ملت کشتند منو با کامنتهاشون (!) فعلاً استندبای اعلام میکنم تا تحقیقاتم تموم بشه. البته چشمم آب نمیخوره! از بچگی و از دبیرستان از استدلالهای منتهی به اصل متنفر بودم! دو روز دیگه اصله میره رو ویبره و الاغ و باقالی و اینها... مثلا احتمالاً در معادله ریاضی ساده‌ترین حلها مربوط به مسائلی است که یا از برهان خلف استفاده میکنی یا از اثبات منوط به اصل فلان! اینقدر متنفرم. در اون بحث هم اصل من "مهم بودن زندگی" بود. که به عنوان یک اصل پذیرفتمش ولی چون الان خودم تشکیک کردم پس فعلا پس میگیرمش تا ببینم نظر گنده‌های ریاضی در این مورد چی بوده؟ (راستی بهم نخندیدها، یکی از مهمترین چیزهایی که همیشه از فلسفه در ذهنم میگذره اون اثبات وجودی فارابی (؟شاید) است. اونجا که به شاگرداش میگه من اثبات کردم وجود دارم! حالا شما برید ثابت کنید که شما هم وجود دارید. مال فارابی بود دیگه؟ معلم ثانی.) (مطلب قبلیش هم به نوعی برهان خلف بود... (چون خواننده‌ها کم نشدند پس رکود هم نیست) راستی دیروز یکسری از اوراق جزوه‌هام رو پیدا کردم هرچی زور زدم ببینم کدوم مال کدوم درس بوده یادم نیومد. پس فکر نکنید از ریاضی چیزی یادم مونده.)

دودردو همچنان آگهی می‌پذیرد! این بهترین فرصت برای وبلاگهای زیر 200خواننده است تا بتوانند کمی گستره خوانندگانشون رو بیشتر بکنند.
چون خوانندگان دودردو تخصصی و خوره‌ی وبلاگها هستند. (بخش "فقط مطالب سایتها" 50درصد کمتر از وبلاگها بیننده داره) بنابراین طبق اصل "یادم نیست"، نتیجه می‌گیریم کسی که وبلاگش در دودردو تبلیغ بشه با درصد بیشتری از وبلاگخوان طرفه، تا کسی که وبلاگش در چترومهای یاهو تبلیغ بشه (حال کردی رابطه رو؟) مخلصیم. (حالم خوبه فقط کارکردنم نمیاد، خوب میشم! لگد کم خوردم، آهان، به کی میگن فلانی این هم از خاک آفریده شده میگه آره ولی لگد کم خورده. قضیه‌ی منه! با این ضرب المثل تعریف کردنم. گوشی بزارم؟!) ایول...

دودردو آگهی می‌پذیرد

از شما چه پنهان هزینه‌های آنلاین شدن من خیلی زیاد شده. یعنی از وقتی که دودردو شروع شده حداقل دوبرابر هزینه‌های تلفن و اکانت من زیاد شده. چون باید بیشتر کارها رو آنلاین انجام بدهم و حواسم به اتفاقات دودردو باشه. بنابراین توان هزینه‌ی بیشتر برای تبلیغ دودردو ندارم.

doxdo-visits.jpg

از طرف دیگر حس میکنم سقف توانایی وبلاگی من، برای جذب خواننده به طرف دودردو تموم شده. یعنی الان ما به طور متوسط 750 بازدید کننده داریم (با بازدید روزانه بیش از 2هزار صفحه، تصویر بالا مختصر آمار ماه جاری: دسامبر است) و تغییرات خیلی کم شده. حس میکنم باید مرحله‌ی دوم کار برای دودردو رو شروع کنیم که همانا تبلیغ در سایتهای بزرگتره. و این نیاز به هزینه داره. که واقعاً وظیفه‌ی خود دودردو است که این هزینه رو تامین بکنه.

نمیدونم چقدر ممکنه از قیمتهای بسیار پائینی که تعیین کردم استقبال بشه؟ ولی امیدوارم بتونه کمی کمک بکنه.

توضیحات بیشتر:
در حال حاضر تبلیغ در دودردو فقط یه صورت متن و لینک با قرارداد روزانه یا ماهانه و فقط برای وبلاگها انجام میشود.

محل قرار گرفتن آگهی‌ها در تمام صفحات دودردو و در بخش انتهایی ستون راست است. (بالاترین لینکها برای کسانی خواهد بود که زودتر اقدام بکنند)

هزینه‌های آگهی به شرح زیر است.

  • قرارداد روزانه: هر روز مبلغ 4000 ریال (حداقل پنج روز)
  • قرارداد ماهانه: هر ماه مبلغ یکصدهزار ریال.
  • قرارداد بلندمدت: شش ماه: پانصدهزار ریال و یکسال: یک میلیون ریال

نحوه‌ی سفارش:
برای اطلاع از نحوه‌ی سفارش و مراحل قرارداد، ادامه متن رو در دودردو مطالعه فرمائید.

متاسفانه من حساب ارزی ندارم. و برای دوستان خارج از کشور در صورتی که مایل باشند از قدرت تبلیغی دودردو استفاده بکنند یک روش دیگر داریم. که فرمول خاصی ندارد و توافقی است. با من مکاتبه بفرمائید تا عرض کنم.

امیدوارم با توجه به لطفی که همیشه دوستان وبلاگی نسبت به بنده و گروه دودردو داشته‌اند، در این مورد هم کمک کنند تا چند تا تبلیغ جذب کنیم و بتونیم هزینه‌ی معرفی بیشتر دودردو به دیگر خوانندگان کنیم.