تبليغات X
روزنگار
حرف دل با اهل دل

جناب آقای فخر آور ؛

 

 قبل از اینکه برای شما متاسف باشم برای ملت 70 میلیونی ایران متاسف هستم که در این سالیان قحط الرجالی یک غیر دانشجو چون شما ، خود را نماینده دانشجویان ایران معرفی می کند . بعد هم برای شما متاسف هستم که چگونه و به چه طرز اسفناکی به خود فروشی می پردازید و وقیحانه تر آنکه اسمش را مبارزه می کنید .

 

از روزی که وارد آمریکا شدید مدام از این دم زدید که چگونه شما را شکنجه کردند ، چگونه روز و شب در هراس بودید و چگونه مخفیانه زندگی می کردید . ولی من نیک می دانم لا اقل در این اواخر کسی نه با شما کاری داشت و نه آنچنان خبری از شما در محافل بود . بگذارید موضوعی را با شما در میان بگذارم تا خیالتان را راحت کنم و دیگران هم بهتر در جریان امر قرار بگیرند .

 

شما یک روز قبل از خروج از ایران به منزل بانو پوران فرخزاد رفتید و از وی خواستید از گروه رفراندومی ها و اعلامیه آنها حمایت کند ولی ایشان به شما جواب رد دادند . گفتید که بلیط و ویزا در دستتان است و می خواهید به دبی و از آنجا به آمریکا بروید . شما بطور قانونی و بدون هیچ گونه مشکلی از ایران خارج شدید و این خود سندی است محکمه پسند برای رد آنچه که شما " تحت تعقیب و آزار رژیم بودن" می نامید . دیگر دوستان شما در ایران نیز نیک این مسئله را می دانند . شما در ایران نماینده خود نیز نبودید چه رسد نماینده دانشجویان ! در آنسوی آبها .

 

در رابطه به اظهارات شما در آمریکا حرف و حدیث فراوان است هر چند می دانم چنان زائل شده اید که دیگر اراده تفکر از شما گرفته شده و هر آنچه می گویید حرفهای ارباب آمریکایی شما ، یعنی آقای مایکل لدین است . همانکه ویزای آمریکا را تقدیمتان کرد و شما را با خود به سرزمین موعود ایرانیان برد . قانون حکم می کند که تا عمر دارید مدیون لدین ها و لنین ها باشید .

 

اگر از زبان شما در بدو ورود به آمریکا ( در مصاحبه با دیلی تلگراف ) می شنویم که " اگر آمریکا به ایران حمله کند مردم ایران از این اقدام و هر اقدام دیگری که موجب تضعیف رژیم شود جمایت می کنند " ، در واقع این گفته شما نیست بلکه گفته ارباب عالیقدرتان ، مایکل لدین و ریچارد پرل است که چنین خام و رامی را در دبی به تور افکنده اند . آخرین شاهکار خود را نیز در " صدای آمریکا " به نمایش گذاشتید و از کودتای 28 مرداد به عنوان یک " نیاز تاریخی " نام بردید و در ادامه علت اصلی وقوع حادثه 16 آذر را ، اعتراض مردم ایران به ورود کاردار جدید سفارت انگلستان به ایران دانستید و اعتراض دانسجویان به ورود نیکسون به ایران را یک دروغ بزرگ از جانب رژیم جمهوری اسلامی دانستید که این هم اصلا جای تعجب ندارد چون به هر حال نمک خورده نمکدان نمی شکند و شما نیز در این مورد خاص چنین کردید . هر چند در این برنامه " صدای آمریکا " دکتر مهرداد درویش پور در مقابل اظهارات ناشی از سر سپردگی شما به خوبی در مقام پاسخ گویی بر آمدند . از صدای آمریکا گله ای ندارم چرا که این رسانه چنانکه از اسمش پیدا است ، صدای " آمریکا " است و نه صدای " مردم ایران " .

 

جناب آقای فخر آور ؛

 

سر سپردگی و خود باختگی به اجنبی در هر حالتی و در هر صورتی نفرت انگیز و محکوم است . حال چه به عرب باشد چه آمریکایی و چه اروپایی . حضرات آیات سر در آخور حمای و حزب الله دارند و شما سر در آخور موسسه " آمریکن اینتر پرایز " تا بخش ایرانی این موسسه را راه اندازی کنید . هر دو از یک قماش هستید و نقش و نگارتان یکی است .

 

دیگر به شما چه بگویم ؟ از اینکه ایران را رها کردید و خیانت در غربت را به خدمت در وطن ترجیح دادید ؟ از اینکه کار شما در آمریکا به آنجا رسیده که فیلم عروسی یک مبارز دانشجو را در تلویزیون های لس آنجلسی نشان می دهید و به قول خود افشا گری می کنید ؟ دیگر چه بگویم.... ؟

 

البته نگران نباشید . در دروغگویی  و خیانت هیچگاه تنها نبودید و نیستید . اگر جنتی و خامنه ای  و خاتمی از بام تا شام تف نثار رخ ملت و بوسه نثار شیخ حسن نصر الله می کنند، تعجبی نداشته و ندارد چرا که قولی غیر از این نیز به مردم نداده بودند . مشکل آنجا است که لباس روشنفکری و آزادی خواهی چنان چرکین و آغشته به رنگ خیانت شده است که ما از خیر پوشیدنش گذشتیم و آنگاه شما در این لباس بر پشت ملتی مفلوک و بد بخت خنجر می زنید . من سر حسادت و کینه توزی با شما و هیچ کس دیگری را نداشته و ندارم ولی لجن پراکنی و خنجر زدنهای شما  و امثال شما تا آنجا رسیده که مجبورم لب به سخن بگشایم و ماهیت شما و دیگر افراد به اصطلاح اپوزیسیون را بر همگان مشخص کنم . سراغ تک تک شما خواهم آمد . این شما و امثال شما هستید که با آبرو ریزی بر عمر جمهوری اسلامی می افزایید تا حضرات آیات بتوانند ملتی را همچنان در گروگان خود داشته باشند . ما خود را گروگان رژیم جمهوری اسلامی می دانیم ولی گروگانگیر شما  و امثالهم هستید نه ملایان .

 

بارها گفته ام و باز می گویم . امید من به همان دانشجوی رنگ و رو رفته و دیگر جوانان رشید وطنم بیش از همه آن مردان اسم و لقب دار است . همین جوانها هستند که روزی ایران را از این منجلاب نجات خواهند داد . نه به شما احتیاجی داریم و نه هیچ قیم دیگری . این ملت نه رهبر می خواهد و نه آقا بالا سر . راه خویش را نیک می داند اگر شما  و امثال شما بگذارند .

 

+ نوشته شده در  يکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

از اکنون در حال نقشه کشیدن و برنامه ریزی برای تعطیلات نوروز 86 هستم . هنوز زمستان از راه نرسیده، سرم سودای بهار را می پروراند . بهاری همراه با سفر به گوشه و کنار ایران و اگر مقدماتی مهیا شود سفری خواهم داشت به یکی از کشورهای همسایه تا شخصیتی را ملاقات کنم که تنها راه ارتباط ما سیمهای تلفن و صفحه جادویی تلویزیون است . اسمی از این نازنین مرد نخواهم برد تا مبادا هم برای من و هم برای ایشان مشکلی پیش آید چون وی به میمنت و مبارکی وجود حضرات آیات ! امکان سفر به ایران را ندارد . هفته گذشته که مژده چنین دیداری را از زبان این هنرمند برجسته شنیدم شور و حال عجیبی دارم . گویی دنیا را به من داده اند . بگذارید به لطف روزگار این سفر و دیدار انجام شود آنگاه به شما خواهم گفت این همه شوق برای دیدن کیست .

 

اما این یک روی سکه بود . آن روی دیگر سکه چندان نقش خوشی ندارد . جمعه پیش کوروش یغمایی بودم . هر از چند گاهی با هم دیداری داریم و با هم به گفتگو می نشینیم . حدود 9 ماه است که منتظر صدور مجوز آلبوم جدیدش ( ملک جمشید ) است و بنا به دلایلی که امکان مطرح کردن آن در این موقعیت زمانی نیست، نه خبری از صدور مجوز است و نه چیز دیگر . همین نا مهربانی ها او را مجبور کرده تا خود را برای جلای وطن و پیوستن به محفل غربت نشینان آماده کند .

 

کوروش یغمایی

 

در این 28 سالی که از عمر این انقلاب نا مبارک می گذرد، هنرمندان و مفاخر فرهنگی و هنری بسیاری مجبور به ترک وطن شده اند که کوروش یغمایی هم می رود تا این تجربه تلخ را در کارنامه زندگی خود داشته باشد . افسوس و صد افسوس از وجود چنین حاکمان نا لایقی و عدم وجود چنین نازنین هنرمندانی در ایران . به قول خود کوروش یغمایی که می گوید هیچ چیزی دردناک تر از این نیست که آدمی در وطن خود غریب باشد . شش ماه پیش با وی گفتگویی مفصل انجام دادم که از نظر شما خواهد گذشت :

 

گفتگوی اختصاصی سایت هنر و موسیقی با کوروش یغمایی

 

از اوضاع کنونی ایران همین بگویم و بس که تلخ تر از زهر است .فعلا برای بعضی ها (ملت همیشه در صحنه) دیدن پیکر برهنه فلان بازیگر از نان شب و آبروی برباد رفته در صحنه بین الملل واجب تر است . فعلا دغدغه ای جز همان که گفتم نداریم . ای کاش مردم همیشه در صحنه ما همان قدر که پیگیر و دنباله روی ماجراهای اتفاق افتاده در اتاق خواب همدیگر و دیدن تن برهنه یکدیگر بودند اندکی هم به فکر فرهنگ برهنه خود بودند تا تن پوشی از حرمت و کرامت برایش پیدا کنند تا دیگر شاهد وقوع چنین مسائلی در کشورمان نباشیم . هر چه کشیدیم و می کشیم از برهنگی فرهنگی است . چه کنیم که دیگر اینگونه نباشم ؟!

 

کاوه آهنگر می گوید
با نگاهی گویا
با لبانی خاموش
 قصر ضحاک هنوز آباد است
 تو به ویرانی این کاخ بکوش

 

+ نوشته شده در  يکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

نوشته زیر گر چه سعی دارد معنای دقیق سیاست را به شما بفهماند ولی در واقع خود آئینه تمام نمای سیاست و حکمرانی در جمهوری اسلامی است . این نوشتار گر چه طنز گونه است ولی سرشار از حقیقتی است که فقط باید در درون مرزهای ایران دید . پیشاپیش از بعضی کلمات زننده که در این نوشته بکار گرفته شده عذر خواهی می کنم هر چند که من نگارنده این مطلب نیستم .

------------------------------

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه : پدر جان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟

 

پدرش فکری می کنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت مستضعف و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

 

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره. میره به اتاق برادر کوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گه خودش دست و پا میزنه. میره توی اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کاری میکنه مادرش از خواب بیدار نمیشه. میره توی اتاق خواب کلفتشون که اون رو بیدار کنه، میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و داره ترتیب اون رو میده . میره و سر جای خودش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار میشه.

 

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیشت؟ پسر میگه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف رو میده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری میکنه نمیتونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا میزنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

 

- می بخشید آقا ! دنبال آرامگاه سعیدی سیرجانی میگردم . می دانید کجاست ؟

- نه ! باید در قطعه قدیمی ها باشه . اینجا مزار هنرمندانی است که اخیرا فوت کرده اند .

- از هر کسی سئوال می کنم نمی داند .

- می توانید از اطلاعات بهشت زهرا بپرسید . آنها حتما می دانند .

 

سه شاخه گل گلایل سفید در دست و حیران و سرگردان به دنبال پیکر در خاک خفته نویسنده ای که گناهش نویسندگی ، آلت جرمش قلمش و جوهره قلمش اندیشه اش بود . استاد دانشگاه در رشته ادبیات فارسی ، حافظ شناس برجسته ،‌ مفسر شاهنامه فردوسی ، مسلمانی صافی اعتقاد كه دینش را نه تبلیغ كرد و نه به اندك بهائی فروخت ( به تعبیر خودش ) ،‌ شاعر توانا و نویسنده‌ی كم نظیری كه كلمات و فرهنگ فارسی چون موم در دستانش نرم بود برای همیشه خاموش گشت و سپس در بادهای فراموشی و غربت به كنج تاریك تاریخ رفت بی‌آنكه نسل نوین ایران در كنار نام های پر طمطراق سراغی از او بگیرد.

 

نگاهم مات و مبهوت به همه جا می گردد . یعنی کجاست ؟ آخر چرا کسی نمی داند ؟ پوران فرخزاد ، غلامحسین سالمی ، تورج نگهبان ، دکتر ندوشن ، پرویز ورجاوند و .... . هیچ کس نمی دانست . نهایت اینکه می گفتند بعید می دانیم اینان برای زنده یاد در بهشت زهرا جایی در نظر گرفته باشند . تنها دکتر ندوشن یک نشانی به من داد و گفت که به خیابان مقدس اردبیلی، منزل همسر سعیدی سیرجانی بروم و از او سئوال کنم . چون در آن زمان با آن اتفاقاتی که افتاد کسی ندانست که سرانجام چه شد .

 

همانطور که در قطعه هنرمندان می گردم چشمم به سنگ مزار نام آوران این مرز و بوم می افتد . علی تجویدی ، حسین ملک ، جهانگیر ملک ، عمران صلاحی ، نواب صفا ، محمد علی فردین و .... . صدای کودک 7 یا 8 ساله ای نگاهم را به سوی او می کشاند :

 

- مامان ! مامان ! من هم میخوام هنرمند بشم . اینجا چقدر تمیز هست ! اگر هنرمند بشم وقتی مردم میام اینجا !

 

در کنار مزار فردین ایستاده بودم و به سنگ مزارش که پر از گلهای پر پر شده بود، زل زده بودم . تصاویرش و صحنه های فیلم های او در جلوی چشمانم نقش می بست . مردی در کنار من ایستاده بود و تصویری از فردین را به تنه درخت می چسباند .

 

 

- هر چی عکس از فردین میزارن اینجا میبرنش . یه قاب عکس از فردین اینجا بود بردنش . یکی نیست بگه بابا جان ! با فردین چکار دارین آخه ؟! چرا عکسش را میبرین ؟! من با فردین فیلم بازی کرده بودم .

 

مزار فردین در زمره معدود آرامگاه های در قطعه هنرمندان است که همیشه با آب و گلاب از سوی مردم تمیز می شود و بر سنگ مزارش گلهای رنگارنگ است . هر چه از زمان مرگش می گذرد نزد مردم محبوب تر می شود . هیچگاه روز مشایعت پیکر پاکش را فراموش نمیکنم . جمعیت انبوهی خیابانهای منتهی به مرکز شهر تهران ( میدان 25 شهریور و خیابان رزولت ) را به تصرف خود درآورده بود . همانروز بود که در میان مردم این گفته دهان به دهان می چرخید که آنقدر که مردم برای بدرقه پیکر محمد علی فردین رفتند برای خمینی نرفتند . و راست هم می گفتند . همین اتفاق خیلی چیزها را ثابت می کرد .

 

در همین افکار بودم که همان آقایی که از او سراغ مزار سعیدی سیرجانی را گرفتم مرا صدا زد .

 

- پیدا نکردید ؟

- نه ! همه را دیدم غیر از او !

- وقتی از من سراغ مزار سعیدی سیرجانی را گرفتید به یاد اتفاقاتی افتادم که در زمان دستگیری او پیش آمد . یعید می دانم مزارش در جای مشخصی باشد . کسی نمی داند کجاست .

-  جناب صفار هرندی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی! می داند . او بود که سعیدی سیرجانی را با......به قتل رساند و آخر سر گفتند که سکته کرده است .

مرد خنده ای از سر افسوس می زند . زن میانسالی با آرایش غلیظ در کنار ما ایستاده بود . با گفته من تکان خورد و شروع به نفرین حضرات آیات کرد . از من پرسید جدی می گویی ؟ گفتم بله ! آقای خامنه ای از او به عنوان مرتد نام بردند . سرنوشت مرتد هم که در بلاد اسلام معلوم است !

 

"....اگر هوس جاه و منصب داشتم در سال 57 دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم ، و اگر در طمع مال  و منال بودم مجبور نمی شدم درین سالهای پیری و ممنوع القلمی خانه مسکونیم که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم . آدمیزاده ام آزاده ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران، بگذارید آیندگان بدانند که در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمیکه دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند."

 

این گوشه ای از نامه سرگشاده زنده یاد استاد سعیدی سیرجانی به آقای خامنه ای است که چندی پیش از به قتل رسیدنش به رشته تحریر درآورد و نوشتن همین نامه همانا و پر کشیدن او از میان جماعتی خفته همانا .

 

خواهرم هم با من به بهشت زهرا آمده بود و زمانی که من در قطعه هنرمندان بودم او به مزار چند تن از دوستان و آشنایان رفته بود . پس از اینکه از یافتن نشانی از مزار زنده یاد سیرجانی نا امید شدم ، رفتم و به گوشه ای نشستم . از صبح که بهشت زهرا آمدم با دنیایی پر از بغض آمدم . دیگر نتوانستم جلوی گریه خود را بگیرم و تا توانستم گریستم . در همین لحضه ها بود که خواهرم به کنارم آمد ؟

 

- امید ! تونستی پیدا کنی ؟ کارت انجام شد ؟

- نه ! ظاهرا اینجا نیست و میگن احتمالا سنگ قبری نداره !

- چرا ؟!

- آخه کشتنش ! احتمالا جایی دفنش کردن که فقط خودشون می دانند .

 

خواهرم با ناراحتی و برای اینکه من را کمی از این حال و احوال بیرون بیاورد از من سراغ مزار یکی از بازیگران جوان سینما و تلویزیون را گرفت که 8 ماه پیش بر اثر سانحه تصادف در سن 30 سالگی درگذشت .

 

- امید ! قبر پوپک گلدره کجاست ؟

- پیش منوچهر نوذری خاکش کردن . بیا بریم پیشش !

 

دیدن هر یک  از سنگ قبرها برایم خاطراتی را زنده می کرد . بخصوص استاد علی تجویدی که تنها یک هفته پیش از مرگش به دیدار او رفتم و او را لاغر و تکیده بر روی تخت دیدم . روز خاکسپاری سیامک علیقلی را به یاد آوردم که چگونه پسرش خاک بر روی پیکر پدر می ریخت و گریه می کرد و همسرش گیتی که چگونه وقتی به ایران آمد در مصاحبه با من از علیقلی می گفت و می گریست .

 

امروز می خواستم دل عزیزی را شاد کنم . دوستی که امکان آمدن به ایران را ندارد . به نیابت از او خواستم به دیدار پدرش بروم ولی ناکام ماندم . هر چه تماس گرفتم نتوانستم موفق به صحبت با او شوم . نمی دانست که می خواهم امروز دست به چنین کاری بزنم ولی حالا دیگر می داند . خواستم به مزار زنده یاد فریدون نگهبان، برادر استاد تورج نگهبان، بروم ولی وقت تنگ بود . برنامه اش را گذاشتم برای دفعه آینده . دوستانی که از نزدیک من را می شناسند، می دانند که من هیچ اعتقادی به آنچه که در ایران بنام دین و مذهب مرسوم است نداشته و ندارم . فاتحه ای نثار هیچ عزیزی نکردم . تنها به همه این عزیزان گفتم و باز هم می گویم :

 

 

بــــــــر شما سلام

بـــــــر شما درود

 

+ نوشته شده در  شنبه بيست و هفتم آبان 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

نمی دانم با دیدن این عکس چه حالتی به شما دست می دهد . این عکس گویای بسیاری از واقعیت های آشکار و پنهان جامعه درون ایران است که در هیاهوی کثیف ترین عنصر عالم خلقت یعنی سیاست از دیده ها پنهان می مانند تا روز به روز شاهد خلق صحنه های بیشتری از این دست در ایران باشیم . مقصر نه این جوانانی هستند که در رستوران در حال صرف غذا و گپ زدن هستند و نه این انسان فقیری که با این دختر سیاه بخت بر روی زمین نشسته اند و نگاهشان پر از حسرت است . مقصر هم حاکمان و دکان داران اسلام سیاسی هستند و هم دکان داران آزادی که این دو این روزها در فریب مردم و تحمیق آنان گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند . از این عکس خیلی نکته می توان فهمید و در باب آنان سخن ها می توان گفت .

 

این را قبول دارم که فقر و تنگدستی در همه جوامع هست ولی نمی توان این تصویر را در ایرانی که بر روی انواع و اقسام ثروت های طبیعی خوابیده است باور کنم . مملکتی که رئیس جمهور منتصبش مردم را دعوت به زایمان و تولید بچه می کند و می گوید که توانایی پاسخگویی به نیازهای 120 میلیون نفر را در داریم ! چگونه چنین اتفاقاتی ممکن است رخ بدهد ؟ فقر در جامعه ما به دلیل کمبود ثروت و پول نیست بلکه به دلیل ازدیاد جیب بران حرفه ای و گرسنه هایی است که تا دیروز برای خواندن روضه و گرفتن 5 ریالی بر سر هم می زدند و امروزه هر کدام به میزان بودجه یک وزارتخانه ثروت دارند .

 

نمونه واضح آن جناب واعظ طبسی است که روزگاری نان نداشت و امروزه شرف و انسانیت . شادمان از اینکه او را شاه خراسان می نامند و برای خود حکومتی برپا کرده است . دختر شاه خراسان برای اینکه فرزند در راهش شهروند آمریکا محسوب شود و شناسنامه آمریکایی بگیرد، با شکمی برآمده دوان دوان راهی آمریکا می شود تا پرنسس خراسان صاحب فرزندی شود که شناسنامه اش متعلق به کشور شیطان بزرگ است . وای بر من و شما !

 

بارها و بارها گفته ام و باز می گویم . اعتقاد به هیچ کسی و هیچ چیزی جز جوانان پر شور و اراده محکم آنان برای نجات ایران از این گرداب ، نداشته و ندارم و نخواهم داشت . دانایی و خرد جمعی ما جوانان بر همه بدی ها چیره خواهد شد و این نه شعار است و نه بلوف بلکه حقیقتی است که ثابت شده و بصورت یک قانون درآمده است . ما باید همدیگر را پیدا کنیم و دست در دست هم زنجیره ای محکم از دانایی و خرد تشکیل دهیم و این زنجیر را چنان به پای نادان ها و کوته فکران ببندیم تا دیگر در سرزمین تاریخ ایران توان راه رفتن و عرض اندام کردن نداشته باشند . نسل نوین ایران دیگر نباید اجازه دهد که دشمنان دیرینه این مرز و بوم در تاریخ پر افتخار این سرزمین رد پایی از خود بر جای بگذارند . ایران آینده متعلق به نسل جوان از جمله همین دخترک جوان و فقیری است که در گوشه خیابان افتاده است . امید من به او بسیار بیش از تمام چهره های سیاسی رنگارنگی است که هر روز فقط ادعا می کنند و بس . امید من به فردا است و نه گذشته .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

جدید ترین شعر بانو سیمین بهبهانی علاوه بر زیبایی اش نشان از شکفتن عشقی تازه در دل بانوی 80 ساله شعر ایران دارد . شعری کاملا زنانه و همراه با عشوه هایی که مختص شعر بانوی غزل ایران است . وقتی امروز در منزل پوران فرخزاد بانویی این شعر را خواند خیلی خوشم آمد و همینطور دیگر حاضران هم . تصمیم گرفتم تا این شعر را در وبلاگم بگذارم تا بخوانید .

 

سیمین بهبهانی

 

هشتاد سالگی و عشق ؟ تصدیق کن که عجیب است

حوای پیر دگر بار ، گرم تعارف سیب است

لب سرخ و زلف طلائی ، زیبا ولی نه خدایی !

به چهره رنگم اگر هست ، آرایش است و فریب است

در سینه ام دل شیدا ، پرپر زنان ز تمنا

هفتاد ضربه او را ، گویی دو بار ضریب است

عشق است و دغدغه شرم ، تن از دمای هوس گرم

می سوزم از تب و این تب ، فارغ ز لطف طبیب است

با بوسه بسته دهانم ، گفتن سخن نتوانم

آتش فکنده به جانم ، این بوسه نیست لهیب است

ای تشنه مانده عشق ، بخت است یار موافق

با این شراب گوارا ، دیگر چه جای شکیب است

شادا کنار من آن یار ، آن مهربان وفادار

گویی میان بهشتم ، تا این کنار نصیب است

آدم ! بیا به تماشا ! بگذر ز چالش  و حاشا

هشتاد ساله حوا با بیست ساله رقیب است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه يازدهم آبان 1385ساعت   توسط امیدرضا  | 

بهترین و نافذ ترین روشها برای رساندن آنچه که در درونت می گذرد ، شعر است . بهترین نوع شعر برای بیان اعتراض به اوضاع و احوال پریشان اطرافت و به تصویر کشیدن آن ، شعر طنز گونه است که بی شک در زمان حاضر "هادی خرسندی" در این وادی دست بالا را دارد . دفعه پیش هم با شعری از او سخن دل خود را به عرضتان رساندم و این بار هم چنین می کنم . کاش ملتی قدر شناس بودیم اما افسوس که اسیر خرافه و جادو هستیم .

 

روزگاری روزگاری داشتيم

بهر خود شهر و دیاری داشتیم

 

در خيابان راه ميرفتيم ما !

ترس کی از پاسداری داشتيم

 

هیچکس کاری به کار ما نداشت

دست اگر در دست یاری داشتیم

 

غم به دلها بود اما در عوض

همرهان غمگساری داشتیم

 

کنج دلهامان به باغ آرزو

بهر آزادی بهاری داشتیم

 

حرف قانون اساسی میزدیم

هم شعوری هم شعاری داشتیم

 

نهضت مشروطه مان گر مرده بود

لااقل بهرش مزاری داشتیم

 

در پی احیای آنچه رفته بود

وه چه عزم استواری داشتیم

 

حیف شد که عاقبت برعکس شد

هرچه بهرش انتظاری داشتیم

 

چاه را ناکنده بر سر میزدیم

ما که مسروقه مناری داشتیم

 

وارث صدجور بیماری شدیم

گرچه دکتر بختیاری داشتیم

 

او برای ما الفبا مینوشت

ما نظر بر نقش ماری داشتیم

 

او ز لائیسیته اش میگفت و ما

با امام خود قراری داشتیم!

 

عاقلی حرفی زد و در معنیش

حیرت دیوانه واری داشتیم

 

هادیا از خاطرات تلخ خویش

کاش امکان فراری داشتیم

 

اين نوکران بزدل وان شيخ هاي داخل

جمله ز يک قماشند عادي و غيرعادي

 

در فاضلاب تاريخ، با همدگر روانند

روزي که ملّت ما، سيفون کشد ارادي

 

+ نوشته شده در  يکشنبه هفتم آبان 1385ساعت   توسط امیدرضا  |