تبليغات X
روزنگار
حرف دل با اهل دل

امروز 6 سال است که از تولد دوباره من میگذرد. انسان یک بار از شکم مادر خود بیرون می آید و وارد آشفته بازار هستی می شود ولی از زمان گریه های کودکانه اش تا زمانی که به خاک سپرده می شود بار ها متولد می شود. هر اتفاقی در زندگی او جهت حرکت او را تغییر می دهد. گاه حادثه چنان تکان دهنده است که گویی انسانی دیگر می بینی .

 

 

10 اسفند 1379 ساعت 10 صبح من از زندان اوین آزاد شدم هر چند که مدت زیادی در بند نبودم. 20 روز برایم بسان 20 سال گذشت. در مکانی بسر می بردم که به هیچ جا شبیه نبود و نیست. سلولی تنگ و تاریک و سرد با 2 متر طول و 1 متر عرض که گویی قفس حیوان است.

 

اگر هر سال این واقعه را بازگویی می کنم نه برای عرض اندام است ، نه برای شهرت طلبی است و نه چیز دیگر. تنها از آن جهت بازگو می کنم که کسانی که نمی دانند آگاه شوند که یک حادثه حتی کوچک چگونه بنیان زندگی انسان را زیر و رو می کند.

 

جمعه 21 بهمن 1379 ساعت 12 ظهر بود که منزل را بسوی پارک شاهنشاهی (ملت) ترک کردم. به سر کوچه که رسیدم برادر بزرگم را دیدم که در حال بازگشت به خانه بود. به من گفت کجا میری ؟ گفتم میرم خیابان ولیعصر (پهلوی سابق) و تا 2 ساعت دیگر بر میگردم.

 

وقتی به مقابل پارک شاهنشاهی رسیدم جمعیت زیادی برای برگزاری تظاهرات آنجا تجمع کرده بودند. پس از کمی پرسه زنده وارد پارک شدم. آنجا هم جمعیت زیاد بود و بین پلس با مردم درگیری بود که البته در این بین خود شیرینی نیروهای لباس شخصی هم مثل همیشه برقرار بود.

 

در همان ابتدای قسمت ورودی پارک در کنار زن و شوهر جوانی ایستاده بودم. یک جوان تقریبا 17 یا 18 ساله حزب الهی به طرف ما آمد و با لحنی سرشار از کینه و قصاوت گفت متفرق شوید و بروید. توجهی نکردیم. به یک باره همین جوان عقل بر کف با حالتی تهاجمی به طرف زن و شوهر آمد و به مرد جوان گفت : "زن جنده ! مگر نمیگم گم شو برو !" . مرد جوان مات و مبهوت مانده بود که چه عکس العملی نشان دهد. اگر چیزی نمی گفت به او می گفتند بی غیرت و اگر اقدامی میکرد بطور حتم دستگیر می شد. با مشاده این صحنه به طرف آن بسیجی عقل بر کف و جان بر کف حمله ور شدم و او را به طرفی هل دادم. او و یارانش نیز با باتومی که در دست داشتند به طرف من حمله کردند و تا توانستند ضربه زدند و عقده گشایی کردند . من را در حالی که بر روی زمین می کشیدند به داخل مینی بوس پلیس بردند. زن جوان با دیدن این صحنه گریه میکرد و میگفت که پسر من را کجا می برید ولی دیگر کار از این فیلم بازی کردن ها گذشته بود.

 

بقیه داستان را هم آن دوستانی که باید بدانند می دانند و نیازی به بازگویی نیست. پس از 20 روز که از بند 240 اوین آزاد شدم "امیدرضا"ی دیگری شده بودم. به صراحت و با هشیاری کامل میگویم که اکنون که 6 سال از آن ماجرا می گذرد نه از آن بسیجی مخلص خدا نارحت و دلگیر هستم ، نه از مسئولان اوین نارحت هستم و نه از قاضی حداد رئیس شعبه 26 دادگاه انقلاب. همه این افراد بهترین کمک و خدمت را در حق من کردند تا بتوانم در عرض تنها 20 روز به ماهیت این نظام و اسلام تا ابد ناب و بکر محمدی پی ببرم و دست از هر چه اعتقاد غلط و خالی از منطق کشیده و به رازها و حقیقیت هایی پی ببرم که شاید درک آنها تا پایان عمر بدون این اتفاق ممکن نبود.

 

یاد گرفتم که بجای آنکه برای ساکن آسمان هفتم خم و راست شوم و شاکر او باشم، مخلص و مطیع درد کشیده و رنج کشیده ای باشم که ذره ای از شرف و ناموس خود را فدای یک جو نان حرام نکرد. یاد گرفتم که خالق و مخلوق خود هستم. یاد گرفتم که راه سعادت تمکین و اجرای اصول و فروع دین نیست بلکه باور داشتن به اصول شرافت و آزادگی است. یاد گرفتم که انسان بنده و مطیع و نوکر و موجودی ناتوان نیست بلکه موجودی است آزاد و پرتوان که خود خلق می کند آنچه را که دوست دارد. یاد گرفتم که باید برای در بند نبودن باید یاد بگیرم. یاد گرفتم که هر چه را تا پیش از این باد گرفته بودم از یاد ببرم و از نقطه صفر بنیان یک تفکر صحیح را پایه ریزی کنم. یاد گرفتم که انسان هر گاه اراده کند متولد میشود و فهمیدم که 20 سال در مسیری غلط حرکت می کردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385   توسط امیدرضا  | 

بی شک می توان هادی خرسندی را عبید زاکانی معاصر نامید. خرسندی با استفاده از کلماتی ساده و عامیانه و آمیختن ذوق هنری نابش با فنون شعر، سروده هایی را خلق کرده است که نه تنها آینه تمام نمای وضعیت اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی ایران است بلکه در لابلای آن می توان انتقاد تند و تیز را هم دید. جایگاهی که اکنون خرسندی در مقوله شعر طنز دارد بسیار ممتاز و با اهمیت است. شعر زیر نمونه ای است برای اثبات گفته های من. در بیست و هشتمین سالگرد انقلاب 57 ، هادی خرسندی اینگونه به این واقع نگریسته است :

 

آن خلق که بیست و دوی بهمن حشری شد

از بس هیجان داشت به سرعت کمری شد

 

افسوس که آن ملت سر در گم و عاصي

بازیچه‌ی یک جمع هفشده نفری شد

 

چپ چپّه شد و در سمت خادم مسجد

مشغول به جاروکشی و رفتگری شد

 

وان توده‌ای سینه‌زن هیئت مسکو

علاف کیانوری و احسان طبری شد

 

با پشت خم و بنیه‌ي کم، جبهه‌ی ملی

در خدمت ملا سِمَتش باربری شد

 

وانکه خبر از آمدن فاجعه میداد

روزش همه با فحش خلایق سپری شد

 

بی بی سی دلسوز! خبر پشت خبر داد

بهره ور از آن بیکسی و بیخبری شد

 

شیخ آمد و زد خیمه به خرگاه شهنشاه

با آمدنش هجری شمسی قمری شد

 

آخوند به مطبخ زد و با چشم پر از آز

افطار نکرده پی طبخ سحری شد

 

چون مور و ملخ لشکر غارتگر شیخان

پیش آمد و هر لحظه جری‌تر ز جری شد

 

هر بی هنری منصب فرهنگ و هنر برد

هر کور و کری رهبر سمعی بصری شد

 

ممد جگری شد ز مدیران صنایع

یک تن ز مدیران صنایع جگری شد

 

وان خلق که امیّد حقوق بشرش بود

محروم ز هرگونه حقوق بشری شد

 

از سوی دیگر یکی از دوستان هادی خرسندی اینگونه جواب این سروده وی را داده است. خودتان به قضاوت بنشینید و نظرتان را بگویید :

 

 

هادی! تو هم آنروز در آن غافله بودی

حالا چه شده لحن تو صاحبنظری شد؟

 

شه رفت و فرح رفت و ز سرهنگ به بالا

هرکس که توانست، به سوئی سفری شد

 

سرکرده‌ي پر دبدبه‌ي ارتش شاهی

درغرب فروشنده‌ي نان شکری شد

 

وآنها که نشستند به امید گشایش

یا قسمتشان کاخ اوین، یا پکری شد

 

گر اهل دلی بود در آن خطه چو هادی

با جیب تهی عاقبتش دربدری شد

 

كفشي كه ز پاهاي شه رفته در آمد

نعلين سم نكبت ملاي خري شد

 

آن مجلس ملي كه تقي زاده وكيلش

جولانگه عباسي و آقا ططري شد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385   توسط امیدرضا  | 

تصنیف "خانه سودا" با صدای همایون شجریان از آن تصنیف هایی است که به خرمن دل آدمی شعله می زند و اینجاست که می خواهی این شعله سوزان را به دنیای اطرافت تسری بدهی. باور کنید وقتی این تصنیف را شنیدم (2 روز پیش در اداره) اشک در چشمانم حلقه زد....احساس می کردم کسی دارد خط دلم با نهایت احساس و ذوق و هنر را می خواند. شاید (بخوانید حتما) دلیلش این باشد که کلام این تصنیف زیبا ازمولانا است.

 

این تصنیف زیبا را، که اکنون موزیک وبلاگم است، در آستانه بهار، بعنوان هدیه نوروزی به یکی از دوستانم در آلمان که با او خاطره بسیار دارم تقدیم می کنم. امیدوارم از من بپذیرد. پیشکشی است تحفه درویش.

 

برای دانلود تصنیف "خانه سودا" اینجا را کلیک کنید.

 

شد زغمت خانه ی سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم
از طلبِ گوهرِ گویای عشق
موج زند ، موج ، چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
در طلبِ زهره رخ ماهرو
می نگرد جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم
از دلِ تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم ، وای دلم ، وای دلم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385   توسط امیدرضا  | 

29 بهمن روز "سپندار مذگان" یا "اسفندار مذگان" ، روز عشق و شادباد در آیین کهن ایرانیان است . کمتر كسي است كه بداند در ايران باستان یعنی حدود 2000 سال پیش روزي موسوم به روز عشق بوده است . مشابه این روز را غربیان با نام روز "والنتاین" دارند .

 

 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند . زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند . ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است . از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود نا آشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است که در این مبحث ایرانیان عرب زده و غرب زده هر دو به یک اندازه نقش دارند .

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم. باعث تاسف است که آئین غربیان را بیش از آئین های کهن و زیبای پارسی به یاد داریم. امیدوارم روزی رسد که تازی پرستی و غرب پرستی از این سرزمین رخت بر بندد و این سرزمین و آئین های کهن و زیبایش همیشه جاودان و سرفراز باشد.

من به نوبه خودم این سپندار مذگان، روز عشق، را به تمامی عاشقان تبریک می گویم و برای شما عاشقان تندرستی و پیروزی آرزو می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385   توسط امیدرضا  | 

بگذارید با این سروده از هادی خرسندی کمی عقده های خودم را خالی کنم حتی اگر برایم دردسر درست شود....بگذارید فریاد بزنم....سکوت و دم فرو بستن نتوانم....نتوانم....

 

 

ز بس غم دارد ايران اش، دل ملت پر از درد است.
ز بس خون رفته از جانش، رخ مام وطن زرد است.
تن نسل جوان رنجور؛ از دود است و از گرد است.
کسي گر حرف حق گويد، ز صحن جامعه طرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر
 
از هر زمان  
سرد است.


وطن شد کربلا، کار خلايق گريه زاري شد
دريغا انقلاب ما، اسير بدبياري شد
چپو شد مجلس شورا، دمکراسي فراري شد
به حبس افتاد آزادي، عدالت تحت پيگرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر
 
از هر زمان
سرد است.


گرفتار آمده ملت، به جمهوري مجبوري
ز فرط غصه ميخندد، برين جمهوري زوري
تبهکاران آدمخور، طلبکاران جمهوري
همه جمهوري ما، تابع دستور يک فرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر
 
از هر زمان  
سرد است.


کجائي اي سخنور، اي اميد نااميد ما
درين سرما نديدي، سينه پهلوي شديد ما
بسوزد ريشه جان را، زمستان جديد ما
عجب سرماي تازه، ناجوانمردست و نامرد است

هوا بس ناجوانمردانه تر
از روزگار وحشت وظلمت،
ز عهدي که تو ديدي،
شاعرا، صاحبدلا،
سرد است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385   توسط امیدرضا  | 

در  سوگ سفر ملکوتی یار دیرینم "پرویز یاحقی" بزرگمرد هنر ایران، پیشکش شد

تورج نگهبان

 

 

اگرچه حادثه بيگاه و بس غم انگيز است

ز مرگ , عارفِ آزاده را چه پرهيز است؟

شکسته نغمه و آهنگ ,  درگلوگهِ ساز

که  سوگنامه ی ايرانِ  عهدِ چنگيز است

ز ريشه زيرو زبر ميشود جوانه و گُل

مگر به  باغِ هنر، تندبادِ پاييز  است ؟

کجاست؟ معجزه ی نشأت آورِ سازش

که از تلاوتِ  آياتِ عشق لبريز است

زسيم و تختة بيجان ,به گوشِ جان خواندن؛

مسيح دم نَفَسِ صوفیِ سحرخيز است

پيامِ مکتبِ او را  دوباره  دوره کنيم

خدای نامه ی ديباچه ای دلاويز است

خدای هم که نوايش ؛ سرودِ هستی هاست

به گوش جان، ز گذرگاهِ ساز"پرويز" است

 

لس آنجلس

چهاردهم بهمن ماه 1385

سوم فوريه 2007 ميلادی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385   توسط امیدرضا  | 

زمین گریست....همه گریستند...حتی آسمان هم برای پرویز خان یاحقی گریست.

 

پرویز در حال خفتن در خاک ایران بود و هم زمان محمد موسوی از پیروان سبک حسن کسایی با نوای نی خود آتش بر دلها می زد....می گریست و با آه سینه سوزش نی را هم به ناله و فغان واداشت....

 

 

ایرج ، فضل الله توکل ، شجریان ، همایون خرم ، معینی کرمانشاهی ، میلاد کیایی ، پری بنان ، پوری بنایی.....همه و همه اشکی چون مروارید بر گونه داشتند..... . شاید باید قرنها بگذرد تا ایران کسی چون یا حقی به چشم خود ببیند.

 

درویش در گور رفت و تا به سعدی موسیقی ایران تلقین کند و بفهماند که او مرده است....در گوش پرویز به عربی می خواند....افهم....افهم...افهم....

 

بابک که تنها مونس و همدم پرویز خان در روزهای تنهایی و بی کسی اش بود به من می گفت پرویز خود هم فکر نمی کرد به این زودی بخواهد از دنیا برود هر چند که او سالیان پیش زمانی که آرشه را این حکومت از دست او گرفت از دنیا رفته بود.....کسی نمی خواست  و نمی خواهد که باور کند که آن پنجه های طلایی از لرزش باز ایستاده اند.....کار از تلقین هم گذشته بود.

 

هنرمند و نوازنده ای اینچنین تنها به نوای سازش زنده است.....شکستن انگشت دست او تاثیر بسیار بدی در روحیه او گذاشته بود و مزید بر علت شده بود.....

 

اما تنها کسی که تا آخرین دم با پرویز خان یا حقی بود و هیچگاه به او بی وفایی نکرد ساز پرویز بود...باید این مصیبت را به ساز پرویز تسلیت گفت.....به آرشه پرویز تسلیت گفت....

 

تا به حال جمعیتی اینچنین برای بدرقه یک هنرمند ندیده بودم....الحق مردم سنگ تمام گذاشته بودند...ولی افسوس که دیر بود....مراسم وداع با یا حقی در مقابل تالار رودکی بود . همان جایی که 28 سال به پرویز خان یا حقی اجازه ندادند که برای هموطن خود بنوازد.

 

آری دیر بود.....هر چه دیروز دویدم و هر چه گریستم و هر چه کردم حتی یک هزارم گلهای 460 نشد.....هر چه خود را کشتم سر سوزنی از چهار مضراب پرویز نشد.

 

 

نمی دانید که چگونه رفتن زنده یاد یا حقی خیلی ها را بی پروا کرده بود....مقابل تالار رودکی پری زنگنه گفت می خواهم صحبت کنم....حراستی ها و اطلاعاتی ها با اشاره به شاهرخ نادری (گرداننده مراسم) مانع از این می شدند که پری زنگنه سخنرانی کند....اما مردم او را به بالای سکو بردند و پری زنگنه با شهامت و جسارت میکروفون را از دست شاهرخ نادری گرفت و گفت : "مگر می خواستم آواز بخوانم که اینگونه مانع سخنرانی من می شوید....خواستم تنها بگویم ساز پرویز را با خود پرویز به خاک بسپارید....آن ویولون دیگر به درد نمی خورد...هیچ کس لیاقت نواختن با آن ساز را ندارد .

 

 

بیش از همه بابک بختیاری از لحاظ روحی آسیب دیده است....یا حقی فرزندی نداشت و برای همین بابک را پسر خود می دانست و به او عشق می ورزید. دیشب که با بهمن اسدی بابک را به خانه اش رساندیم بغضش گرفته بود....می گفت من دیگر هیچ دلخوشی در زندگی ندارم....تنها بودم و تنها تر شدم. آخر بابک پدر ندارد و پرویز خان برای او حکم پدر را داشت. به او دلداری دادیم. در آغوشش گرفتم و بوسیدمش....گفتم من و بهمن تنهایت نمی گذاریم....نبینم احساس تنهایی بکنی !

 

 

گفتم بابک جان ! ساز پرویز را بردار....نگذار این سکوت دوامی پیدا کند.....اصلا چرا امروز ویلونت را نیاوردی ؟ ازهمین فردا کارت را شروع کن.....قطعات اجرا نشده پرویز را اجرا کن....کارهای منتشر نشده اش را منتشر کن و به دست همه برسان....بابک تو کلی کار داری و بار سنگینی بر دوش داری....وظیفه داری که راهش را ادامه بدی.....اگر فقط زانوی غم بغل بگیری و کاری نکنی در حق پدرت خیانت کرده ای....او چشم امیدش به تو بود....به تو وکالت رسمی داده که پس از رفتنش علمدار مکتبش باشی....ثابت کن که شایسته چنین اعتمادی هستی....به همگان ثابت کن که پرویز در انتخاب تو اشتباه نکرده است....محمد صدیقی پارسی (برادر پرویز یاحقی) هم بسیار او را دلداری می داد و سعی داشت او را آرام کند.

 

حدود 70 عکس و چند قطعه فیلم ، من ، بهمن اسدی و دیگر دوستم شمیم راسخیان تهیه کردیم که امشب از شبکه تصویر ایران (AFN TV) در برنامه مجله ماهواره ای صدا توسط تورج نگهبان پخش خواهد شد.....

 

جای استاد نگهبان هم بسیار خالی بود....هنگامی که محمد موسوی بر سر آرامگاه ابدی یا حقی نی می نواخت با هم صحبت می کردیم.....صدای ساز محمد موسوی را شنید....تورج خان هم دلش در تهران بود و هست ولی جسمش در آنسوی دنیا و دور از وطن. می رسد روز خوش وصل و شکوفایی....بهار اگر چه رفته است ولی رفته است که بازگردد آن هم با شکوه و جلالی چند برابر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385   توسط امیدرضا  |