در جست و جوی امر قدسی (گفتگوی جهانبگلو با سید حسین نصر)

مولف:
مصحح:
مترجم:
ناشر: نشر ني
محل نشر: تهران
تاریخ نشر: 1385
تلفن ناشر: 88901561
آدرس ناشر:
آدرس الکترونیکی ناشر:
 

تاريخ انتشار: سه شنبه 24 مرداد 85

تعداد بازديدكنندگان: 145

   صفحه اول    

 

معرفی تفصیلی کتاب

 

در جست و جوی امر قدسی

 

نوشته علیرضا اباذری

 

جهانبگلو سلسله گفتگوهایی با چهره های برجسته جهانی دارد که از آن جمله با دکتر سید حسین نصر است که تحت عنوان در جست و جو امر قدسی به تازگی به بازار عرضه شده است. سید حسین نصر در این کتاب، تا جایی که توانسته گوشه هایی از زندگی خویش را بیان کرده و همین سبب شده که بعضی از بخش های آن را بتوان تقریر زندگی خودگوی وی دانست. وی سعی کرده از دوران کودکی تا بزرگسالی و سپس شرحی از افکار خود را در این مصاحبه بازگو کند.

اشاره به آن که از جانب پدر و مادر از روحانیون سرشناس بوده اولین نکته کتاب است. وی از جانب مادر به شیخ شهید فضل الله نوری می رسد. دکتر نصر اشاره می کند که تعدادی از این خانواده « از جمله رئیس حزب توده ایران، نور الدین کیانوری – پسر عموی مادرم و نوه شیخ فضل الله نوری – به اسلام پشت کردند. از این رو من در زمینه مطالعات دینی از جانب خانواده مادرم هم میراث دینی بسیار عظیم و هم آسیب روانی را در خود احساس می کردم.» (ص 12)

دکتر نصر اشاره ای نیز به پدر خود دارد. پدر او «تنها کسی بود که در تاریخ نوین ایران به مدیریت مدرسه پزشکی، مدرسه حقوق، ریاست دانشکده هنرها و نیز دانشسراها دست یافته بود». (ص 12) سید ولی الله از سیاست نیز بر کنار نبوده است. به گفته دکتر نصر «پدرم عضو نخستین مجلسی بود که پس از انقلاب مشروطه بنیانگذاری شد و در تدوین قانون اساسی هم دستی داشت». (ص12) دوستان سیاسی او نیز مردانی مانند محمد علی فروغی، محتشم السلطنه اسفندیاری و مقامات سیاسی بلند پایه کشور بودند.

این دوستی های سیاسی فواید بسیاری برای دکتر نصر داشته است. در بین این سیاسیون برخی از ادبا و دانشمندان بودند که نمونه ای از آن را نصر از دوران کودکی خود بیان می کند وی می گوید:«زمانی که تنها چند سال – شاید هشت یا نه سال- بیشتر نداشتم، روزی محمد علی فروغی به منزل ما آمد و پدرم گفت: آقای فروغی! چرا با حسین مشاعره نمی کنید؟ و فروغی هم مرا روی زانویش نشاند و من که اشعار بسیاری از بر داشتم او را در مشاعره شکست دادم. من هزاران بیت شعر از بر داشتم که این امر تاثیر بسیار چشمگیری بر ذهنم گذاشت.» رفت و آمد سید ولی الله با کسانی مانند هادی حائری، سید محمد کاظم عصار و شیخ عبد الله حائری نیز تاثیر خاص خود را داشته است. به گفته دکتر نصر« هادی حائری را شاید بتوان بزرگ ترین مثنوی شناس آن روزگار دانست تا جایی که کسانی چون فروزانفر وقتی در مثنوی به دشواری هایی بر می خوردند به او مراجعه می کردند»(ص13)

دکتر نصر در تربیت دینی خود نقش پدر و پدر بزرگش را نیز بیان می کند که همگی وابسته به سنت تصوف بوده اند. البته نصر اشاره نمی کند که این وابستگی آنها به چه شکلی بوده است.

دکتر نصر بعدها کتابخانه پدری خود را به دانشگاه تهران اهدا می کند. (ص14) به گفته وی، پدرش چندین کتاب نوشته که فقط یکی از آنها چاپ شده است. قبل از انقلاب دکتر رضوانی سرگرم نوشتن کتابی در باره پدرش بوده که دکتر نصر دست نوشته های او را به دکتر رضوانی می دهد و بعدا دیگر از آنها خبری به دست نمی آورد. (ص15)

دکتر نصر سپس ادعایی می کند که باید بررسی شود. او می گوید: «بسیاری پدر من را بنیانگذار نظام آموزشی نوین در ایران می دانند که بی گمان چنین است. کسانی همچون دکتر صادق علم و دکتر سیاسی زیر نظر پدر من کار می کردند.» (ص17) رابطه پدرش با دربار رضا شاه تا حدی بوده که چندی سرپرست وزارت فرهنگ می شود. رابطه او نیز با درباریان مانند علی اصغر حکمت، محمد علی فروغی، محتشم السلطنه اسفندیاری، داور و اسماعیل مرآت خوب بوده است.

نکته دیگر رابطه خانوادگی جهانبگلو با سید حسین نصر است. (ص19) این رابطه از طرف مادر بوده که باعث شده جهانبگلو سوالی نیز از تجدد خواهی مادر دکتر نصر بکند.

دکتر نصر نیز در جواب می گوید: «مادرم این هر دو جنبه – محافظه کاری و نوگرایی - را همزمان در خود داشت. مثلا به لحاظ اخلاقی در عشقش به فرهنگ ایرانی هیچ کوتاه نمی آمد. او در تربیت اولیه من نقش برجسته داشت، اما برخی عقاید نوگرایانه داشت که من نمی پسندیم»(ص20) سرشت سرکش و نوگرایانه و نگرش فمینیستی او محل نزاع با پسرش دکتر نصر بوده است.

در دوران کودکی او، آنچه به چشم می خورد روابط با دربار است، بنابراین آنچه امروز بر نصر خرده می گیرند بر می گردد به زندگی اشرافی و درباری خانواده او.

دوستان دوران کودکی او در مدرسه فیروزکوهی جمشید بهنام، هوشنگ نهاوندی و رکن الدین سعادت تهرانی بوده اند(ص31) که این دو از مسوولان دوران پهلوی دوم بوده اند.

قهرمانان دوران کودکی او قهرمانانی دینی بوده اند که شخصیت پیامبر (ص)، امام علی (ع) و امام حسین (ع) اصلی ترین قهرمانان دینی او بوده اند. (ص37)

دیدگاه سید حسین کودک نسبت به رضا شاه نیز جالب است. «او چهره پر جذبه ای داشت و شخصی با اتوریته باور نکردنی بود، به گونه ای که همگان از او حساب می بردند؛ مگر پدر من. زیرا هیچ چشم داشتی از او نداشت.» (ص38)

پس از آن دکتر نصر سفر خود را به آمریکا برای ادامه تحصیل بیان می کند.

وی پس از تحصیل در مدرسه پدی برای تحصیلات دانشگاهی به موسسه ام. آی. تی می رود و سپس از هاروارد مدرک دکتری خود را دریافت می کند و به ایران باز می گردد. بازگشت به ایران یکی از بحث برانگیزترین دوران زندگی نصر است.

وی به گفته خود پس از بازگشت به ایران دچار مشکل نمی شود زیرا فرنگی مآب نشده است.(ص 96)

شرحی از آغاز زندگی دوباره در ایران و ورود به دانشگاه تهران صفحات بعدی این کتاب است. دلبستگی به فضاهای معماری سنتی از جمله مسائلی است که در این صفحات مطرح می شود. (ص 102)

دیدگاه دکتر نصر در باره دانشکده ادبیات تهران نیز جالب است. «دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در آن زمان مهد فرهنگ و اندیشه ایرانی بود»(ص 102) به همین دلیل تلاش او برای استحکام جایگاهش مدتی ذهن او را مشغول می کند. «دکتر سیاسی وقتی که جوان بودم رئیس دفتر پدرم بود و با این که علاقه و احترام فراوانی نسبت به من ابراز می کرد حرف های مرا چندان نمی پسندید. من در همان نخستین مقاله ای که پس از بازگشت به ایران به فارسی نوشتم این بیت از مولوی را نقل کردم:

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

 بازجوید روزگار وصل خویش

روزی که در دفتر گروه فلسفه که همه استادان در فاصله بین کلاس ها آنجا جمع بودند دکتر صدیقی که استاد جامعه شناسی بود و فلسفه هم درس می داد وارد شد و در حضور همه استادان از من رو برگرداند و در حالی که به دیوار نگاه می کرد، گفت: جوانی هست که با نقل ابیاتی از جلال الدین رومی درباره بازگشت به اصل خویش، به انتقاد از ما می پردازد.» (ص103)

پس از این دکتر نصر به بیان موقعیت خود در دانشگاه می پردازد و سپس شاگردان خود را معرفی می کند. دیدگاه او در این زمینه نیز خواندنی است. وی پس از نام بردن از شاگردان متعدد خود، بهترین دانشجویانش را در حوزه تفکر اسلامی عثمان بکر، ویلیام چیتیک، نصر الله پورجوادی، اعوانی و غلامعلی حداد عادل می داند. در این باره نیز مقایسه جالبی دارد.«عثمان بکر حتی نسبت به حداد عادل در حوزه علوم اسلامی پرکارتر بوده است چرا که حداد عادل معاون وزیر ارشاد و سپس رئیس فرهنگستان ادب شد و چنان که امیدوار بودم در رشته فلسفه اسلامی کار چندانی نکرد».(ص109)

نشست و برخاست با بزرگان فلسفه ایران و درس آموزی از آنها نیز جزو حرف های قدیمی است. اما در همین دوران رابطه با شهید مطهری نیز  حرفی شنیدنی است. «مطهری – همان مطهری معروف- مثل برادرم شده بود و دوستان صمیمی همدیگر بودیم».(ص124)

رابطه به علامه طباطبایی و تلمذ در خدمت او از جمله نکات این صفحات است. درکه تهران محلی بوده که علامه به آن جا می رفته و به گفته سید حسین نصر «من یک تابستان کامل را با ایشان دیوان حافظ می خواندم. اصلا نمی توانید تصورکنید معانی ژرفی را که او شرح می داد، معانی ای که تفسیرهای معمولی [از شعر حافظ] در کنار آنها سنگریزه هایی بیش نیست چنان که گویی دیوارها با او به سخن در می آمدند.» (ص 126) به هر حال می توان گفت بیشترین تعریف و تمجید نصر در این کتاب از علامه طباطبائی است و وی با دید بسیار مثبت به ایشان می نگرد. هیچ کس دیگر در این کتاب به اندازه علامه مورد لطف و مرحمت قرار نگرفته است.

پس از آن نصر به تفصیل در باره رابطه خود با کربن و افکار او سخن می گوید. وی در رابطه با فلسفه دوستی خود، مطلبی را در باره نام گذاری سه خیابان تهران، به نام سه فیلسوف اسلامی سهروردی، میرداماد و ملاصدرا بیان می کند که به سفارش او و به دستور فرح پهلوی بوده است.(ص 162)

انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران نیز یکی دیگر از این موارد سفارشی بوده که دکتر نصر آن را با پشتیبانی فرح بنیان می گذارد. وی پس از بیان مقدمات انجام این کار، طرف های مشورت خود را نام می برد؛«کسانی که با آنها مشورت کردم شامل مرتضی مطهری، سید جلال الدین آشتیانی، عبدالله انتظام، یحیی مهدوی، محمد شهابی، مهدی محقق و کسانی مانند اینها و البته هانری کربن بود.»(ص 165)

ریاست دکتر نصر در دانشگاه آریامهر سابق، یکی از موارد بحث برانگیز دوران زندگی او است. وی با توجیه حضور خود در ریاست این دانشگاه از شاه و همسرش فرح نیز طرفداری کرده است:

«سه سالی که من رئیس این دانشگاه بودم از سخت ترین سال های زندگی ام بود و سرانجام هم بر اثر تنش های پیوسته ای که بر من وارد می آمد دچار ناراحتی قلبی شدم و به ناچار از این سمت کنار رفتم. من بی آن که هراسی داشته باشم سال ها بود که درباره دیدگاه هایم با شاه و ملکه حرف زده بودم. شاه طرفدار سرسخت فناوری جدید و مدرنیزاسیون بود و با این همه ایران را بسیار دوست می داشت. چنین نبود که او کشورش را دوست نداشته باشد بلکه فکر می کرد که مدرن شدن به سود ایران است و جوانب منفی این امر را تشخیص نمی داد. اما ملکه بسیار دلبسته فرهنگ ایرانی وابعاد گوناگون آن بود و من بارها با شاه و ملکه یا تنها با شاه درباره ضرورت ادغام مفاهیم مدرن در فرهنگ خودی بحث کرده بودم». (ص 171)

ریاست دانشگاه آریامهر نیز داستان خاص خود را دارد. نصر که به دفاع از فرهنگ سنتی ایران معروف بوده برای این کار انتخاب می شود. «یک روز پس از آن که به ریاست دانشکده ادبیات بازگشته بودم، از دربار با من تماس گرفتند و شاه به من گفت: همه این سال ها شما درباه اهمیت پاسداری از فرهنگ ایرانی سخن گفته اید و من اندیشیده ام که شما در عین حال چهره ای دانشگاهی هستید که معاون [دانشگاه] و رئیس [داشنکده] هم بوده اید. می خواهم که فرصتی استثنایی به شما بدهم. هیچ دانشگاهی نزد من عزیزتر از داشنگاه آریامهر نیست. سعی کن آن را به نحو احسن اداره کنی و علوم و فناوری جدید را بومی ایران کرده و آنها را با فرهنگ ما هر چه هماهنگ تر سازی ». (همان)

وی پس از آن که رئیس این دانشگاه می شود برجسته ترین دانشجویانش از جمله حداد عادل و ویلیام چیتیک را به آن جا می آورد. (همان)

با توجه به اتفاقات روز، یکی از نکات جالب این دوره مخالفت دکتر نصر با نیروگاه اتمی بوشهر است؛ «دردسر بسیاری داشتم برای مجاب کردن شاه در این که به جای ساختن نیروگاه اتمی بوشهر – که تا اندازه ای هم دانشگاه آریا مهر بر آن نظارت داشت – بر انرژی خورشیدی متمرکز شویم و او می گفت: اگر روزی نفت نداشته باشیم باید این پشتوانه را داشته باشیم». (ص173)

در دوره ریاست دکتر نصربر دانشگاه آریامهر نکته ای که وجود دارد مربوط به وقایع سال 1353 می شود. وی آشوب های این سال را که به مجاهدین خلق نسبت می دهد مدیریت کرده است. نکته ای که وی در این زمینه نقل کرده، دخالت ساواک در این وقایع می باشد. «سازمان امنیت، زیر میزی کارهایی می کرد که من از آنها خبر نداشتم. خود آنها علت همه تحریکات بودند و امور به این سادگی نبود. دانشگاه میانه ریسمانی را گرفته بود که نمی دانست دو سر آن را چه کسانی دارند می کشند؛ تنها میانه ریسمان دست ما بود. من می خواستم مطمئن شوم که این خرابکاری از جانب ساواک آب نمی خورد. اما هنوز هم که هنوز است از این امر مطمئن نیستم زیرا آنها مزدوران آشوبگر خاص خود را داشتند که همه کار از دستشان بر می آمد.» (ص 177)

انضباط در دانشگاه و حمایت از دانشجویان سیاست دکتر نصر در این دوران بوده است(ص178- 182).

وی علت قبول کردن مناصب مختلف را چنین توجیه می کند:

«هیچ آرزویی برای ورود به سیاست و رسیدن به مراتب اجتماعی بالا نداشتم، اما من ب داشتن مواهب خدادی که هم اندیشمند بودم و هم از عهده کارها بر می آمدم نمی توانستم در ایران بمانم و هیچ پست و مقامی را نپذیرم.» (ص184)

وی علت پذیرش ریاست دفتر فرح و کارهای بعدی خود را نیز این گونه بیان می کند. این نکته هر چند طولانی، ولی خواندنی است:

«من به سراغ ملکه نرفتم بلکه این او بود که از من خواست تا رئیس دفتر ویژه ایشان بشوم. آنچه در این باره رخ داد، بسیار مهم بود و نیازمند تبیین است. سال ها بود که در ایران شخصیت شناخته شده ای بودم و کمتر کسی بود که مرا نشناسد. من چندین سال رئیس دانشگاه، سفیر فرهنگی ایران، رئیس انجمن فلسفه و نیز معلم،  نویسنده و سخنران سرشناسی بودم. حتی علما مرا خوب می شناختند و از جمله علمایی که گرایش سیاسی هم داشت دوست بسیار نزدیکم مرتضی مطهری بود. آیت الله شریعتمداری هم که از علمای بزرگ آن روزگاربود، مرا می شناخت. آیت الله خمینی در تبعید بودند و علامه طباطبایی هم که از امور سیاسی به کلی کناره می گرفتند و به هیچ موضوع سیاسی –از هر نوعی- علاقه مند نبودند. یکبار شاه از من خواست که نزد ایشان بروم و اگر پذیرفتند ریاست دانشگاه اسلامی در مشهد را بر عهده بگیرند که علامه گفتند: نه من نمی توانم بپذیرم و در نتیجه مدیریت طرح ساخت دانشگاهی اسلامی درمشهد هم بر دوش من افتاد. من آیت الله خوانساری و چندتای دیگر از چهره های بسیار مهم دینی را نیز می شناختم اما صمیمی ترین دوستم مطهری بود. البته از دیگر سو، شاه مرا خوب می شناخت و با ملکه هم سالیان سال در چندین طرح – حتی پیش از آن که رئیس دفترش باشم – کار کرده بودم. او درباره بسیاری امور با من مشورت می کرد و از نظر فکری به او نزدیک بودم، چرا که هر دوی ما هدف مشترکی داشتیم که کوشش برای نگهداشت فرهنگ سنتی ایران بود. مثلا نخستین همایش درباره معماری سنتی در اسلام را که بسیار هم مهم بود با حمایت ایشان سازمان دهی کردم. درباره نخستین همایش طب سنتی هم همین طور بود. همه این جور همایش ها را با حمایت ملکه سازماندهی می کردم. ما درباره موضوعاتی همچون حفظ خانه های قدیمی اصفهان، مسئله آلودگی زاینده رود و مانند اینها با هم کار می کردیم. تصورش را هم نمی کنید که چقدر از این گونه طرح ها بود که در آنها با ایشان کار می کردم.» (ص 186)

وی سپس در توجیه نقش خود در ارتباط با دربار گریزی به حوادث انقلاب می زند و چنین می گوید: «بر اثر تنش هایی که در سال 1978 به راه افتاد بسیاری از علما سخت نگران آینده کشور شده بودند. آنها خواهان انقلاب اسلامی به آن معنا نبودند بلکه خواهان بهبود اوضاع، مبارزه با فساد، و رعایت بیشتر هنجارهای اسلامی بودند و درباره فیلم ها و کتاب های مبتذل و چیزهایی از این دست هم که تا اندازه ای خودتان می دانید. خود مطهری نگران این بود که کمونیست های سابق وارد دولت شده بودند. بسیاری از وزرای سابق در جوانی شان کمونیست بوده اند و مطهری و دیگران نگران آن بودند که مبادا هنوز هم چنین گرایش هایی داشته باشند. برژنف هنوز هم بر مسند قدرت بود و اتحاد جماهیر شوروی هنوز به این روز نیفتاده بود. هنگامی که درگیری هایی در تبریز رخ داد، بسیاری از علما که برای من بسیار محترم بودند و پشتوانه های سنتی اسلامی در ایران به شمار می رفتند[به من] گفتند: ببینید، شما تنها شخص نزدیک به دربار هستید که می توانید همچون پلی میان دو طرف اعتماد کنید. شما که تنها شخص معتمد ما بوده و – به نظر ما- شاه هم به شما اعتماد دارد باید که پا پیش نهاده و نقش میانجی را بر عهده بگیرید». (ص186)

دکتر نصر پذیرش ریاست دفتر فرح را نیز با نظر علما می داند: «هنگامی که شریف امامی در مقام نخست وزیر قدرت را به دست گرفت، ملکه که مدتی بود می خواست از دست هوشنگ نهاوندی خلاص شود و او را از ریاست بر دفتر ویژه خود بر کنار کند، فرصتی را که انتظارش را می کشید به دست آورد و بی درنگ او را وارد کابینه شریف امامی کرد و مرا فرا خواند و گفت که دوست دارم شما را جایگزین نهاوندی کنم. البته این موقعیتی بود که باید توسط شاه تفویض می شد؛ چرا که بنا به تشریفات، پس از نخست وزیر، وزیر دربار و رئیس دفتر ویژه فرح، به ویژه در آن روزگار اهمیت خاصی داشت چون که شاه بثیمار بود. در آن زمان ما نمی دانستیم که او سرطان داشت و بسیاری از مسؤلیت ها بر دوش ملکه بود. من با نظر به وضعیت کشور و دیدگاه های علما بود که این مقام را البته بنا به شرایطی خاص پذیرفتم. به ملکه گفتم: باید در کل فضایی که قرار است من وارد آن شوم، پاکسازی ای صورت گیرد.

گفت: داریم برای این کار برنامه ریزی می کنیم. چند تن از درباریان باید عوض شوند و این اصلاحات باید صورت گیرد. چند تن از درباریان باید عوض شوند و این اصلاحات صورت گیرد. به هر روی این امر را پذیرفتم چرا که پای آینده کشور در میان بود نه این که در آن زمانه پر خطر این کار را از سر بلند پروازی و ورود به عرصه سیاست یا چیزی مانند آن کرده باشم زیرا احساس می کردم که تنها کسی بودم که می توانستم همچون میانجی به ایجاد موقعیتی کمک کنم که در آن مثلا آیت الله خمینی با شاه مصالحه کنند و نوعی حکومت سلطنتی اسلامی بر پا گردد که در آن علما نیز درباره امور مملکتی اظهار نظر کنند اما ساختار کشور دچار تحول نشود. بسیاری از علما نیز هدفی جز این در ذهن نداشتند.»  به هر روی خداوند تقدیر دیگری را رقم زد و آنچه من کردم به جای آن که با نگاه مثبتی به آن بنگرند دست کم در سطح عمومی به گونه ای دیگر ارزیابی شد؛ هر چند که بسیاری از علما می دانستند که من خودم را فدای توافق و مصالحه ای کردم که خواسته خود آنان بود. با این همه هیچ کدام آنها پس از انقلاب به دفاع از من بر نخاستند.(ص187)

دکتر نصر با مقایسه خود با غلامحسین صدیقی توجیه خود را برای پذیرش مقامات این دوره، چنین بیان می کند: « به یاد دارم که – برخلاف آنچه بعضی نوشته اند- من به دستور شاه به غلامحسین صدیقی برای پذیرش پست نخست وزیری تلفن کردم. دکتر صدیقی آدم بسیار میهن پرستی بود. او به من گفت: دکتر نصر، من پیر مرد هستم و بعضی ها می گویند نباید پا به این آتش بگذارم اما وقتی کشورم در خطر است زندگی را چه می خواهم؟ می دانید که نخست ایشان این پست را پذیرفت اما بعدها شرایط دیگری او را از ادامه کار بازداشت. من هم درست همین احساس را داشتم و می دانستم که پذیرش پست ریاست دفتر ویژه فرح در آن زمان کار خطرناکی است و ممکن است به بهای زندگی ام تمام شود اما درعین حال نمی توانستم پاسخ منفی بدهم وقتی کسانی همچون مطهری را در نظر می آوردم و آینده کشور را در خطر می دیدم. مطهری از نظرها پنهان شد و به فعالیت های زیرزمینی روی آورد که برای من باور کردنی نبود اما بسیاری از علمای جوان تر همفکر او با پذیرش این پست از جانب من موافق بودند. تنها کسی که از این کار من راضی نبود، علامه طباطبایی بود که در واقع از اوضاع حاکم بر ایران در آن زمان یکسره ناراضی بود.» (ص188)

دکتر نصر در ادامه در باره دیدگاه علامه نسبت به فعالیت هایش چنین می گوید: «به هر روی ایشان نگران من بودند و گفتند: مشعل آموزش­های اسلامی در دستان شماست و باید که خیلی خوب مراقب خودتان باشید.» (ص188) وی آخرین پیامی را که علامه طباطبایی برایش فرستاده، از قول دوستی چنین بیان می کند: «پیغامی برای دکتر نصر دارم. به او بگو من بسیار خوشحالم که او این جا نیست. به او بگو مشعل معرفت و حکمت را روشن نگهدا تا روزی که بتوان دوباره آن را در ایران بر پا کرد.» (ص 189)

دکتر نصر سپس به خارج شدن خود از ایران همزمان با انقلاب اشاره می کرد. غم غربت ایرانی او در جای جای کتاب مشهود است و در بعضی مواقع به خوبی آن را بازگو می کند.

جهانبگلو سپس به سیر فکری دکتر نصر در غرب می پردازد و دکتر نصر نیز نظریات خود را در باب سنت گرایی، محیط زیست و هنر بیان می کند.

اما چند نکته در باره این کتاب به نظر می آید:

یکی در بحث ریاست بر دانشگاه آریامهر سابق است. محمدرضا پهلوی این دانشگاه را با این هدف ساخت که جایی بارای کادرسازی حکومتش باشد. اما بلای جان او شد، زیرا بسیاری از انقلابیون و کسانی که به مبارزه با شاه برخاستند و بعدها جزو مسولان نظام اسلامی شدند در این دانشگاه درس خواندند.

نکته دیگری که به نظر می رسد و دکتر نصر نیز به آن اشاره کرده، دخالت ساواک در دانشگاه ها است. به علت آن که دانشجویان جزو انقلابیون پیشرو بودند ساواک به طرق گوناگون سعی در کنترل و سرکوب آنها داشت. اختلاف افکنی، به آشوب کشیدن دانشگاه ها و سپس دستگیر کردن دانشجویان و ... از روش های ساواک بود.

نکته سوم ادعای دکتر نصر است که تنها شخص مورد اعتماد شاه و علما بوده که باید گفت تاریخ چیز دیگری می گوید. شاید وی تنها شخص مورد اعتماد شاه بوده ولی در اسناد و مدارک درباره شخص مورد اعتماد علما سخنی از او به میان نیامده، جز ارتباط او با کسانی مثل علامه طباطبایی و یا شهید مطهری که در آن هم حرف است.

نکته چهارم که از این کتاب می تون برداشت کرد آن است که دکتر نصر در پی آن است که نوعی پاسخ به وجدان برای قبول مسولیت­های گذشته بدهد. دکتر نصر در اکثر مطالب نیمه اول کتاب به توجیه و تعریف کارهای خود می پردازد، در حالی که در بررسی اوضاع آن روزگار بسیاری از مسائل مهم را نادیده می گیرد. دکتر نصر اصلا اشاره ای به علل انقلاب مردم و نقش ویژه امام خمینی و موضع علما دراین زمینه اشاره ای نمی کند.

نکته پنجم مایه گذاشتن از علامه طباطبایی و شهید مطهری است. رابطه شاگردی و استادی بین دکتر نصر و علامه انکار نشدنی است، اما رابطه دکتر نصر با شهید مطهری با آن چه که وی تعریف می کند تفاوت دارد. شهید مطهری با توجه به روحیه و سعه صدری که داشت با اهالی فرهنگ رابطه مستحکم داشت. حمایت او از کسانی که حتی در رژیم گذشته جزو مسولان بودند دلیل بر تایید همه کارهایشان نبود. دکتر نصر در راه اندازی انجمن شاهنشاهی فلسفه شهید مطهری را نیز می خواهد وارد کار کند ولی سابقه مبارزاتی شهید مطهری چیز دیگری می گوید. با این وجود همان گونه که خود او می گوید نمی توان از رابطه خوب بین آن دو چشم پوشی کرد.

آخرین نکته نیز درباره بینش سیاسی او است. به طور خلاصه می توان گفت همان گونه که دکتر نصر یکی از بزرگ ترین فلاسفه سنت گرای فعلی است و سنت گرایی را در تمام افکار و زندگی خود بازتاب داده، در افکار سیاسی نیز هنوز در سنت مانده است. دکتر نصر هنوز شیوه سلطنت اسلامی را می پسندد.