19 85
زنگ تفريح وبلاگيه

به يادِ عمرانِ صلاحي و نجابت و هنرـ‌اش

يک آنتراکت در ايّامِ محنت!

ابا اين تيمار اندکی شاذي بايد!
 تاريخِ بخارا

بخشِ عمده‌يِ تاريخِ ما را مي‌شود به نامِ شاخص‌ترين صاحبِ قدرت در آن، با زبانِ قدمايي، «ايّامِ محنتِ فلان» نام‌ نهاد. آخرين‌اش همين روزگارِ امروزينِ ما ست که نام‌اش را، به آن سبک و سياق، «ايّامِ محنتِ محموديّه» * ‌مي‌‌توان گذاشت، که اوجی ست از يک دورانِ محنتِ ديرينه. امّا، به جايِ پرداختن به تاريخ و غم و محنتِ آن- که وسوسه‌يِ بي‌پايانِ ذهنِ روشنفکرانه است و مايه‌يِ آزارِ جان- کارِ ديگري هم مي‌شود کرد: روگرداندن از تاريخ و محنت‌هاش و، دستِ کم چندی، بارِ سهمناکِ احساسِ مسؤوليّتِ روشنفکرانه را فرونهادن و ميدان دادن به بازيگوشي‌هايِ آن رندِ صوفي که هنوز در گوشه‌ـوـ‌کناری از وجودِ ما خانه دارد و با او، از سرِ بلندانديشي و بي‌نيازي، به ريشِ عالم و آدم خنديدن؛ عالم و آدمی که اين‌همه گرفتارِ جدّيت است- يعني، به ريشِ خودمان. و يا به همراهِ دوستِ عزيز و رفيقِ حکيم‌ام، فريدريش نيچه، به «گوشه‌يِ آفتابگيرِ کوهِ زيتونِ خويش» پناه بردن و از او خنديدن آموختن و جانی تازه کردن! پس- يک زنگِ تفريح.

و امّا بعد. راست گفته اند که هر بلايی که به سرِ آدم مي‌آيد از رفيقِ بد مي‌آيد که آدم را-- چنان که افتد و داني-- به کارهايِ بد مي‌کشاند! دوستيِ من با مهديِ جامي و داريوشِ محمدپور سبب شد که به وسوسه‌يِ ايشان پايِ من هم به وبلاگ‌نويسي باز شود و کار رفته‌ـ‌رفته به جاهايِ باريک کشيده شود، چنان که مي‌بينيد. امّا، خودمان ‌ايم، بد تجربه‌ای هم نبود و حيف بود اگر از آن بي‌خبر مي‌ماندم. از قديم هم گفته اند، «در طريقت هرچه پيشِ سالک آيد، خيرِ اوست.» بنا براين، خوب است سربيتِ يک مثنويِ «ديالکتيکي» را که روزگاری در مدحِ يک «رفيقِ بد» گفته بودم، در موردِ اين دو دوست هم تکرار کنم و بگويم که، «اي رفيقِ بد، که از تو خوب‌تر / نيست اندر جمله ابناءِ بشر!» باري، اين داستان، سرانجام، در محضرِ عام فاش شد که من هم گاهی مرتکبِ شعر شده ام. چنان که مي‌دانيد، نمي‌شود ايراني و فارسي‌زبان بود و همه‌عمر، از کودکي، با شعر انس داشت و عاشقِ جمالِ بي‌مثالِ سعدي و حافظ و مولوي بود و صدها بيت در گوشه‌ـو‌ـ‌کنارِ ذهن انباشته داشت و... شعر نگفت! بله، من از نوجواني هم با ديوان‌هايِ شعر هم‌نشين بوده ام و هم با دوستانِ شاعر، از جمله با برخی از سرشناس‌ترين شاعرانِ ‌نسلِ خود و پيش از خود. در باره‌يِ شعر و شاعري و دفترهايِ برخی شاعران هم مقاله‌هايی نوشته ام، البّته، با مزاجی فلسفي. و گويا مرحمتی شاملِ حال‌ام شد که آن مايه‌ای از ذوق و استعدادِ شاعرانه را که در من بود جدّي نگيرم و وسوسه‌هايِ نفسِ امّاره را سرکوب کنم تا به کارهايِ فکري و فرهنگيِ ديگری بپردازم که، به گمان‌ام، برايِ فرهنگِ ما ضروري‌تر بوده است.

به همين دليل، اگرچه هرـ‌ازـ گاهي که مي‌طلبيده طبع‌آزمايي کرده ام، امّا هيچگاه سرِ انتشارشان را نداشته ام. گهگاه که وسوسه شده ام و چيزی از اين دست پرداخته ام، به قولِ قدما، بيشتر از مقوله‌يِ «اخوانيّات» بوده است، يعني خوش‌ـ‌وـ‌بش و شوخي با دوستانِ نزديک. از قصيده‌سرايي و طنطنه‌يِ وزن و کلماتِ آن هميشه خوش‌ام مي‌آمده است و گاهگاه مرتکب قصيده‌سرايي ‌شده ام. در دوره‌يِ دبيرستان و دانشگاه برايِ برخی دوستانِ نزديک، مانندِ بهرامِ بيضايي، نادر ابراهيمي، هرمز همايون‌پور، قصيده‌ها و قطعه‌هايی در مدح و قدح‌ ساخته ام. علي‌رضا صدفي و هنرورِ شجاعي- هر دو از شاعرانِ پُرکار و «دفتردار»- هم در سال‌هايِ زيرِ بيست سالگي رفيقِ شبانه‌روزيِ من بودند و از تفريح‌هامان هم رفتن به انجمن‌هايِ ادبي و خنديدن به ريشِ ادبا و شعرايِ ريش و سبيل‌دار بود. با هم شعرپراني بسيار مي‌کرديم و در کوه‌گردي‌هامان هم هر بار، به شوخي، ده‌ها بيت با هم، و به هم، مي‌پرانديم. علي‌رضا صدفي سپس به کرمانشاه رفت و با نامه چند قصيده با هم ردّـوـبدل کرديم. يکی از قصيده‌هايِ من در وصفِ دلبرِ پستچي‌ای بود که نامه‌يِ او را آورده بود! برخی از بيت‌ها و مصرع‌هايِ آن ذوقافيتين بود. مطلعِ قصيده اين بود: دوش آمد آن سيمينه‌بر از مهر و مه سر آمده...! از آن يکی‌ـ‌دو بيت به خاطرـ‌ام مانده است:
ريمل به مژگان برزده، ماتيک بر لب درزده
شش‌ماهه فِر بر سر زده، با زيب و با فَر آمده!
برايِ شعرهايِ هنرورِ شجاعي هم گاهی نقيضه‌ای مي‌گفتم. از جمله او قصيده‌ای ساخته بود منوچهري‌وار با اين مطلع، «فغان زين نگون‌چرخه‌يِ رنگ‌ـ‌رنگ / که نه‌ش پاسِ نام است و نه‌ش پاسِ ننگ»، «... گزاينده جانِ عقاب و پلنگ» و از اين جور چيزها (که در يکی از دفترهايِ شعرـ‌اش هم چاپ کرده است). من، به شوخي، برايِ تکميلِ قصيده، اين يک مصرع را به همان وزن و قافيه ساختم: «بسا سوده سر بر سُرين‌ام سُرنگ!» که «سين»‌هايِ آن به جنگِ خواجه حافظِ شيرازي مي‌رود («دست‌ام اندر ساعدِ ساقّيِ سيمين‌ساق بود»). جلالِ آلِ احمد هم، حواليِ سال ۱۳۴۴، شبی تابستاني در باغچه‌يِ با صفايِ منزل‌اش در تجريش ميهماني‌ای داده بود و جماعتی از نويسندگان و شاعرانِ نسلِ جوان‌تر را دعوت کرده بود. شبِ خوبی بود. من و محمودِ آزادِ تهراني هم بعد از ظهرِ همان روز در کافه‌يِ هتلِ تهران پالاس، که پاتوق‌مان بود، با هم قصيده‌ای به شوخي و طنز پرداختيم، که آن شب آزاد در مجلس خواند و اسبابِ تفريحِ جمع شد. شايد آن قصيده در کاغذهايِ او مانده باشد.

قصيده‌ای هم که به نامِ «بهاريّه‌يِ آکسفورديّه» در زير مي‌بينيد، از همان دست است. اين قصيده را در بهارِ سالِ ۱٩٧٩، که در آکسفورد بودم، برايِ مجلسی از دوستان ساختم. از جمله حاضرانِ مجلسِ زنده‌ياد حميدِ عنايت بود، که در آکسفورد به استادي رسيده بود، و ديگر مجيدِ تهرانيان، که من و او با عنوانِ fellow ميهمانِ کالجِ سينت انتونيز (Saint Anthonys) بوديم، و فخرالدين عظيمي، که آن زمان دکتري‌اش را در دانشگاهِ آکسفورد مي‌گذراند. و ديگر، گمان مي‌کنم، همايونِ کاتوزيان، که عمری ست کبوترِ حرمِ آکسفورد است، و زنده ياد حسينِ عظيمي، که دکتري‌اش را در اقتصاد مي‌گذراند. همچنين جان گرني، استادِ زبانِ فارسي و تاريخِ ايران، و کسانی ديگر. در اين قصيده که يک وجهِ آن شوخي با طنطنه و هيمنه‌يِ کلام در قصيده‌سرايي ست، با آن دوستان نيز سرـ‌به‌ـ‌سر گذاشته ام.

من هيچگاه در جمع‌ـ‌وـ‌جور کردنِ هيچ چيز، از مال‌ـو‌ـ‌منال گرفته تا نوشته‌ها و کارهايِ خودـام، جدّی نداشته ام. و از برخی کارها و نوشته‌هاي‌ام، به‌ويژه قديمي‌هاشان، اکنون نسخه‌ای ندارم. گويي، به‌طبع، در همه چيز بيشتر اهلِ پراکندن ام تا گرد آوردن. اين اخوانيّات را هم گردآوري نکرده ام. امّا، چند ماه پيش در سفری به شيکاگو برايِ کنفرانسی در دانشگاهِ ايلي‌نويز، بارِ ديگر فرصتِ دل‌پذيرِ ديدارِ دکتر فخرالدينِ عظيمي و هم‌صحبتيِ او دست داد. (وي اکنون استادِ دانشگاهِ کانتيکت در امريکا ست.) در ميانه‌يِ گپ‌ـ‌وـ‌گفت‌ها و يادآوريِ خاطره‌ها، فخرالدين گفت که نسخه‌ای از «بهاريّه‌يِ آکسفورديّه‌»يِ مرا دارد. و من خواهش کردم که يک کپي از آن را براي‌ام بفرستد. و او به وعده وفا کرد. حال که آن را در دست دارم، در اين «زنگِ تفريح»، رويِ وبلاگ‌ام مي‌گذارم تا دوستانِ ناديده‌يِ من هم از اين گوشه‌ از کار و زندگي و نيز بازيگوشي‌هايِ ادبيِ من بي‌خبر نمانده باشند. و چه‌بسا مايه‌يِ اندک گشايشِ خاطر هم در اين ايّامِ محنتِ محموديّه باشد!

بهاريّه‌يِ آکسفورديّه!
چون گل شکفت باز به گلزارِ آکسفورد
آراست فرودين گلِ رخسارِ آکسفورد
بارِ دگر زِ مکمَنِ جود از دلِ وجود
برگِ طرب دميد به شخسارِ آکسفورد
وز سوري و سپرغم و از سوسنِ سپيد
رنگ و نگار يافت چمنزارِ آکسفورد
گويي که معجزِ دگری باز رخ نمود 
از معجزاتِ طبعِ خـداوارِ آکسفورد
هرگز زِ شهرهايِ جهان بر سريرِ خاک 
شهری چنين نبود به کردارِ آکسفورد
بيـمـار بود جانِ وي از سرديِ شـتـا
بادِ صـبـا رسـيـد به تيمارِ آکسفورد
آن لشکرِ صبا که زِ مُلکِ سبا رسيد
صفّ‌ِ شتا شکست به پيکارِ آکسفورد
تا به شود زِ رنجِ زمستان و از خزان
استاده باد همـچـو پرسـتـارِ آکسفورد
خوشخويِ گشت طبعِ هوا از دمِ بهار
زاري بـرفــت از بـدنِ زارِ آکسفورد
جز سبزه و چمن که به گلزار رخ نمود،
سروِ روان نگر تو به بازارِ آکسفورد
گويي به غرفه‌هايِ نهان داشت صد هزار
زان حوريانِ شوخِ فسونکارِ آکسفورد
حالي فـراز کرد درِ غـرفـه‌هـايِ خويـش
بنگر به دادِ حضرتِ دادارِ آکسفورد!
در جلوه است حسنِ بتان در بسيطِ شهر
ني وقتِ صوم نيست به افطارِ آکسفورد!
وين جلوه‌هايِ سيم‌بران بين، که هر طرف
سيمِ تن است و طُرّه‌يِ زرتارِ آکسفورد
گويي که بيم‌شان نبود خود زِ سيم‌شان
از  دسـتـبـُردِ  مـردمِ  طــرّارِ  آکسفورد
از بس که چشمِ مست در اين شهر ديده ام
مست‌ ام کنون به خانه‌يِ خمّارِ آکسفورد
آن کس که ديد باغ و بهارـ‌اش، دگر نکرد
جايِ دگر دو ديده زِ ديـدارِ آکسفورد
رحمت بر آن کسی که نخست اين بنا نهاد
نـيـکو عـمارتی ست زِ معمارِ آکسفورد
رويِ زمـيـن سـراچـه‌يِ دارالامـان شـدي
هم چرخ اگر بگشت به پرگارِ آکسفورد
حاشا که من زِ درگهِ او روي بـرکشـم
يـاری دگـر گـزيـنـم  بـر  يـارِ آکسفورد!
دسـتِ رجـايِ من چو کـنـد الـتـجـا درو
ديـگـر  بُـريده  باد  زِ  اغـيارِ آکسفورد
گر هم زِ خوانِ خود نرساند نصيبِ من
سازم ازين سپس به خس و خارِ آکسفورد
تنها نه من که نيز زِ شام و زِ روم و زنگ
هسـتـنـد  ديگـرانـی  در  دارِ  آکسفورد
بـنـشـستـه اند جـمـلـه به بستانِ سبزِ او
رو کرده اند جـمـلـه به زنـهـارِ آکسفورد
هم نيز ديده ام زِ عـجم طُـرفـه‌ـ مردمی
خـو کـرده با وظـيـفـه و ادرارِ آکسفورد
جَسـته زِ فـتنه‌هايِ زمـان  در دلِ امـان
خندان نشـسـته پـشت به ديوارِ آکسفورد
دور از خدنگِ جنگي و دور از تفنگِ هنگ
سازِ طـرب زنـنــد به مِـزمـارِ  آکسفورد
ايـرانيـان فغان زِ  بلايِ  زمان کنند
ايـنـان خـورند برگ و بـر‌ـ‌و‌ـ‌بـارِ آکسفورد
اصحابِ کهف گشته وگشتِ زمانه را
از  ياد  بــرده انـد  درون‌ـ‌ غــارِ  آکسفورد
ببريده دستِ خويش زِ حبل‌المـتـيـنِ دين
طـوفِ کمر  بـبـسـتـه  به  زنّـارِ  آکسفورد
روز و شبان خزيده به دارالکُتُب که، هين!
ايـنـک  من  و گـشـايـشِ اسـرارِ آکسفورد!
لـيـکـن  زِ  سّــرِ خـويـش  نـدادند  آگـهـي
دانـشـورانِ   رنـدِ   هُــشـيـوارِ   آکسفورد!


اينک من و رحيل،  که  گويد  تبيره‌زن،
رختِ  سفر  ببند  زِ  فرخارِ  آکسفورد!
کوته کن اين فسانه و زين گونه دم مزن
چونين سخن کجاست سزاوارِ  آکسفورد!
گفتي حکايتی و نگفتي چنان که هست
طرفی گزين زِ حالت و هنجارِ آکسفورد! **


قطعه‌ای براي يک دوست
حال که وصفِ آکسفورد پيش آمد، اين را هم بگويم که ده‌سالی پس از آن، برايِ ديدارِ يک‌ماهه‌ای، به دعوتِ جان گرني، استادِ زبان فارسي و تاريخِ ايران در مؤسسه‌يِ شرق‌شناسيِ دانشگاهِ آکسفورد، باز در آن شهر بودم. از قضا، محمد باقرِ معين، رئيسِ بخشِ فارسيِ راديو بي‌بي‌سي هم مرخصي گرفته و برايِ يک کارِ پژوهشي به دانشگاهِ آکسفورد آمده بود. همين سرآغازِ آشنايي و دوستيِ ما شد که همچنان ادامه دارد. معين خراساني ست و فراوان دوستارِ شعر. خود نيز در اخوانيّات دست دارد و گهگاه بيت‌هايی مي‌پردازد. از جمله در قطعه‌ای خطاب به دوستي به‌ظاهر بي‌دست و پا در فنونِ دلبري از بانوان، تضمينِ بسيار با مزه‌ای کرده است از مصراعِ معروفِ مولوي، و گفته است: گر تو خواهي ماهرويی در بغل / «از علي آموز اخلاصِ عمل»، که اشاره‌اش به دوستِ ديگری ست به نام‌ِ علي، که گويا در آن فنون چيره [بوده؟] است. باري، رابطه‌يِ دوستانه‌يِ ما به‌زودي گرم شد و کار به ردّـوـ‌بدل کردنِ ابيات کشيد. من اين قطعه را همان روزها در وصفِ او ساختم.

حضـرتِ  گويـنـده  آقـايِ  معـيـن
بر  سرِ  بازارِ بي‌بي‌سي  مَکين
همچو او در شيکي و نيکي نديد
گردشِ  افلاک  و دورانِ زمين
حلمِ او  افزون  زِ  حلمِ  بوسعيد
علمِ او  افزون زِ فردينان سلين
آن که هر شب صوتِ او را پيکِ موج
از  بريتاني  برد  تا خاکِ چين 
هر که او را ديد و آواي‌اش شنيد
گفت، به‌ـ‌به! مرحبا! خَه! آفرين!
کاش با  آن لطفِ  زاندازه  برون
رحمتی  مي‌کرد  رب‌العالمين
مر  ورا  مي‌داد  آوازی  دو دانگ
نغمه هم مي‌خواند با صوتِ حزين
زنگِ غم را هم زِ دل‌ها مي‌زدود
خلق مي‌گفتند، «مرسي، سِر معين!»

(متن پی‌دی‌اف)

* تاريخ‌نويسانِ آينده مي‌توانند از عنوانِ «ايّامِ محنتِ محموديّه»، که در اين وجيزه برايِ نخستين بار وضع شده، ، بدونِ پرداختِ حقِ امتياز، برايِ نام‌گذاريِ اين بخش از دوران درازِ محنت‌زدگيِ ما استفاده کنند.
**  بر اربابِ ادب و اصحابِ نظر  پوشيده نيست که اين گونه فروتني شاعر، به‌ويژه در فنِ قصيده‌سرايي، بي‌سابقه است و مي‌بايد به عنوانِ يکی از ابداعاتِ اینجانب در پهنه يِ ادبِ پارسی، به نامِ «صنعتِ انکسارِ ‌نفس» در بخشِ صنايعِ سنگينِ شعرِ فارسي به ثبت برسد.

00:01


 نویسنده: محمد 28 1386 | ساعت4:24 

سلام استاد!
جسارتن می خواستم از حضورتان سوال کنم که آیا سراغ ترجمه ی سایر آثار شکسپیر خواهید رفت؟

ارادتمند همیشگی شما


دوست ارجمند، اگر عمر و فرصتی باشد، به ترجمه ی کارهای نیچه رغیت بیشتری دارم.
د. آ.


 نویسنده: م.س 2 1385 | ساعت2:12 


شد این «زنگ تفریح» ما بی دلیل
همانند «ایام محنت» طویل


جناب گرانقدر آشوریـا
ز وبلاگ کمتر کن این دوریا


بیا تا چه داری ز گفتار خوب
که ازشرق وغرب وشمال وجنوب؛

همه چشم و گوشند، جُستار جوی
که آشوری آرد چه شان پیش ِروی!


 نویسنده: آرمين 29 1385 | ساعت4:07 

سلام
آيا كتاب عرفان و رندی به تازگي چاپ مجدد شده است؟
از کجا می شود اين کتاب را تهیه کرد؟

از "نشر مرکز" در تهران
د. آ.


 نویسنده: سیاوش 29 1385 | ساعت8:54 

سلام
در http://erphaneqaneeifard.blogfa.com/post-446.aspx مطلبی از شما نوشته شده، که آن را در وبلاگ خودتان پیدا نکردم. آنچه مطرح کرده اید بسیار مهم هست، اما راه حلی کلی مطرح نکرده اید، که البته خود هم گفته اید فتح باب است. ضمن آنکه چند نکته برای من در رابطه با نوشته مذکور، مطرح شده: 1_ شما که طرفدار مدرن شدن زبان فارسی هستید، چرا استفاده از حالت پاسیومورد استفاده در زبانهای اروپایی، از جمله زبان انگلیسی را ناروا میدانید؟ با توجه به اینکه حالت پاسیواستفاده از زبان، نزدیکی زیادی با دید ا بژکتیو و علمی در بررسی امور دارد. فکر نمیکنید با تغییر شیوه استفاده از زبان بتوان در نحوه تفکر تغییری ایجاد کرد؟ . 2_ در مطلب نوشته شده، چند جایی اشتباهات در علامت گذاری وجود دارد که قطعاً نتیجه اشتباهات غیر عمد و چاپی است که به دلیل استفاده از کامپیوتر می تواند باشد. 3_ در تمامی موارد دیگر مطالبی که مطرح کرده اید بسیار با اهمیت می باشند. خصوصاً در مورد علامت گذاری ها. ای کاش زحمتی میکشیدید و در مورد علامت گذاری ها خصوصاً با توجه به امکانات کامپیوتر، مطالبی را مطرح می کردید.
در پایان بایستی عرض کنم که نکات بسیاری را از شما یاد گرفته ام و به نکات بسیاری که شما مطرح کرده اید فکر میکنم.
تشکر


 نویسنده: 27 1385 | ساعت5:09 

با عرض سلام و ادب
جناب استاد ممكن است بفرماييد چرا برگردان شما از كتاب شهريار ماكياولي چاپ مجدد نميگردد؟
من هر چه گشتم ناشري به نام پرواز يا كتاب پرواز نيافتم.

دوست ارجمند
این کتاب را همان "ناشر"ی که شما و هیچ کس نشانی از او ندارد گروگان گرفته است.
د. آ.


 نویسنده: آرزو 25 1385 | ساعت9:30 

آقای آشوری سلام.حالتون چطوره؟ می‌تونم دو سوال خصوصی بپرسم؟ باشه میپرسم
به غیر از زبون فارسی شما به کدوم یک از اون زبونای دیگه که میدونید واقعا علاقه دارید؟
آلمانی ؟ فرانسه ؟ انگلیسی ؟ عربی ؟
دوما اینکه شما الان تو فرانسه تدریس میکنید ؟

مرسی.

سرکار آرزو خانم
زبان هایی که من آشنا هستم البته برای مطالعه و پژوهشگری به کار-ام می آیند. امّا زبانی که در آن احساس آزادی و آفرینندگی می کنم همین زبانِ فارسی ست، که میدانِ جولانِ ادبی و قلمی من است. بنا بر این، زبانِی که به آن دل بستگی عمیق دارم زبانِ مادری من است، که ضعف ها و کمبودهای اش در برابرِ زبان های مدرن هم عمری ست که مرا بسیار آزار می دهد و برای جبران اش از عمر و توانایی خود بسیار مایه گذاشته ام.
دیگر این که من در فرانسه زندگی می کنم، اما تدریس نمی کنم.
با درود
د. آ.


 نویسنده: کورش 25 1385 | ساعت8:35 

سلام به استاد.
شما کدام نسخه‌ از شاهنامه فردوسی را بیشتر میپسندید. مثلا نسخه محمددبیر سیاقی.


آخرین کار اساسی در شاهنامه شناسی کار آقای دکتر خلقی مطلق است.
د. آ.


 نویسنده: علي درويشي 25 1385 | ساعت6:02 

دكترآشوري ارجمند،مانندهميشه استفاده برديم.شادوسرفرازباشيد.


 نویسنده: منتظر جمکرانی 24 1385 | ساعت3:00 

ای گفتمانسرود تو دربار آکسفورد
سرلشکر تمامی آثار آکسفورد

بايد نوشت با عجله اين قصيده را
با خط خوش به هر در و ديوار آکسفورد

اما اگر به ديده انصاف بنگری
اندی به زير گنبد دوار آکسفورد

هستند شهرهای دگر نيزدر جهان
بهتر ز آکسفورد و ز اقمار آکسفورد

پرسی کدام شهر؟ همين شهر ِ "من- در-آن"،
رشک تمام کوچه و بازار ِ آکسفورد

شهر شهيد پرور خون و قيام، قم
شهری که نيست هيچ بدهکار آکسفورد

قم را مقايست نتوان کرد هيچ گاه
با شهر بی حجاب و بيمار آکسفورد


يه کوک کور ليفته تنبان شهر قم
برتر ز صد دوجين کت و شلوار آکسفورد

از قول من بگو به همه مردم جهان
از جمله با اهالی بيعار آکسفورد

از جمکران ندا رسد هردم کران کران
کای خلق، خاصه خلق گرفتار آکسفورد

می آيد آنکه بايد و با قدرت خدا
نابود می کند پُز و آهار ِ آکسفورد

دربار= درباره


 نویسنده: کورش 22 1385 | ساعت0:24 

بسیار جالب بود ...محنت محمودیه.جر محمودی به قول استاد.
جناب آشوری میگم دیر نشد غیبتتون؟
اومدین سر به من بزنید تا خانه ی ما به فیض شما گرف شود
پاینده ایران


 نویسنده: ساسان 21 1385 | ساعت9:54 

استاد آشوری سلام.
شما چرا آینده را روشن نمی‌بینید؟

برای این که روشن نیست، ساسان عزیز.
د. آ.


 نویسنده: سوشیانت 18 1385 | ساعت6:32 

مقاله شما را در نیلگون زمانه خواندم و اشاره ای که داشتید بر تعصب ورزی یا عدم تعصب ورزی در بخش ادیان دیگر آن. تا وقتی که بخش ادیان آن در زیر ذره بین امثال دکتر فتح اله مجتبایی و دکتر جلالی مقدم است البته که به شما اطمینان می دهم تعصب ورزی در آن راه ندارد و قاعدتا تا کنون که نداشته است

از نکته ای که یاد کرده اید، سپاسگزار ام. حضور دانشورانی مانند آقای دکتر مجتبایی و آقای دکتر جلالی (که از نزدیک ایشان را نمی شناسم) در یک پروژه ی علمی بزرگ از نوع "دایرة المعارفِ بزرگ اسلامی" نشانه یِ جدیت کار و مدیریت درستِ آن است.
داریوش آشوری

یادداشتِ آقای سوشیانت اشاره ای ست به مطلبی که من در سایت رادیو زمانه در باره ی "دایرة المعارفِ بزرگِ اسلامی" (آنلاین) نوشته ام.
د. آ.


 نویسنده: فرزاد 8 1385 | ساعت2:51 

سلام آقای آشوری عزيز. امروزم را با خواندن مطالب شما در زمينه حافظ پژوهی گذراندم و برايتان مطالبی را به سنت حاشيه نويسی نگاشتم. از ناپختگی نگاشته ام حتماً نخواهيد رنجيد؛ جوانی است و بي تجربگی.
1. در مغايرت «اهل نظر» بودن و «علم نظر» داشتن در نزد حافظ رند و ساير فيلسوفان و حکماي الهي، همان بيت حافظ شاهد زيبايي است:
وجه خـدا اگـر شـودت مـنظر نظر ديگر شکي نماند که صاحب نظر شوي
وجه خدا را حافظ در همه جاي طبيعت و عالم حسي مي جويد به حکم آيه معروف قرآني:﴿ و لله المشرق و المغربُ فاينما تولوا فثمّ وجه الله ﴾ (بقره/ 110) تسامحی که در «هر جا نگري» [ يا به قول شما "روی آوردن به چيزها"] هست، مسلماً در تضاد با "طلب «علم نظر» بي نظر داشتن" می باشد.
2. ترکيب «دل دانا» جدا از تاويل شما، می تواند برخاسته از حديث معروف پيامبر در مورد «مملو کردن دل مومن از حکمت توسط خداوند» باشد که جدا از علم نظر و علم نظری، پای شهود را باز می کند.
3. اين نظربازی رندانه حافظ وارد حوزه توصيه های اخلاقی او هم شده است:
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديـده نيالـوده ام به بد ديـدن
که اين «بد نديدن» در پيوند با "عيب پوشيدن"ِ بيت سوم معنايي اخلاقي دارد؛ و در پيوند با "مهرورزي با رخ خوب" در بيت يکي به آخر، معنايي مطابق نظر شما.
4. علاوه بر ياری گرفتن از "متن های همزمان يا پيش از او" برای "يافتنِ رابطه ی معنايی متنِ ديوانِ و گشودنِ زبانِ رمز و استعاره های شاعرانه ی آن"، متنهای بعد از حافظ هم می تواند به همان اندازه عبرت آموزيهايی تاريخی و فرهنگی خاص خود را ـ چه از جهت سلبی و چه ايجابی ـ داشته باشد.
5. در مورد تبديل "خوفِ زاهدانه ی صوفيانِ نخستين از خدا و انتقام جويی و دوزخِ او، به "شور و عشقِ بی نهايت به او" و نشستن "خدا در مقامِ "شاهدِ ازلی" و در مقامِ معشوق"، اين بيت مولوی را با اين آيه قرانی بايد سنجيد:﴿ و تری الناسَ سُکاری و ما هم بسکاری ولکن عذاب الله شديد ﴾ (الحج/ 2)
سر مست زييم و مست می ريم هم مست دوان دوان به محشـر
که حاکی از امتداد اين ماجرا از داستان آفرينش تا پايان آن است.
6. تا آنجا که از حافظ شناسی شما دريافتم، ديگران خود حافظ را تا اسطوره بالا برده اند و شما شعر حافظ را. (مرا ببخشيد. قول مي دهم حتماً اصل کتاب «عرفان و رندی» را هم بخوانم)
7. نکته ديگر رد پای نيچه در شناسايي حافظ بود. از زمين دوستي تا زهد ستيزی که نشان می دهد اين مسافر طولهای تاريخي و عرض های جغرافيا کسی جز [استاد گرامی، آقای] آشوری نمی تواند باشد.


 نویسنده: Shapoor 8 1385 | ساعت2:10 

Dear Mr Ashouri

My friend Hussien Talea & I are two of your fans and it was a great pleasure to come across your site just now.


Sorry to write in English as we don’t have Farsi keyword…

Can you please direct us to a Persian translation of Avesta? Or an English version? we are hoping to hear you have already translated this book.

Sarzende bashed.

Yours,

Shapoor Mohamadi & Hussien Talea

London

P.S. your Oxfordieh is great! It’s pity if it is not to be translated into English.

دوست ارجمند
از لطف شما سپاس گزار ام. اما من اوستاشناس نیستم. از اهل اش بپرسید. ترجمه ی اوستا هم کار من نیست.
د. آ.


 نویسنده: علی یوسفی 7 1385 | ساعت11:19 

روحش شاد !


 نویسنده: passion 2 1385 | ساعت2:43 

استاد
بخاطر زحماتتان واقعا از شما سپاسگزارم

خداوند ايران ، نگهدار ايران باد


 نویسنده: سها 29 1385 | ساعت5:31 

جناب آشوری عزیز! این زنگ تفریح شما تمام نشد؟ عجب زنگ تفریحی که زمان آن از خود کلاس بیشتر است!منتظر مطلب جدیدتان هستیم.


 نویسنده: سنمار 26 1385 | ساعت11:56 

www.toosfoto.com/links/bijan_hekmatgoo_critique_of_Ashury.doc
بد نیست نگاهی به وقاحت و بی شرمی و کم سوادی نبیسنده ای که مقاله ای در نقد مقاله شما علیه فردید نبشته بیاندازید.من سرگیجه گرفتم امیدوارم شما بخندید !شاید آن را دیده باشید.اخیرا بساط فردید و فردید بازی در ایران گر گرفته .همایش پشت همایش در کشف و بازخوانی استاد معظم!! فردید برگذار میشود.داوری ملعون و همپالکی های خبیث اش هم دست بردار نیستند.اما داوری اردکانی سابق از شدت کهولت دیگر در دپارتمان پیدایش نمیشودولی اجنه های التقاطی ای چون غفاری و بهشتی و ریخته گران و قس الی هذا !!هنوز به کشف و شهود مشغولند اند..زیاده گویی شد..


 نویسنده: p o o y a 25 1385 | ساعت11:09 

سلام استاد محترم و عزیز...از متنهای شما که اخیرن دانلود و مطالعه کردم بسیار آموختم و لذت بردم.مخصوصن «معمای حافظ». تشکر و آرزوی موفقیت و سلامتی...


 نویسنده: سروش 25 1385 | ساعت11:44 

سلام آقای آشوری
شما در مقاله ی "چیرگی بر دین خویی" فرموده اید: "آرامش دوستدار، که در میانِ ما از سرشناس‌ترینِ اهل فلسفه است..." مرا بایستی ببخشید که کمی در این مورد دچار تردید شده ام. راست اش را بخواهید من آقای دوستدار را تا زمانی که این مقاله را در وبلاگ تان دیدم، نمی شناختم و از آن وقت تا حالا فقط چند پاره نوشته- اعم از مقاله یا مصاحبه- بیشتر، از ایشان نخوانده ام. ولی در همین چند تا نوشته از ایشان به جز بد خلقی، دشنام به این و آن -مثلا به عبدالکریم سروش و ایشان را "شارلاتان" خواندن و همچنین اکبر گنجی و ...- چیزی ندیده ام. ایشان بسیار غیر منصفانه سخن می گویند؛ یا دست کم حرف های شان برای من پذیرفتنی نیست. آقای دوستدار فقط به این دلیل که آن عده از نویسندگانی که امروز "روشفنفکران دینی" نامیده می شوند، زمانی در تاسیس "جمهوری اسلامی" دخیل بوده اند - مثلا در "شورای انقلاب فرهنگی" در مورد آقای سروش- سخنان شان را بی اعتبار می داند. باید از آقای دوستدار پرسید: "شما آن زمان چه می کردید؟! شما در کدام جناح بودید؟ یا شاید شما در ملکوت بسر می بردید و از اشتباهات این انسان خاکی و زمینی مبرا بودید."
من خدای نکرده به ایشان هیچ اتهامی وارد نمی کنم. چرا که عمر من به آن زمان قد هم نمی دهد. فقط از ایشان دلخورم.
از میان نویسندگانی که با نوشته های شان آشنایم، - مخصوصا به آنانی که ارادت دارم و به نوعی خود را شاگرد آنان می دانم- فقط آقای دوستدار این گونه سخن می گویند؛ همین طور شما در مورد فردید. البته من قضاوتی نمی کنم. من از فردید هیچ نمی دانستم تا آن مقاله ی شما را در مورد ایشان خواندم.
پر حرفی مرا ببخشید


 نویسنده: کاوان 22 1385 | ساعت10:11 

سلام به‌ شما جناب آقای آشوری.خسته‌نباشید. شما در جایي گفته‌‌اید : "خدای مابعدالطبیعی"، اگر که وجود داشته باشد، باید همان صفاتی را داشته باشد که به او نسبت می دهند، یا او خود در باره ی خود می گوید، از جمله "حیٌ لایموت". اکنون دو پرسش دارم .نخست این که: " "حیٌ لایموت" یعنی چه ؟ " و دوم این که : " خدا اگر که وجود دارد باید کدام صفات را داشته‌ باشد؟ صفاتي که مسیحیت به‌ او می دهد یا اسلام یا یهودیت یا عقاید دیگر؟ "
ممنون ام.


جناب کاوان
"حیٌ لایموت" یعنی زنده ی نامیرا. برای پرسش دیگرتان هم رجوع کنید به بحثِ "اسماءالله"، از جمله در
Google ذیلِ Names of God
د. آ.


 نویسنده: رضا آشفته 22 1385 | ساعت4:37 

جناب آشوری حضرت خیام علیه الرحمه بهتر از هرایرانی ای به هست و نیست دنیا خندیده و امروز هم افرادی همانند مرحوم صلاحی یا کیارستمی و دیگران هریک به نوعی از این نوع تفکر ناب در آثار خود بهره مند شده اند . فکر می کنم خیام حتا از نیچه هم یگ گام به جلو است .


 نویسنده: ابوالفضل بیات 22 1385 | ساعت9:10 

به نویسنده ی ما و مدرنیت و ...سلام.لبخند زدن به صفحه ی شیشه ای مقابلم را در حین خواندن زنگ تفریح وبلاگیه به خودتان تقدیم می کنم.سپاس.


 نویسنده: محمد بياتي 21 1385 | ساعت1:31 

سلام استاد
اشارات زيركانه ي شما انسان را وارد حوزه اي از آگاهي و وجد مي كند
بسيار ممنون


 نویسنده: شیرویه 15 1385 | ساعت6:38 

جناب آشوری سلام
ابتدا از شما پوزش می خواهم بابت اینکه من به یادداشتی پاسخ می دهم که مدتی پیش شما نوشته اید ولی در آن تاریخ لازم به نوشتن کامنتی برای شما ندیدم تا اینکه دیروز صحبت های من با دوستم به شما رسید و ایشون عنوان کردند که داریوش آشوری از یهودی های قزوین هست. و ازمن به دنبال تائید سخن خود می گشت. که خوشبختانه دوست عزیز همشهری رو به یادداشت شما در وبلاگتون ارجاع دادم. شخصا با آشوری های بسیاری در قزوین آشنا هستم که اکثریت فامیل عاشوری برای خود انتخاب کرده اند و بیشتر کسبه بازار هستند و کمتر با این نوع نگارش آشوری مواجه شده ام که باعث شده حتی همشهریان شما به اشتباه نگاهی اشتباه به شما داشته باشند. جناب اشوری من نیز از شیرویه های قزوین هستم که بارها مرابه خاطر این نام فامیل زرتشتی خوانده اند !! از این رو نیز یادداشت شما برای من بسیار جالب بود.
در ادامه جناب آشوری دوستی از ارادتمندان فردید دارم که نیچه را در حد یک مصلح دینی قرار می دهد و وارد شدن برای هرگونه بحثی با این دوست ، ما را متهم به نادانی از پیچیدگیهای نگاه نیچه می کنند ( مدعی هستند فقط اینان هستند قادر به درک پیچیدگی تفکر نیچه!) به نظرم یک بار کامنتی در این باره برای شما فرستادم آیا بهتر نیست هر از گاهی ابهامات موجود در تفکر نیچه در وبلاگتون بنویسید و یا در کتابی منتشر کنید . با تشکر از شما


 نویسنده: کاوه آهنگری 12 1385 | ساعت3:05 

جناب آقای دکتر آشوری
نظر جنابعالی در خصوص به رسمیت شناساندن کبکیها در داخل کشور کانادا بعنوان یک ملت چیست؟ فهم کاناداییها از جامعه‌شناسی و دیگر علوم سیاسی کم نیست، پس میتوان گفت که وجود چند ملت در داخل یک کشور اشتباه نیست اگرچه برخلاف میل مرکزگرایان باشد. به نظر من تعریف ملت را باید از جامعه‌شناسان شنید نه سیاسیون، اگر به دایره‌المعارف جامعه‌شناسی نگاهی بیندازیم باید به وجود ملت کبک در کانادا و ملت کرد در خاورمیانه تن‌داد.

آقای کاوه ی آهنگری
در مورد نظرِ من در باره ی "ملیت" و "قومیت" می توانید به به مقاله ی من با عنوانِ "هویتِ ملّی و پروژه ی ملت سازی " ، درهمین وبلاگ، مراجعه کنید و نیز به مقاله ی دیگری از من در کتابِ "ما و مدرنیّت" با عنوانِ "ایران، از امپراتوری به دولت - ملت". باری، "ملّت" یک مفهومِ سیاسی ست و بحثِ آن هم به علومِ سیاسی مربوط می شود نه جامعه شناسی.
کبک هم تا آن جا که من می دانم ایالتی ست دارای حقوق حاکمیتِ داخلی در درونِ فدراسیون کانادا، نه یک کشور مستقل. کردها هم تا دولت تشکیل نداده اند "ملّت" نیستند و قوم اند.
د. آ.


 نویسنده: 12 1385 | ساعت0:57 

اقای اشوری باسلام سوالی راکه چندمدت پیش برایتان ارسال نمودم دوباره مطرح می کنم لطفا جواب دهید- اقای دکتر نقش روشنفکری درتاریخ ایران چه بوده وچراتابه حال هیچ تاثیری درجامعه ایرانی نداشته اند


دوست ارجمند
در باره ی نظر من در باره ی روشنفکری به مصاحبه های من در همین وبلاگ و به مقالات کتاب "ما و مدرنيت" مراجعه کنید.
د. آ.


 نویسنده: م.س 10 1385 | ساعت3:25 

استاد عزیز

ما را هم در «محنت محمودیه» خود و نیز انواع محنت های «امامیه» و «علویه» و «خاتمیه» شریک بدانید
و جسارت ما را دراقتفا به «قصیدهء آکسفوردیه» تان ، ببخشید .
ارادتمند : م.س


ای دل امید دار به دادار آکسفورد
تا آورد شبیت به بازار آکسفورد
دستت به دست یار پریچهره ای دهد
بسپاردت به دست پرستار آکسفورد
خندان و شنگ و شاد و سبکبال و تیز پر
پنهان ز رشگ و غیرتِ اغیار آکسفورد،
دستی به جام باده و دستی به زلف یار
آرد ترا به خانهء خماّر آکسفورد
می ریزدت به جام و لبی بر لبت نهد
زانسان که بود و هست سزاوار آکسفورد
چندان خوری که محنت محمودیت زیاد
بیرون شود به بادهء خوشخوار آکسفورد
چون حافظت دهد می رندانه تاشوی
مست شرابخانه و هشیار آکسفورد
وانگه به گرد شهر بگرداندت بسی
در کوچه باغ ِ پر گل ِ بی خار آکسفورد
هی بنگری به زلفک زرتار گلرخان
هی بشنوی چغانه و مزمار آکسفورد
هیچت نه یاد اهل کتب خانه در ضمیر
هیچت نه یاد خر به چمنزار آکسفورد
هرجا روی بهشت نقاب افکند ز روی
تا حوریان شوخ و فسونکار اکسفورد،
پیشت به عشوه دست فشانند و شاخه ها.
از گلبنان ِ چیده زگلزار آکسفورد
یعنی بیا که دیده به دیدارت افکنیم
یعنی بیا بیا که تویی یار آکسفورد
یعنی مرو مرو که دل از ما ربوده ای
یعنی مخواه دیدهء خو نبار آکسفورد
اما تورا نه فرصت و ویزای عشرت است
با ساحران ِ شوخ ِ پریوار آکسفورد
زیراک جستجو گر علمی در این بَلد
نی دست عیش بُرده به جُستار آکسفورد
مارا جهان سوم ما بس که حوریانش
نازکترند از بت فرخار آکسفورد
با صیغه ای خدات رساند رفیقه ای
مهپاره تر به جلوه ، ز اقمار آکسفورد
باکی نه گر نقاب به رخ درکشیده یار
یار نقابدار به از یار آکسفورد
یار نقابدار مجازی نمی شود
چون یار آکسفورد به بازار آکسفورد
ای دل کنون به محنت محمودیت بساز
دل در قفا و روی به دیوار آکسفورد
گر در صف دکاتره آرد ترات بس
رنج فراق و فرصتِ دیدار آکسفورد
اسرارآکسفورد یکی کاغذ است و بس
آبی و کوزه ای بود اسرار آکسفورد
آنروزها گذشت که مردان ملک جم
بودند بهر علم خریدار آکسفورد
دورِ حمید های عنایت گذشته گیر
واهل هنر مجو به هنرزار آکسفورد
امروز روز دکتری پاسدارهاست
واوباش برترند زسالار آکسفورد
گیرم که طرف بستی و دانش به دست شد
از رنج های سوربن و از کارِ آکسفورد
زینسان که سنگ و خشتِ وطن سرطویله ایست
مردم بَرَد چه سود زمعمار آکسفورد؟

تا جهل پادشا ست کسان را کدام سود
از شاخ و برگ یا زبر و بار آکسفورد؟
علمی که زرخرید رذالت شده ست و جهل
آن به که خود بمانـَد در غار آکسفورد
آن به که شبروانش زبهر چراغ راه
بیرون نیاورند از انبار آکسفورد
آن به که هیچ زنگی ِ مستش به هیچ روی
نارد به کف چو تیغ شرربار آکسفورد

دردا که اهل ِ دانش ما را نداشت سود
اصرافِ کمبریجی و ادرار آکسفورد

کندیم و کاشتیم و دوردند جاهلان
تیمار خویش دار ، نه تیمارِ آکسفورد!

م.س
30/11/2006



 نویسنده: محمد باقر حاجیانی 8 1385 | ساعت9:02 

سلام استاد
ما با دوستان شرط بسته بودیم.
من گفتم آقای آشوری با این سن حال و هوای وبلاگ ندارد و ببینید چند ماه است به روز نکرده؟
حالا دیگر من کاملا باخته ام چون از من و دوستان جوان و هر روز وبگرد نیز بیشتر توی این چند ماه، پست زده اید
من باختم ولی خوشحالم که شما این گونه هستید
خوش باشید
و همیشه این جور


این ضرب المثل قدیمی را فراموش نکنید که می گوید (یا می گفت) که: دود از کنده بلند می شود!
د. آ.


 نویسنده: Vahid Evazzadeh 27 1385 | ساعت4:04 

آقای ِ آشوری
بنده سه روز پیش از ولایت ِ شهیدپرور ِ بریتانیای ِ کبیر برگشته و جسارتا ً به عرض می رساند که امور کمی تا قسمتی در آن بلاد دستخوش ِ تغییرات گشته:
جز باد و بارش و طوفان و تندباد
نسوان چاق نگر تو به بازار ِ آکسفورد
گویی که می خورند مک دونالد روز و شب
آن حوریان ِ سابق ِ بازار ِ آکسفورد
گویی که بیم شان نبود از دایابی تیز
نقل و نبات می مکند به بستان ِ آکسفورد
از بس که چشم خسته در این شهر دیده ام
افتاده ام خمار و خسته و منگ در آکسفورد
در کوچه های ِ تنگ و گشاد ِ بلاد ِ کفر
لندن کفایت است، بی خیال ِ آکسفورد

جناب عیوض زاده
دریغا که وضعِ وزن و قافیه ی سرکار هیچ خوب نیست. برای آموختنِ این صناعات باید به زورخانه ی ادبیاتِ قدیم بروید و مدتی ورزش باستانی ادبی بکنید.
د. آ.


 نویسنده: هومن باقری 26 1385 | ساعت1:53 

این جُستارخانه یِ شما جای جَست زدن و بازیگوشی در کنارِ یک فرزانه است و در این میان «کسبِ تجربه»! پلِ ارتباطیِ ما با شما است. از آن بالاها بگویید، آب و هوایِ شُهرت، موفقیّت، دوستانِ روشنفکر، در کُل چه خبر! اطرافیان، برخوردها! تجربه ها، ... . با تشکر


 نویسنده: وراج 22 1385 | ساعت3:44 

اين انکسار نفس روا نيست زانکه هست
شعر شما ستارة اشعار آکسفورد
بايد دهيم ثبت کنند اين قصيده را
در زمرة نوادر آثار آکسفورد
هر کس که خواند بيتی از آن را بگشت ـ ور
چيزيش هم نبود ـ خريدار آکسفورد
از ديدگاه هرمنوتيکی چو بنگريم
خورشيد آکسفورديد نه سيار آکسفورد
قربانتان گردم. چنان که ملاحظه می کنيد ، نفس اماره، که چندی در خواب بود، با زيارت متن کامل آکسفورديه بيدار شده و به جان بنده افتاده است. و چون گناهش به گردن سرکارست، در تحمل (جزئی از) عواقبش هم مشارکت فرمائيد.


 نویسنده: شیدا 20 1385 | ساعت5:49 

دفتر من در وسط
باد ورق می زند
برگی از آن می کند
نام تو در باغ ها
ورد زبان می شود.
(زنده یاد عمران صلاحی)


 نویسنده: علی 20 1385 | ساعت2:46 

چقدر دلم می‌خواهد یکی از همان «کاش»‌های مخصوص تاریخمان را اینجا، برای این زنگ تفریح بیاورم... کاش مثل کلاسهای تاریخ دانشگاه بعد این آنتراکت، کلاسی تشکیل نمی‌شد، خنده به لبانمان نمی‌خشکید!
اما... باز هم کلاس و باز هم مشق محمود و مسعود.... باز هم «ایام محنت» مسعود! این محمود و لابد محمود‌های دیگر


 نویسنده: سندباد سيرافي 20 1385 | ساعت2:19 

حضرت استاد آشورى عزيز درود
يك درود خاص هم به دوستاني كه شما را با اين فن شريف وب لاگ نويسي ! آشنا كردند, خداى سبحان يك در دنيا و صد در آخرت به آنان اجر خير دهاد !
راستش بعد از خواندن نوشته عالي شما و رابطه شعر و شاعرى با زيستن در دنياى زبان فارسى اين سوال بنظرم آمد كه تا چقدر روح زبان بر ساكنين دنياى آن زبان مستولي است . مثلا همين روح شعر و شاعرى زبان فارسي كه بنا به اقتضاى شعر و شاعرى يعني - مبالغه - تندروى در احساس - و سير در عالم ديگر (هپروت !)ووو از ما ملتي ساخته كه رابطه مان با منطق و استدلال و اين جهان (دنياى واقعي) مثل رابطه جن و بسم الله است .
همچنين از همين دست روح زبان آلماني كه زبان منطق و فلسفه است و گويندگانش در آن عالم سير مي كنند و زبان فرانسه كه زبان عشق و رومنس است كه حكايت دنياى فرانسوى است و زبان انگليسي كه زبان تجارت است و انگليسي زبانان به واقع سوداگراني چيره دست هستند ووو شما كلا تا چه حد با اين مطالب موافقيد آيا اول اين روحيه و ذات در آن مردمان به وجود آمده و بعد اين خصوصيات زباني زاييده شده و يا اول خوداين روحيه زباني وجود داشته و بعد مردمان گوينده آن زبان آن را فقط شكوفا و علني كرده اند ?
و سوال ديگر يادم مي آيد كه در جايي فرموده بوديد دست اندركار نوشتن كتابي در مورد --زبان مدرن -- هستيد خب استاد كار به كجا كشيد و از آن كتاب چه خبر ?
در ضمن سلامتي و كامراني آن سرور و حضور هر چه بيشتر در عرصه اينترنت ايشان آرزوى ماست
ارادتمند شما
سندباد سيرافي

آقای سیرافی عزیز
زبان ها در بستر فرهنگ ها رشد می کنند و شکل می گیرند. به همین دلیل هر زبانی آیینه ی فرهنگِ خاصی ست.رساله ی مورد نظر شما هم شاید تا چند ماه دیگر منتشر شود.
د. آ.


 نویسنده: امیر 20 1385 | ساعت7:35 

مرسی سِر آشوری!


 نویسنده: سعيد كوشش 20 1385 | ساعت5:50 

سلام استاد.هفت هشت سالي است كه ادبيات و فلسفه دوستان تنهايي منند. در اين ميان دوستان فصيح و شيرين بيان به لحظات ناب خواندن لذت مضاعفي مي دهند . به دنبال فرصتي بودم تا به خاطر سالها تلاشتان از شما تشكر كنم .سپاس من را پذيرا باشيد.


 نویسنده: هومن باقری 20 1385 | ساعت5:43 

سلام د.آ. عزیز

حالا که زنگِ تفریح است و همه شاد و خندان من هم یک معمّا به هزارتویِ سَرم خطور کرد که با رخصت ابراز می کنم:

روزی روزگاری از «طریقِ» یکی از دوستانِ هزاردستان، شنیده شد که در ایالت نِدرلند «تن ها همه رقّای و جان ها همه پرنده گشته اند!»، ما هم که «آخرِ کنجکاوی برایِ این برنامه ها به آنجا شدیم و در آنجا گشتیم، در همین حیث و بیث ناگهان رازِ این شکوهِ معوَجِ آینه وار را کشف کردیم، اگر گفتید و درست هم گفتید، یک سفرِ مجمعه (خانوادگی) آمستردام در خواب تقدیم می کنیم


ای وای که املا و انشای شما جوان ها چه قدر خراب است! این "حیص وبیص"کذایی را فراموش کنید که غلط هم می نویسید. بگویید "در این میانه" و خودتان را از دست این میراثِ پوسیده ی ادبا خلاص کنید. "راز شکوه معوج آیینه وار" را هم نفهمیدم که چی ست و از جایزه محروم شدم.
د. آ.


 نویسنده: حمید 20 1385 | ساعت0:09 

آقای آشوری عزیز،
من از این جور نوشته های وبلاگی شما احساس سرخوشی پیدا می کنم و فورا برای دوستانم هم می فرستم.
انگار که قصد پیر شدن ندارید! خاطره را هم منتقدانه تعریف می کنید.
امیدوارم پایدار و تندرست باشید.


 نویسنده: پ و ی ا 19 1385 | ساعت10:41 

سلام استاد.
تشکر بابت آثاری که ترجمه کرده اید و شاگردانی که مستقیم و غیر مستقیم تربیت نمودید. دانشجو هستم و تاکنون سه اثر از نیچه با ترجمه شما خوانده ام. گمان نمی کنم "اراده قدرت" و " اینک انسان" _ که با ترجمه مجید شریف و رویا منجم در کتابخانه ها_ موجودند را ترجمه کرده باشید.امیدوارم سراغشان بروید. چون مخصوصن ترجمه خانم منجم جسارتن ناخوش_آیند بود یعنی نیچه ای _ چنانکه من می شناسم_ نبود. برایتان آرزوی سلامتی می کنم.


 نویسنده: حامد 19 1385 | ساعت10:13 

چه آنتراكت شيرينی بود آقای آشوری عزيز. اميدوارم آن رند بازيگوش، روز به روز بازيگوش‌تر شود. طنز دلپزيرتان مرا به ياد حافظ انداخت كه آن بازيگوش خوش‌نشين وجود او هم بود. مدت‌ها در حيرت اين بيتش بودم:
«صوفی پياله‌پيما حافظ قرابه پرهيز/ ای كوته‌آستينان تا كی درازدستی»
گويی فرياد اعتراضش را از ششصد سال پيش روانه‌ی امروز و اين شعبده‌بازی محمودی كرده است؛ ولی اين اعتراض آتشين با چنان طنز شگرفی آميخته است كه گاه آدم را به خنده می‌اندازد. صوفی «پياله» می‌پيمايد و حافظ بايد از «قرابه» بپرهيزد! چه تحقير كوبنده‌ای نثار اين گردنكشان حدنشناس. آقای آشوری عزيز همچنان شاد باشيد در اين «ايام محنت محموديه»، كه اين قبيله، فراریند و ترسان از هرچه شادی و از هركه شادی‌آفرين است.


 نویسنده: رضا ایرانی 19 1385 | ساعت6:40 

استاد عزیز آقای دکتر آشوری! ادب و بزرگواری شما در برخورد با محمود انقدی نژاد ستودنی است. اگر به جای شما بودم از دوران "نکبت و ذلت و خفت محمودیه" سخن می گفتم.


 نویسنده: دلقک 19 1385 | ساعت5:49 

سلام اقای اشوری . زیر اسمانهای جهان را بارها و بارها خوانده ام . از شما به خاطر یک عمر حرکت فعال در حوزه اندیشه سپاسگذارم . به نظر من جزو معدود روشنفکرای هستید که حرفهایشان نقل قول از دیگران نیست . جناب اشوری . مرا ببخشید که وقتتان را گرفتم . باز هم از شما ممنونم .


دوست ارجمند
از لطف شما سپاس گزار ام. اما کتابِ "زیرِ آسمان های جهان" مالِ آقای داریوش شایگان است نه من. با این همه لطف به نظر می رسید که کتابی از من نخوانده اید!
د. آ.


شما میتوانید پیغام خود را در قسمت زیر وارد نمایید:
ایمیل را حتما وارد نمایید.






آیا اطلاعات شما برای پیغام بعدی نگهداری شود ؟   






rss1 - rss2 - xml - movabletype3.1 - طراحی قالب