تبليغاتX
free hit counter
hit counter یادگاری های رحا
یک روزی رحیم جعفری بود

کنار من در آیینه جای خالی ات خالیست ثانیه را به شماره می گیرم گم می کنم ساعتم را قدم ها را می شمارم گم می کنم راه خانه ام را ناگهان باران حرف تازه ای دارد خبری از تو می بارد و من خیس می شوم خنده ام می گیرد به نابودشدنِ زود زندگی و جاودانگی ابدیِ عشق که این چنین جهان را به کرنش در برابر واژه های شاعری عاشق اجبار می کند!

پیاده می آیم پیاده آمده ام با کفش هایی که خاکی اند و تمام راه را همپای من بودند و می دانند که من نا امید هم باشم تو را دوست دارم حتی اگر ازتو بی خبر باشم ُ در بیراهه ها در لانه ی گرگ ها از فرط خستگی به خواب رفته باشم کفش هایم می دانند که من غریبم با سنگفرش های بی شیب  و صاف من به قله من به با تو بودن در اوج در لحظه ی بران طلوع دل بستم که هنوز و همیشه دوستت می دارم تو را ، بی ترس ُ واهمه پر می گشایم آسمانی بودن را از تو یاد گرفته ام کفش هایم را با خودم می آورم تا ببینی که جاده های زمین هنوز برای شاعر عاشق خاکی است!

من نمی خواستم تکرار کهنه  ای باشم به عمق چشمانت نگاه کن  شاعری آنجا مشغول نقاشی است.شاعر که عاشق شود نقاشی هم می کند چشمانت را ببین چه زیبا به طرح عشق شده اند در آیینه ها به عمق چشمانت نگاه من آنجا نشسته ام در طرحی از عشق تو را نقاشی می کنم گریه نکن که این شاعر عاشق غرق می شود می میرد گریه نکن اگر شاعر عاشق نمی رسد یا اگر می رسد پیر ُ خسته است سرنوشت این چنین نبود من نمی خواستم تکرار کهنه ا ی باشم!

نفس های گل یاس سرشار محبت می شودُ رحمت وقتی که می بیند قلب من بی پروا به عشق تو ایمان دارد در کویری که کفر است سخن گفتن با گل سرخ به هنگام کر بودن خدا  به تنهایی می غلتم دور می شوم از گوش ها و چشم ها و خدا دور می شود از من شمع های شعرم بی شعله ای ذوب می شوند از حس معنای تو، تشنه هستم تا که از لب های تو پیکی بنوشم از عشق ، تا بگویی چند حرف ساده همچون سلام !

 

نوشته شده توسط رحا در ساعت 1:5 | لینک  | 

   من اینجا در نهایت سکوت های بغض کرده ی خویش نفس می کشم متوجه خوانش جدید در چهره ی محیطم نیستم من در جا زدن لحظه را می بینم  به طور خیلی محسوس ویرانی و نابودی در واکاوی اطرافم می خوانم من یک آدم معمولی بودم و هستم و خواهم بود معمولی معمولی است ولی نرمال نیست نه اندوخته ای از گذشته وجود دارد که با من ادامه پیدا کند تا لذتی ببرم و خوش باشم تا برای دیگران لذتی یا لحظه ای خوشی ایجاد کنم تا زندگی خود را متحول کنم تا افکارم را نو کنم نه شانس خاصی برای من بوجود آمده و می آید که اصولا در زندگی آدم های معمولی باید رخ دهد در جایی زندگی می کنم که انتهای تمام تاریخ بشریت در آنجا زندانی است اتفاقات بد وارد زندگی من شده اند و من را با زیبایی خود فریب می دهند بعد مانند اسب تروا تبدیل به کابوسی شده اند که بخشی از وجودم را بلعیده اند این همه اتفاق بد مرا تلخ کرده است نه به دلیل بد بودنشان بلکه به خاطر دلیل حضورشان من به وقایع و صحبت ها بد بین شده ام و هر چه بیشتر زندگی می کنم بیشتر می فهمم که بد بینی های من از روی دید واقع بینی بوجود آمده است و  نه بد بینی گزنده ترین کلام ها از به زبان می آورم نه به این دلیل که قصد آزار دادن کسی را داشنه باشم وجودم آن قدر از مارهای واقعیت گزیده شده است که جز زهر در کلامم تراوش نمی کند.

نوشته شده توسط رحا در ساعت 16:58 | لینک  | 

        پنجاه سال بعد چند روز مانده به تولدت آن هنگامی که در میان موهای تو آبشارهای یخ زده جاری شده اند ، یکی از نوه های دوست داشتنی ات با کتابی پیش تو می آید وکنار شومینه ، روبروی تو می نشیند ، تو با صندلی آرام تاب می خوری و به شعله های شومینه خیره شده ای  نوه ی نازنین تو می خواهد سکوت را بی آنکه تو را برنجاند ، بشکند . فکر کنم اسم او نازنین باشد . نازنین کتابی در دست گرفته وآن را ورق می زند . می دانی که می خواهد با تو حرف بزند ولی دوست داری که خودش حرفش را شروع کند به کتابی که توی دست نازنین است دقت می کنی احساس می کنی هر چیزی که هست باید مربوط به این کتاب باشد . دوباره توی فکر می روی ، چند روز دیگر روز تولد توست .

نازنین می گوید : مادر بزرگ !

و تو می گویی : بله نازنینم ! بگو !

و او می گوید:

    مادر بزرگ دیروز توی خیابون انقلاب داشتم به کتاب هایی که کنار پیاده رو روی پله ی یه ساختمون چیده شده بود نگاه می کردم .

پیرمردی اون کتاب ها رو می فروخت گفت:" ببخشید دختر خانم "

گفتم : " بله "

گفت : " سلام "  من هم سلام دادم .

گفت : " می تونم این کتاب رو به شما هدیه بدم ؟  شعر های خودمه"

منم خیلی تعجب کردم ، پیرمرد قیافه ی مهربونی داشت به نظرم دیوونه نبود ،

ازش پرسیدم که : " چرا باید این کتاب رو از شما به عنوان هدیه قبول کنم ؟ "

پیرمرد گفت : " من چند سال هست که این کتاب شعرم رو هدیه می دم "

گفتم : " یعنی به هر کسی یه دونه از این کتاب شعرت هدیه می دی؟ "

گفتش : " نه به هر کسی"

گفتم : " پس به کیا این کتاب رو هدیه می دی ؟ "

گفت :" به شرطی بهتون  می گم که ، این هدیه رو از من قبول کنی . "

من هم که دوست داشتم جواب سوالم رو بدونم شرط رو قبول کردم

گفتم :" باشه ، قبول "

پیرمرد سرش رو پایین انداخت،

گفت:" دخترم ببخشید که این حرف رو میگم من این کتاب شعرم رو فقط به کسایی هدیه می دم که چشماشون شبیه چشمای شماست."

من که انتظار شنیدن چنین جوابی رو نداشتم از شنیدن این حرف هم خجالت کشیدم و هم ترسیدم سریع از پیرمرد دور شدم.

پیرمرد پشت سرم با صدای بلند گفت:"منظوری نداشتم ، دخترم من رو ببخش "

کتاب رو انداختم تو کیفم دلیل حرف های پیرمرد رو نمی فهمیدم ترسیده بودم می خواستم کتاب رو توی اتوبوس جا بذارم ولی نمی تونستم ، نمی دونم چرا ، فقط وقتی رسیدم خونه خیالم راحت شد شب وقتی که می خواستم بخوابم کنجکاو شدم ببینم توی کتاب چی نوشته شده؟ کتاب رو باز کردم ، مادربزرگ! نمی دونی! چقدر شعرهای کتاب به دلم نشست تا صبح چندین بار شعر ها رو خوندم حتی با بعضی از شعر ها گریه کردم.

      نازنین حرف های خود را قطع می کند تو دیگر با صندلی تاب نمی خوری ثابت و بی حرکت به حرف های نازنین گوش می کنی ، نازنین که تا به حال چشمان تو را با چنین حس و حالی ندیده است  نفس خود را چاق می کند تا بقیه ی حرفش را به تو بگوید.

نازنین می گوید : "مادر بزرگ برای من جالب این بود که پیرمرد تمام شعرها رو به کسی که هم نام شما بوده تقدیم کرده."

 

    نازنین صفحه ای که تقدیم نامه در آن نوشته شده را  باز می کند و به تو نشان می دهد چشمانت را جمع می کنی تا ببینی ،نمی توانی ، مجبور می شوی عینکت را که به گردنت آویزان کرده ای بزنی، عینک را که به چشم می زنی ، می بینی که نازنین درست گفته است ، بالای صفحه سمت چپ اسم تو را در یک خط نوشته اند و زیر اسم تو هم نوشته شده ،

چشمان تو سر آغاز هستی اند !

تمام شعر هایم !

پیشکش تو ،

پیشکش چشمان مهربانت !

 

تو کتاب را از دست نازنین می گیری .

می پرسی :" اسم شاعرش رو کجا نوشته؟ "

نازنین از عجله و دست پاچگی تو تعجب کرده است ، نام شاعر را برایت پیدا می کند، که یک اسم مستعار است ولی تو می دانی که این اسم مستعار نام کیست!

  بغض بدون درک موقعیت کار خودش را می کند ، اشک به چشمانت هجوم می آورد یادت می آید که دروغ نبود اینکه گفته بودم . "اگر روزی شعر هایم را چاپ کنم آن ها را پیشکش تو و چشمان مهربانت خواهم کرد ."

نازنین همه چیز را فهمیده است ، آرام آرام اشک به چشمانش مهمان می شود ، به چشمانی که بیش از اندازه شبیه به چشمان توست .

 

 

نوشته شده توسط رحا در ساعت 3:25 | لینک  | 

چرا من خیلی وقته چیزی نمی نویسم معلوم نیست شاید مردم یا شاید هم توی کلاسهای تیمارستان آزادی نشستم و دارم درس یاد میگیرم چه درسی مگه میشه گفت مگه خبر ندارین چه خبر شده خب من هم نمی دونم چه خبر شده ولی چیزی نمیشه گفت چون ممنوع شده من هم به خاطر همین تریپای روانی که داشتم رفتم اونجا ولی همون طور که گفتم شاید رفتم شاید فقط یه روانی بالقوه هستم به خاطر همینه که دیگه چیزی نمی نویسم چون از افکار ی روانی می ترسم که یه روز از بالقوه به بالفعل تبدیل شه شاید برای این چیزی نمی نویسم که دیگه غمینیست همه شاد شادان دور هم کنار سفره چند سین نشستیم من که نفهمیدم هفت سین کدوم از این همه سین هاست نشستم پشت کامپیوتر مادرم مراقب من است شاید به همین خاطر است نمی نویسم چقدر سایت فیلتر شده باز کردی اینا چیه مادرم این حرفا رو بهم گفت گفتم چیزی نیست توی این سایتا کلمه آ-ز-د-ی فیلتر شده به همین خاطره بهم میگه این حرفا چیه اینا رو ولش کن برو کتاب بخون البته به من حق انتخاب داد که کتاب غیر درسی بخونم تا اینجا خوندید حتما به عقلم شک کردید چون یه آدم نمی تونه این قدر چرت و پرت بنویسه چون اگه حرفای من درست حسابی بود تا حالا یکی پیدا میشد بگه چرا نمی نویسی توی دانشگاه که همه چیز خوبه دوستام همه خوب و آروم و دست به سینه هستند البته خودشون دست به سینه هستند کسی اونها رو مجبور نکرده ولی من دست به سینه نیستم یعنی یاد نگرفتم باید یاد بگیرم به خصوص با این لباس های نو سفید که به من دادند حتما عادت می کنم راستی هیچ کدوم از دوستام دختر نیستند حالا که فکر می کنم می فهمم چقدر خوب که نیستند چون شاید مشمول فیلتر می شد البته فیلتر که وجود نداره این یه توهمه تازه از نوع فانتزی تازه من وقتی پیاده می رم پول تاکسی رو جمع می کنم یه کتاب می خرم که همه میگن این چیه منم بهشون می گم نمی دونم چون هرچی می خونم نمی فهمم چون این طوری راحت تر دیگه مادرم نمیگه پول این کتابها رو از کجا آوردی ولی هی میپرسه چرا کفشات اینقدر زود کثیف میشه منم میگم آخه جلوی دانشگاه رو کندن تازه معذرت خواهی هم کردن خب همه جا رو دارن می سازن دوستام همه حرفاشون رو من میگن ولی کسی ازمن چیزی نمی دونه ولی من از همه می دونم شاید تقصیر خودمه کسی حرفامو گوش نمیکنه چون حرف زدن بلد نیستم همش حرف ناحساب می زنم مثل همین حالا

نوشته شده توسط رحا در ساعت 3:49 | لینک  | 

 

امشب تولد من است ولی  شادی آن برای من خیلی کم است هر سال که میگذرد
هم پیرتر میشوم هم به مرگ نزدیکتر خیلی سخت است هرچقدر تعداد شمع های بیشتری
فوت میکنی بیشتر میفهمی و زندگی تو سخت تر میشود به راز هایی پی میبری که
بیشتر تو را رنج میدهد هر روز از  شادی هایت کمتر لذت می بری و از غصه هایت بیشتر زجر میکشی
 و پوچ بودن بی ارزش بودن دنیا را بهتردرک می کنی .
آری در بهار جوانی احساس پیری می کنم.
 احساس میکنم فرسوده شده ام و دیگر امیدی نیست همه چیز ساده وبی دغدغه رو به زوال
نیستی می رود و کسی نیست که پاسخگوی درد های ما باشد کسی نیست هم غصه ما
بخواند و بی جواب هستند همه ی سوال های ما.
وتنها چیزی که هست سکوت و سکوت...

 

تولدم مبارک

امشب تولدمه یه سال دیگه پیرشدم
لحظه به لحظه هردم،باغصه درگیر شدم

فرصت من تا مردن یه سال دیگه کم شده
چشمای آسمون هم، از غم من نم شده

جشن تولد من،یه مهمون هم نداره
مهمون جشنم هستن،اشکایی که میباره

بیس  سالیه که میگذره از لحظه ی تولدم
تنهایی هام ُ روز و شب می فهمیدم می فهمیدم

چقدر سوال بی جواب پوسیده شد تو فکرمن
دعا واسه تنهایی هام همیشه بوده ذکر من

تو بچگی قصه هامون خوب بودنُ رنگابارنگ
هرکسی بد بود که میکرد دلش رو با سیاهی رنگ

زور آدم بدا نبود،قهرمانا زنده بودن
آخر قصه آدما،تو شادی و خنده بودن

اما حالا چشای من عادتش رنگ سیاه
آرزوهای کودکی رفت به باد شدش تباه

لحظه به لحظه شادی ها کم شد ُغصه ها زیاد
فرشته نجات من قرار نیست که دیگه بی آد

جشن تولد شادیه ، توی توهمُ و خیال
دنیای ما پر از غم با آرزوهای محال

جشن ِ تولد ِ من ، تو گریه هام گم شده
یه شمع دیگه باز هم ،از عمر من کم شده

تموم میشه عمر من، مث شمعهای کوچک
فقط خودم میگم که :تولدت مبارک

 

 

 

 

نوشته شده توسط رحا در ساعت 0:20 | لینک  | 
 

html> free hit counter
hit counter