روزانه
گذشتهها
دوستان و آشنايان
از وبلاگ بچه ی قلهک این را می آوردم.
دیروز که دو ساعت برق رفت افسرده شدم. فکر کردم برگشتنم بیفایده بوده و من با این وضع اینترنت و این بیبرقی و اینها هیچ فایدهای برای هیچکس حتی خودم نخواهم داشت. ولی برق که آمد و بیرون رفتم و چهار تا روزنامه خریدم و با چهار نفر حرف زدم حالم خوب شد.
***
«کرم کوچککنندهی بینی»: این را در یکی از این شبکههای ماهوارهای که فیلمهای ایرانی را میدزد و نشان میدهد و پایینش آگهیهای متنی رژه میدهد نوشته بود. ملت بدجوری توی عقدهی دماغ افتادهاند و ماجرا خیلی عمیقتر از چیزی است که فکرش را میکنید.
***
در این چند هر وقت رفتهام وسط شهر سردرد ناجوری گرفتهام که شاید فقط دوه، سه ماهی یکبار در لندن یا پاریس میگرفتم. باید مال این هوای کثافت باشد. ولی منطقهی ۲۰، یعنی همان شهر ری محبوب خودم، هوایش از منطقهی ۳ و ۱ هم پاکتر است. شنبه قرار است مامانم را وردارم و با هم با مترو برویم شهر ری و برویم چند تا بنگاهی ببینیم اوضاع خانه آنجا چطوری است. پدر و مادرم میگویند همین نزدیکها خانه بگیرم. ولی اینجا هم ترافیکش وحشتناک است و هم هوایش کثیف است. در شهر ری من اگر به مترو نزدیک باشم یک ربعه میرسم وسط شهر و به زودی هم که ایستگاههای بین تجریش و میرداماد راه بیفتد نیم ساعته از شهر ری خواهم رسید بالای شهر. حالا ببینید. من به تنهایی قیمت ملک در شهر ری را بالا خواهم برد. خیلیهایتان در سه چهار سال آینده در شهر ری زندگی خواهید کرد. :)
***
راستی، چرا کسی دربارهی تهران مثل پاریس حرف نمیزند. مثلا بگویید من در منطقهی سه تهران زندگی میکنم. یا تهران هشتم یا تهران بیستم یا شانزدهم. البته فکر کنم فقط یکی از این منطقههای تهران اندازهی کل پاریس باشد. تهران مثل لندن گنده است.
***
باید مجلهها و روزنامههای را تشویق کرد تا دربارهی دوچرخههای کرایهای به سبک ولیب پاریس بنویسند. قالیباف که خیلی میخواهد بگوید خارجی و باحال است را خیلی آسان میتوان وسوسه کرد دنبال این طرح را برای مرکز تهران بگیرد. شدیدا عملی است، بخصوص با استفاده از کارت بانکی امثال شتاب. هیچ شهری در آمریکای شمالی و بسیاری از کشورهای اروپایی هنوز این طرح را ندارند و تهران با اجرای آن شدیدا توی دنیا گل خواهد کرد و حتی میتواند آن را به خیلی شهرهای دنیا هم بفروشد. به قالیباف این را برسانید.
***
تعداد اتوبوسهای مرکز تهران شدیدا کم است و سرعتشان هم بسیار پایین است. با این همه پول و نیروی انسانیای که این ممکلت دارد واقعا زشت است این وضع بد حمل و نقل عمومی. کجاست روحیهی سپاهی و کارتمام کن بسیجی سردار باقر قالیباف؟
***
ماجرای کردان پیچیده شده. احمدینژاد حق دارد پای این آدم بایستند، چون دهانش برای آوردن یکی دیگر و رای گرفتنش از مجلس سرویس خواهد شد. ولی من فکر میکنم اگر احمدینژاد اثر منفی کردان را روی انتخابات آینده به یک شکلی خنثی یا مدیریت کند میتواند بدون نگرانی او را فعلا تا پایان این چهار سال در ابینه نگه دارد. پیشنهاد من این است که برای ساکت کردن کارگزاران و مشارکت، یکی مثل تاجزاده یا عطریانفر یا چند ماه مانده به انتخابات که همهی کارهای لجستیک انجام شده بگذارد به ریاست انتخابات. تنها راه نجات احمدینژاد از ماجرای کردان از این زرنگیهای این تیپی است.
Excerpt:
Some observations on Tehran.
از وبلاگ بچه ی قلهک این را می آوردم.
جملهای که امشب پس از ماندن در یک ترافیک ترسناک بین میرداماد و قلهک در ذهنم نقش بست این است: ایران خیلی بزرگتر از تهران است. بعد از لذتی که از مسافرت ۱۵ دقیقهای از هفت تیر تا میرداماد با مترو بردم، ترافیک امشب میرداماد تا قلهک بزرگترین شوک امروز من بود و همه میگویند که به آن عادت خواهم کرد و زندگیام را بر اساس آن تغییر خواهم داد. چون راه دیگری ندارد. ولی من فکر میکنم آخر چرا باید حتما این جور جاهای شلوغ مرکز و بالای شهر زندگی کرد؟ اصلا چرا حتما و حتما باید در تهران زندگی کرد؟
خواهرم میگفت تلویزیون پروانهی معصومی را نشان داده که با شوهرش رفته در گیلان و یک جای دنج دارد برای خودش زندگی میکند و فقط هر وقت لازم باشد تهران میآید. چند تا دوست هم دارم که در لواسان زندگی میکنند و خیلی هم راضیاند. ولی من هنوز هم پایهی شهر ری هستم و همین روزها که سرم کمی خلوت شود میروم و آنجا میچرخم تا ببینم اوضاع آنجا چطور است. اگر آنجا هم همین بسار باشد، جدی شاید برم رشت یا لاهیجان که خیلیها در کامنتهایم چند روز پیش تعریف و تمجید میکردند.
امروز جای شما خالی به یک سمینار کوچک رفتم در دانشگاه علامه پل مدیریت دربارهی احمد فردید که «کانون اندیشهی جوان» راهش انداخته. جالب بود. سخنرانیهای حسین کچوییان و احسان شریعتی را گوش دادم و بیرون آمدم. خیلی کار جالبی است که فردید را از این هیولایی که نوچههای سروش با لمپنی و لاتبازی محض از این بابا ساختهاند درآورند. احسان شریعتی که رسما گفت با وجود اختلاف تئوریک و سیاسیای که با تفکر فردید دارد او را حداقل از نظر زبانی که برای فکر کردن فلسفهی جدید ابداع کرده بسیار موثر و قابل احترام در ایران میداند. حتی گفت که به نظر داریوش آشوری سبک معادلسازیاش را از فردید الهام بسیار گرفته است.
بیرون که رفتن دم در دو تا از جوانها دانشجو شناختندم و گپی زدیم دربارهی اوضاع و احوال انتلکتوئلی این روزهای ایران که برایم من راستش را بخواهید شگفتآور بود. من ندیدهام در زندگیام که جوانهای با این سن کم اینقدر باسواد و اهل فکر باشند. کمی احساس پیری و عقبافتادگی کردم.
ایران آمدن این چیزهایش بینظیر است. توی همین هوای کثافت تهران انگار که دارد فکر و کلمه مثل ابر حرکت میکند. من این را به لندنی که توی هوایش بوی گند الکل و آرزوی پول پرواز می کند ترجیح میدهم. بدون اینکه الزاما با الکل دشمن باشم.
Excerpt:
Iran has become more tolerant for people who are patriotic, but not religious enough.
من پریشب رسیدم تهران و همانطور که خیلیها و خودم هم حدس میزدیم، بر طبق روال عادی و قانونی، پاسپورتم در بدو ورود توقیف شد. حالا قرار است که بروم همین هفته و برای گرفتن آن اقدام کنم که معنیاش البته پرس و جویی است که طبیعتا و بر طبق پیشبینی منتظرم خواهد بود.
ولی به هر حال برخوردشان بسیار دوستانه بود. نه وسایلم را گشتند و نه حتی بازدید بدنیام کردند. الان هم در این یکی دو روز هر جا خواستهام رفتهام و با خیلی از دوستان جدید و قدیم تماس گرفتهام و به دیدنشان رفتهام. و هیچ مشکلی هم پیش نیامده است. حتی امروز به یک نشست در دانشگاه علامه طباطبایی در پل مدیریت رفتم دربارهی احمد فردید که خیلی جالب بود.
در این چند روز در بیشترین چیزی که آزارم داده است اولی کندی وحشتناک سرعت اینترنت (حداقل در این منطقهی خانهی پدر و مادرم که همیشه از این نظر خیلی بد بوده است) و همین طور فیلترینگ است که باعث شده من در این وبلاگ تا الان نتوانم چیزی بنویسم. ولی در عوض در وبلاگ «بچهی قلهک» که اصلا برای نوشتن همین خاطرات بازگشتم به ایران درست کردهام کلی چیز نوشتهام که پیشنهاد میکنم بخوانید. امروز هم دهانم در ترافیک شباهنگاهی از متروی میرداماد تا دم در خانهمان (قلهک) که حدود یک ساعت طول کشید، سرویس شد.
خلاصه اینکه بخاطر فیلترینگ و البته سرعت کم اینترنت نمیتوانم نوشتن در این وبلاگ را مثل قبل مرتب و منظم ادامه دهم. ولی امیدوارم که آرام آرام همهی این مشکلات هم رفع شود. هنوز از بازگشت به ایران پشیمان نیستم و امیدوارم که پشیمان هم نشوم. فعلا «بچهی قلهک» را دریابید.
فقط امیدوارم در این مدت که من اینترنت درست و حسابی ندارم و حتی نمیتوانم ببینم چه شایعاتی دربارهام راه افتاده تا بتوانم از خودم دفاع کنم، دشمان عزیز دست نگهدارند و جوانمردی کنند.
پ.ن: کامنتهای این وبلاگ را فعلا میبندم چون تایید کردنشان برایم خیلی سخت است. لطفا هر کامنتی دارید در بچهی قلهک بگذارید.
Excerpt:
I'm back to Iran and things are alright. This blog is filtered and my internet access is painfully slow and difficult these days. So red my diaries in my new blog in Persian: Bache-ye Gholhak.
تا حالا بیش از پنجاه پاسخ دربارهای اینکه با من چه برخوردی خواهد شد آمده است که باید بخاطرش از همه تشکر کنم. راستش نشر من هم همین است که اتفاق خاصی نخواهد افتاد. اول که من اصولا عددی نیستم با یک وبلاگ و چهار تا خوانندهای که این ور و آن ور دارم. دوم، بجز سفری که به اسراییل کردهبودم (و ظاهرا بقول وکیلهایی که اینجا نظر گذاشتهاند جرمش از یک تا سه ماه زندان قابل تبدیل به جریمه نقدی است)، فکر نمیکنم جرم دیگری داشته باشم. تازه بجز خود سفر، حرفهایی که در اسراییل زدم و کارهایی که کردم تنها به نفع ایران و به ضرر تبلیغات وحشتناک و دروغین رسانهها و دولت اسراییل بوده است که سعی دارند مردم و حکومت ایران را وحشی و خطرناک و جنگطلب نشان دهند و متاسفانه بخاطر ضعف دستگاه دیپلماسی عمومی ایرانی خیلیهایشان هم این را باور کردهاند. برای همین حرفها بود که عدهای از اسراییلیها میگفتند که من فرستادهی سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی هستم و ماموریت خاصی دارم و نباید من را راه میدادند و اینها. به هر حال من به عنوان شهروند کانادا به اسراییل رفتم و نه حتی شهروند ایرانی و از این حیث هم جای دفاع از خودم دارم، بجز دفاعی که از انگیزهها و اقدامات و گفتههایم در اآنجا خواهم کرد.
سوم اینکه یک سری مسایل جزیی و کوچک دیگر هم راجع به خوردن و آشامیدن و اینها هست که هیچکدام را در اایران انجام نداده و نخواهم داد و اگر هم ذکری از آنها کردهام به هیچ وجه از روی تبلیغ یا اصرار یا تظاهر نبوده است. من قانون مجازات اسلامی را اخیرا خواندهام و آن را مادامی که در محدودهی قانونی ایران هستم با دقت مراعات میکنم.
چهارم، مواردی از نقض قانون مطبوعات در وبلاگ «سردبیر:خودم» بوده است که بسیاری از آنها مال سالهای قبل است که من دیدگاه متفاوتی راجع به بعضی مسایل داشتم و الان جور دیگری فکر میکنم و مواضع تازهام را هم به تفصیل و بارها توضیح دادهام. با اینکه با بعضی از بندهای این قانون مخالفم، ولی تا وقتی که قانون است به آن احترام میگذارم و آن را با دقت رعایت میکنم که مشکلی ایجاد نشود.
پنجم، به مقدسات پیروان مذاهبی که در قانون اساسی به رسمت شناخته شدهاند توهین نکرده و نخواهم کرد. اگر هم قبلا مواردی بوده که از نظر بعضیها توهین یا تمسخر به نظر آمده است متاسفم و تاکید میکنم که به هیچ وجه قصد توهین نداشتهام. خیلی از آنها را هم با طرز تفکر تازهام اصلا دوباره نخواهم نوشت.
خلاصه اینکه بعید میدانم که برخورد امنیتی خاصی با من بشود و اگر هم چیزی باشد در حد سوال و جواب و در بدترین حالت تشکیل دادگاه برای رسیدگی به سفر اسراییل و مجازات یک تا سه ماه زندان خواهد بود که تصمیم نهایی سیستم قضایی هر چه باشد، پس از دفاع از خودم، خواهم پذیرفت. من این حکومت و سیستم قضایی را با وجود تمام اشکالاتی که دارد دارای مشروعیت میدانم و اگر جز این رفتار کنم میشوم مثل کسانی که همیشه نقدشان کردهام که چرا مشروعیت حکومت را فقط تا وفتی که از آن نفع شخصی بردهاند قبول داشتهاند و به محض کوچکترین برخورد قانونیای که به آنها شده است همه چیز را زیر سوال بردهاند.
ولی میخواهم یک خواهش هم بکنم. دوستندارم هر برخوردی که سیستم امنیتی یا قضایی ایران بخواهد با من بکند تبدیل به چماقی تازه در دست بیزنسمنهای شارلاتان حقوق بشر در آمریکا و اروپا شود، که تنها چیزی که برایشان هم نیست حقوق آدمهای دیگر است. در نتیجه، راضی نیستم که کوچکترین خبر یا اعلامیه یا فعالیتی به زبان انگلیسی و در صحنهی بینالمللی یا رسانههای فارسیزبان هلندی و آمریکایی و انگلیسی و غیره پخش و انجام شود. اگر چیزی برای خبر دادن بود رسانههای قانونی داخل ایران طبیعتا آن را بر اساس وظیفهشان منعکس خواهند کرد که این از نظر من اشکالی ندارد.
به هر حال بخشی از دلیل بازگشت من به ایران آن است که میدانم از آن قانونشکنیهای قضایی و امنیتی سالهای اول انقلاب که بخاطر بیتجربگی و مدریریت ضعیف و عدم آموزش پرسنل حرفهای این دستگاهها بود دیگر خبری نیست و الان این دو دستگاه مهم مملکت خیلی حرفهای و با مدیریت و نظارت دقیق اداره میشوند. در نتیجه اصلا نگران بدرفتاریهایی که خیلیها برای خودشیرینی و پناهندگی گرفتن از آمریکا و اروپا مدعی میشوند نیستند، مگر اینکه از نوع احمد باطبی باشد و باعث اضافه وزن و ازدواج وگیس بلند و گیتار یادگرفتن و درس خواندن بیشتر آدم بشود.
به زودی از محلهای که در آن بزرگ شدم، قلهک و دروس تهران، برای همه سلامهای گرم خواهم فرستاد. امیدوارم تمام دوستان سابق و غیر سابقم که میدانم خیلی دلشان هوای هیجان و انرژی تهران و دیگر جاهای ایران را کرده است با دیدن برخوردی که با من خواهد شد ترس و نگرانی را کنار بگذارند و برگردند به وطنشان و در این جنگ اقتصادی و دیپلماتیک بزرگی که بر ضد ایران شروع شدهاند در کنار مردمشان بایستند، نه در مقابلشان.
Excerpt:
I don't think anything serious would happen to me once I arrive in Tehran. Traveling to Israel is illegal and I'm ready to be prosecuted for it. But I would defend myself and my decision which was merley to protect Iran against the dangerous Israli state's propaganda in showing Iran as a military threat.
یک نفر توی ایران هست که به نظر من خیلی تمیز مصداق مفهوم «روشنفکر اورگانیک» گرامشی است و اگر بدون حب و بغض و بدون نگاه طبقاتی به سابقه و گفتار و رفتار او نگاه کنید، خواهید دید. اسمش هم هست حاج منصور ارضی.
Excerpt:
If there is one organic intellectual in Iran, it must be Haj Mansour Arzi.
صنم دولتشاهی یا همان خورشید خانوم بالاخره اعتراف کرد. آن هم به چیزی که من بخاطر گفتنش دارم دو ساله مرتب از خودش و رفقا و همکارهای خودش فحش میخورم و برچسبهایی مثل آدم فروش یا جاسوس جمهوری اسلامی یا خائن میگیرم. او چند وقت پیش نوشت:
اینکه بعضی دولت های غربی دارن پول می دن تا جدایی طلبی رو تقویت کنن تو ایران واقعیته. حالا نمی دونم به جندالله هم پول می دن یا نه، ولی شک نکنید که به گروه هایی پول می رسه و آموزش هایی خارج از ایران داده می شه و غیره، و متاسفانه دلال این قضایا هم ایرانی هایی هستن که به اسم فعال زنان و حقوق بشر و غیره دارن از دولت های غربی پول می گیرن. (واقعا وضع حال به هم زنی است.)... این وسط ما که نمی تونیم از دولت بیگانه انتظار داشته باشیم دلش به حالمون بسوزه. تاریخ نشون داده دولت های غربی دلشون به حال ما نسوخته و تا تونستن دهن مملکت ما رو صاف کردن. حالا هم با بی شرفی هرچه تموم تر دارن پروژه جدایی طلبی و براندازی و غیره خودشون رو پیش می برن. ... آهای دولت جمهوری اسلامی، حال ماهایی که اینجاییم از این بیزنس غربی حقوق بشری داره به هم می خوره، ولی یه پای معامله، کثافت کاری های خودتونه. شما بی گناه رو ناعادلانه حبس و شکنجه می کنین، یه عده دلال هم این وسط از این کار شما تو بیزنس های حقوق بشری نون می خورن و دولت های غربی هم فرصت رو غنیمت می شمارن توطئه می کنن.
باید بگویم که شنیدن این حرفها، هرچند یکی به نعل و یکی به میخ است، از کسی مثل صنم بسیار غیرمنتظره بود و من واقعا شجاعتش را در بیان بخشی از این واقعیتها که همیشه او و رفقایش نفی کردهاند تحسین میکنم. این نوشته، البته اگر آن را در چند روز آینده تحت فشار لمپنهای دور و برش پس نگیرد، برای او از یک طرف دشمنهای زیاد و از طرفی هم دوستانی تازه خواهد ساخت.
شروع خوبی است که او به عنوان یکی از همین فعالان حقوق بشر قبول کرده که در زیر چتر حقوق زنان و کارگران و دانشجویان و اقلیتها بسیار هستند که دارند اهدافشان را برای براندازی و راه انداختن جنگ قومی و نژادی و کلا بیثبات کردن امنیتی پیش میبرند. اما او هنوز جرات ندارد قبول کند که بسیاری از کسان یا پروژههایی که قبلا از آنها دفاع کرده است، خود بخشی از همین «بیزنس کثیف» هستند. شاید هم منافعش ایجاب نمیکند که کاملا قابل فهم است.
مثلا اگر یادتان باشد پس از لو رفتن همکاری نزدیک فریبا داوودی مهاجر، از رهبران پروژهی «کمپین یک میلیون امضا»، با سازمان ان.ای.دی (NED)، و حمایت آشکار وزارت خارجهی آمریکا از این کمپین، دولتشاهی به دفاع از کمپین برخواست و گفت که اولا کمپین هیچ وابستگی مالی به هیچ سازمان خارجی ندارد و دوم حمایت رسمی وزارت خارجهی آمریکا از این کمپین به هبچ وجه نشانهی وابستگی کمپین به دولت امریکا نیست، و سوم فریبا داوودی مهاجر هیچ نمایندگیای از طرف کمپین ندارد.
ولی در این مدت اتفاقهایی افتاده و شواهدی به دست آمده که این ادعاها را نقض میکند و نشان میدهد که اتفاقا همین کمپین یک میلیون امضا که دولتشاهی آن را از نمونههای معصوم و بیگناه فعالیت حقوق بشری میداند، یکی از همان پروژههایی است که دارد با پول خارجی و برای بیثبات کردن ایران کار میکند.
اول اینکه رهبران کمپین هرگز تا حالا حتی یک بار هم از حمایت رسمی وزارت خارجهی آمریکا ابراز ناخرسندی نکردهاند و از آن فاصله نگرفتهاند. این فقط یک معنی میدهد و آن هم تایید وابستگیشان به وزارت خارجهی آمریکا است.
دوم اینکه کمپین، باوجود آگاهی از همکاری فریبا داوودی مهاجر با NED، هرگز دربرابر او، چه به عنوان عضو و چه به عنوان یکی از مدعیان رهبری آن، موضعی نگرفته است. این به معنی تایید دخالت داوودی مهاجر در رهبری کمپین و همینطور تایید رابطهی کمپین با NED از طریق داوودی مهاجر است.
سوم، سندی که دولتشاهی از دخل و خرج کمپین در عرض شش ماه دوم سال ۱۳۸۶ منتشر کرده نشان میدهد که بزرگترین رقم کمک مالی را همین خانم مهاجر به مبلغ ۷۵۰ هزار تومان انجام داده است که بیش از ده برابر از میانگین تمام کمکهای مالی دیگر بیشتر است. اگر فرض کنیم رهبران کمپین یا اعضای فعال آن با روابط داوودی مهاجر با نهادها و سازمانهایبدنام آمریکایی مخالفند، شاید بتوان دلیل سکوت محض آنها را در قبال این خانم، همین کمکهای مالیای که کمپین میفرستد بدانیم.
چهارم، بعد از راه اتفادن کمپین، اولین سازمان بینالمللیای که شروع به حمایت و خبررسانی و تبلیغ برای آن کرد، موسسهای به نام «همکاری آموزش زنان» یا Women's Learning Partnership for Rights, Development, and Peace یا به اختصار WLP است که مهناز افخمی بنیانگذار و رییس آن است. این سازمان از کمپین یک میلیون امضا به عنوان مهمترین همکاران یا پارنتر ایرانی خودش نام میبرد و در صفحهی مخصوص ایرانش، اخبار مربوط به این کمپین و اعضایش بیشترین حجم مطالب را اختصاص میدهند. همینطور کمپین یک میلیون امضا یکی از تنها چهار پروژهای است که این سازمان رسما ترویج یا Advocacy میکند. بجز اینها، این سازمان تا سال ۲۰۰۷ نزدیک به دو و نیم میلیون دلار فقط از NED کمک بلاعوض مالی برای تقویت شبکههای فعال زنان در دنیا و بخصوص خاورمیانه و از جمله ایران گرفته است. خود مهناز افخمی هم یکی از اعضای هیات مدیرهی بازوی بینالمللی NED است که نامش را گذاشتهاند World Movement for Decmoracy یا به اختصار WMD.
با توجه به این شواهد و مدارک، برای من شکی باقی نمانده است که پروژهی کمپین یک میلیون امضا را رسما دولت آمریکا، هم از طریق کمک مالی مستقیم و غیرمستقیم، و هم کمک لجستیک و تبلیغاتی، دارد میچرخاند. این البته به معنی آن نیست که این کمپین از همان اول توسط آمریکاییها خلق شده است. بلکه احتمال زیادی دارد که اینها پس از آشنایی با اهداف و اعضای آن نصمیم به حمایت و هدایت آن گرفته باشند. اما با توجه به اینکه WLP یک پروژهی امضا جمعکنی مشابه را در مراکش هم حمایت و هدایت میکند، این احتمال هم هست که اصلا این کمپین را مهناز افخمی با روابط گستزدهاش با ان.جی.اوهای ایرانی و شیرین عبادی، برای وزارت خارجهی آمریکا یا نهادهای دیگر دولتی، راه انداخته باشد. این نیاز به تحقیق بیشتری دارد که میماند برای فرصت دیگر.
در آخر باید بگویم که خوشحالم که میبینم بخشی از باوجدانترهای بیزنس حقوق بشری مثل صنم دولتشاهی به اصل این واقعیتها اعتراف کردهاند. ولی امیدوارم با دیدن این شواهد و مدارک و اطلاعات دیگری که آنها از مسایل درونی این گروهها دارند و من ندارم، رودرباستی را کنار بگذارند و قبول کنند که گول ظاهر اینها را خوردهاند و خودشان هم در همین بیزنس کثیف بازی خوردهاند. و البته ماهی را هر وقت از آب بگیرید تازه است.
Excerpt:
One Million Signature campaign is a U.S. State Department project.
مسیح علینژاد دیروز مطلبی تند و تیز برضد کیهان نوشته بود که طبق معمول این روزها که هر کس میخواهد هر چیزی بگوید لگدی هم به من میزند، چه با ربط یا بیربط، من را فاحشهی سیاسی خوانده بود. از او خواستم، بر اساس اخلاق روزنامهنگارانهای که مدعی آن است، پاسخ پایین را در وبلاگش به شکلی که خوانندگانش ببیند بگذارد. ولی متاسفانه برای این رفقای ما آزادی بیان فقط تا وقتی است که با انها موافق باشید و همانطور که پیشبینی میکردم آز این کار سرباز زد. ولی همینجا اعلام میکنم که اگر پاسخی دارد در یک مطلب جداگانه و بدون اینکه به سبک کیهان پایین آن جوابیه بنویسم منتشر خواهم کرد. من آنقدر از عقیدهی مخالف نمیترسم که نخواهم کسی آن را نشنود.
-----
مسیح جان،
انشای جدیدت را خواندم. خوشحالم که میبینم بدون لکنت هر چه دوست داری علیه هر کس که خواستی در وبلاگت مینویسی و کسی هم مزاحمت نمیشود. این جز اینکه نشان میدهد آزادی -- بقول رفقایت -- بعد از بیان در ایران هست یا نیست، من را هم شادمان میکند که شبها و روزهایی که هشت سال پیش برای ترویج و معرفی وبلاگ تمام وقت و زندگیام را گذاشتم هدر نرفته است. استفادهای که کسانی مثل تو از این رسانهی تازهی وبلاگ میکنید به اندازهای برای من ارزش دارد که همیشه فکر میکنم اگر فردا از دنیا بروم، حداقل یک کار مثبت در زندگیام برای پیشرفت مردم و مملکتم کردهام. بگذریم.
چیزی که امثال تو را این همه از من عصبانی میکند یکی استقلال و صراحتی است که در خودتان نمییابید، و دیگری اینکه نمیتوانید من را در جعبههای تنگ و زنگزدهی ذهنتان بگذارید. دلیل عصبانیتتان را درک میکنم، چون دقیقا از همان نوعی است که جمهوری اسلامی تا قبل از احمدینژاد با فرزندانش رفتار کرده است و همان نوعی است که جورج بوش دنیا را میبیند: یا با مایید، یا علیه ما. جمهوری اسلامی سالهای سال میگفت یا پیشانی پینهبسته و محاسن و چادر داری و با مایی، یا اگر شبیه به ما نیستی بر ضد مایی. با تمام ادعاهایت، رفتار تو و رفقای رفورمیستت حاقل با من نشان میدهد که همین منطق را بازتولید میکنی: یا خاتمی و رفسنجانی و روحانی و موسویان و خرازی و عبادی و سروش و گنجی و باطبی و جهانبگلو و نوری زاده و سازگارا و قائمی و باستانی و افشاری و کار را فرشتگانی پاک و وطنپرست و ازخودگشته و «اصلاحطلب» میدانی، و احمدینژاد را میمون زشت و کوتولهی پوپولیست بیشعور و دیکتاتور و شکنجهگر و تیرخلاصزن و وحشی عربپرست ضد زن و بیتمدنی که اقتصاد ممکلت را ویران کرده و آبرویی برای ایران در دنیا نگذاشته و تمام منتقدان و مخالفان را به زندان انداخته و تمام دختران را به دوبی فروخته یا مجبور به ازدواج با مردان زن دار کرده یا تمام خزانهی مملکت را خالی کرده و به یک سری گدای افغان و عرب و فاطمه رجبی داده و... در نتیجه با مایی، یا اینکه یکی از این این موارد را قبول نداری و علیه مایی و فاحشهی سیاسی و جاسوس جمهوری اسلامی و عامل اسراییل و ضد حقوق بشر و ضد زن و ضد دموکراسی و ضد شرافتی.
ولی وضع دگرگون شده است و میدانم که دوست نداری ببینی احمدینژاد جمهوری اسلامی را از آن مطلقنگری سیاه و سفید بیرون آورده است. دوست نداری ببینی کسی مثل هوشنگ امیراحمدی که با شعار «ایران برای همه ایرانیان» خاتمی هم نتوانست هرگز به ایران سفر کند، با وجود تمام حملات کیهان و امثال آن در زمان احمدینژاد سالی دوبار به ایران سفر میکند. دوست نداری ببینی کسی مثل حمید مولانا که شهروند آمریکا و چپ و باسواد است بشود مشاور رییس جمهور. زورت میآید که بپذیری کسی که رسما دستور داد زنان را به استادیوم فوتبال راه دهند احمدینژاد بود، نه خاتمی مدعی حقوق زنان. دوست نداری قبول کنی کسی که ریاست جمهوری را تا حد تدارکاتچی پایین اورد خاتمی بود و کسی که به آن عزت و اهمیت و احترام و قدرت داد احمدینژاد بود. میدانم چشم نداری ببینی که کسی که جلوی دخالت آخوندهای قم و مشهد را در امور مملکتداری محدود کرد احمدینژاد بود، نه خاتمی که شعار قانونگرایی میداد. نمیخواهی قبول کنی کسی که پای دوست و همکارش زیر آن همه فشار حتی از طرف طرفداران خودش ایستاد احمدینژاد بود، نه خاتمی که با یک پخ از قم یا مجلس یا بسیج از وزیر و همکار کلیدیاش میگذشت. نمیتوانی ببینی کسی که سیستم مالیات و سوبسید ایران را دارد وارد قرن بیست و یکم میکند احمدینژاد است، نه خاتمی که ادعای اصلاحطلبیاش خفهمان کرده بود. دوست نداری قبول کنی کسی که با نهایت غرور و عزت و اعتماد به نفس آمریکاییها را به میز مذاکره کشاند احمدینژاد بود، نه خاتمی که در ازای عشوههایی که از آمریکا در عراق و افغانستان خرید و آن همه سرویسی که به آمریکا داد آخرسر لقب محور شیطانی گرفت.
مشکل امثال تو این است که نمیخواهید قبول کنید انقلاب ایران در آستانهی سیسالگیاش به بلوغ و اعتماد به نفسی رسیده است که حاضر است هر کسی را که مشروعیت این انقلاب و حکومت را قبول داشته باشد و دنبال کمک به آن باشد، نه ضربه زدن به آن و همکاری با دشمنانش بپذیرد. جمهوری اسلامی، بر عکس عقبافتادههای مثل تو، جعبههای خوب و بد و سیاه و سفیدش را دور انداخته و دیگر آدمها را اینطوری تقسیم بندی نمیکند. فهمیده که میشود عاشق و وفادار این انقلاب و رهبران و مردمش بود، بدون اینکه الزاما نماز شب خواند و ریش داشت و چادر سرکرد یا از روز اول دلبستهی این انقلاب و رهبران و مردمش بود. یاد گرفته که میشود سالهای سال در اروپا و آمریکا زندگی کرد و شهروندی دوگانه داشت و مذهبی نبود و حتی فارسی درست حرف نزد، ولی برای انقلاب و مردم جان داد. این را هم همان کسانی که در جبهه و جنگ این چیزها را دیده بودند به انقلاب آوردهاند. نسل دوم انقلاب که از ریاکاری و مطلقنگری و دغلبازی بسیاری از نسل اول ناراضی بود و میدانست که قرار نبود این همه خون پای این انقلاب ریخته شود برای اینکه مملکت روز به روز بیشتر از اهداف اصولیاش، استقلال، آزادی و عدالت (یا همان که «جمهوری اسلامی» معنی شدهاند) دور شود. آنها باعث و بانی این دگرگونی اساسی شدهاند.
من پس از هشت سال سیر آفاق و انفس به ارزش این انقلاب و مردم پی بردهام و از طرف دیگر اطمینان پیدا کردهام که با رسیدن نسل دوم انقلاب به قدرت، نگاه مطلقگرای جمهوری اسلامی آمادگی پذیرفتن جوانانی مثل من را پیدا کرده است که در اصول با هم مشترکیم، ولی در مسایل فرعی زمین تا آسمان اختلاف داریم. امثال تو که زندگیتان با پول دشمنان این مردم و مملکت (ار طریق «روز» و «زمانه» و «بی.بی.سی»و...) میچرخد طبیعتا نمیتوانید یا نمیخواهید این پیشرفت بزرگ را در ایران ببینید، چون میدانید که این دگرگونیها در همین سه سال عمر این انقلاب را چند برابر کرده است. ولی روزی نزدیک که منابع مالی اروپایی و آمریکاییتان خشکید مجبور خواهید شد چشمهایتان را به این واقعیتها باز کنید.
سه، چهار سال دیگر مردم این نوشتهها را دوباره خواهند خواند این بحثهای را دنبال خواهند کرد و آن وقت خواهند دانست که فاحشهی سیاسی حسین درخشان است یا معصومه قمی (یا همان مسیح علینژاد) که دورویی و ریاکاریاش را در اسم و فامیلش هم نمیتواند مخفی کند.
Excerpt:
Masoumeh Ghomi (Massih Alinejad) calls me a political whore, just because I don't think in black and white terms about the world. This is a response to her.
اگر یادتان باشد پارسال سر تولد «سردبیر: خودم» از خوانندگانم خواستم که برایم هر سوالی دارند بفرستند تا آنها راجواب بدهم. متاسفانه بخاطر اینکه گرفتار درس و مشقم بودم فرصت نشد تا همین حالا. ولی تصمیم گرفتم بجای اینکه جوابهایشان را بنویسم، یک کار بهتر بکنم: توی پاریس بچرخم و هر سوالی را در یک جای شهر جواب بدهم و بث شکل ویدیو بگذارم توی وبلاگم. البته نه اینجا، بلکه توی وبلاگ تازهام، «بچهی قلهک». ولی این مقدمه یا آنونس را بد ندیدم که اینجا هم بگذارم. ولی اگر اصل ویدیوها را میخواهید فعلا در وبلاگ تازهام باید بخوانیدشان. تا حالا دوتایشان حاضر شده که میتوانید آنجا ببینید.
ببینید:جواب به سوالات خوانندگان (مقدمه)
Excerpt:
Watch my answers to your questions, recorded in different parts of Paris.
وبلاگ مخصوص بازگشت به ایران را که قول داده بودم ساختهام. اسمش هست «بچهی قلهک» و حسابی دارم در آن مینویسم. آدرسش هم خیلی ساده است: hoder in iran دات کام، البته سر هم و بدون فاصله. با ورد پرس هم درستش کردهام فعلا. خبرمایهاش هم اینجاست. روزی حداقل دو، سه مطلب. آنجا شخصیتر مینویسم و غیرسیاسیتر و برای همین هم مثلا یک مطلب راجع به دوست دخترم آنجا هست که اینجا شبیه به آن پیدا نمیکنید. مجوعهای از تمام عکسها و ویدیوهای سفر قبلم به ایران را هم آنجا گذاشتهام که شاید تا حالا ندیده باشید.بجز این، دارم الان میروم بیرون تا سوالهایی را که مدتی پیش خوانندگان پرسیده بودند به شکل ویدیو جواب بدهم و در همان وبلاگ بگذارم.
خلاصه اینکه «بچهی قلهک» را مرتب بخوانید و به آن هم لطفا حتما حتما لینک بدهید، تا کور شود چشم تمام کسانی میخواهند من را از اینترنت محو کنند. فکر نکنید که حسین درخشان معروف است و نیازی به لینک ما ندارد و اینها. این حرف در وبلاگ اصلا بیمعنی است. همهی ما به لینک احتیاج داریم تا عاملیت پیدا کنیم و اصلا موضوع پایان نامهی من هم همین بود. خلاصه اینکه لینک بدهید تا من هم به شما لینک بدهم.
Excerpt:
Visit my new blog, Bacheh'-ye Gholhak, which is about my return to Iran.
۲۰ مهر ۱۳۸۷
|
بر اساس همان اصل مهم در سیاست که میگوید هرگز به سخنرانیهای ادیتشدهی سیاستمداران گوش ندهید، ویدیوی گفتگوی مفصل اخیر احمدینژاد را در پایین میگذارم. خیلی حرفها در آن زده که در گزارشهای مربوط به این گفتگو نیامده است و تنها دیدن ویدیوی کامل آن میتواند به آدم اجازهی قضاوت دربارهی این آدم را بدهد. (با تشکر از «الف» بخاطر پخش این ویدیو. حیف که کیفیت آن خیلی پایین است.)
ویدیو: گفتگوی کامل تلویزیون با احمدینژاد (از «الف»)
Excerpt:
Watch the unedited, full-length recent interview of the Iranian television with Ahmadniejad. (Thanks to Alef).
من کی باشم که بخواهم برای یک دختر بالغ و عاقل و باهوش مثل گلشیفتهی فراهانی تکلیف تعیین کنم که چه کند یا نکند، چه بپوشد یا نپوشد، موهایش را چکار کند یا چکار نکند. ولی میخواهم به همهمان یادآوری کنم که ذوقزدگیمان از اینکه یک هنرپیشهی جوان و با استعداد ایرانی در یک فیلم متوسط و در یک نقش درجه سهی کلیشهای اورینتالیستی (بقول گایاتری اسپیواک، زن سبزه و مومشکیای که توسط یک مرد فداکار سفید چشم آبی از دست مردان مومشکی وحشی نجات پیدا میکند، یا هر ورسیون دیگری از آن) کمی زیادی است.
هالیوود مگر چه گهی است جز اینکه ۹۵ درصد محصولاتش مزخرفاتی است که برای سن عقلی ۱۲ تا ۱۶ سال ساخته میشود؟ یا دی کاپریو مگر کدام خری است که قرار است همبازی بودن با او به من یا شما یا گلشیفته افتخاری بدهد؟ یا مثلا حرف زدن به انگلیسی و فرانسه و عربی و هر زبان دیگری بخودی خود چه افتخاری باید به آدم بدهد؟ (البته ریدلی اسکات کارگردان بزرگی است و کلی چیز دارد که به دیگران یاد بدهد.)
من اگر در این هشت سال یک چیز را با پوست و گوشت حس کرده باشم این است که بزرگترین بدبختی ما این است که فکر میکنیم از هرکسی که تنش کممو باشد و موها و چشمهایش روشنتر، بطور اتوماتیک، کمتریم. ولی به محض اینکه از شر این عقدهی حقارت، که همهمان کم و بیش داریم، خلاص شویم (و برای آن هم راهی جز چند سال زندگی در «خارج» نیست) دیگر هیچکس نمیتواند جلویمان را بگیرد و به هر جایی که میخواهیم میرسیم.
گلشیفته زنی جوان و باهوش و شجاع است که من از اولین فیلمش، «درخت گلابی»، عاشقاش شدم. حالا هم که میبینم برای خودش و با شجاعت و استقلال رای انتخاب کرده که چند سالی را در خارج از ایران بماند و تجربه کند، به آن احترام میگذارم.
ولی امیدوارم نردبان ترقیاش را کوتاه و در حد چهارتا فیلم متوسط و چهارتا نقش درجهی سه نبیند و با کار زیاد و آموختن زیادتر به جایی برسد که کوچکترین کمبودی در مقابل غولهای هنری سینمای دنیا (غولهای تجاریشان را که به زودی خواهد فهمید بیشترشان از طریق روابط تجاری کثیف و پارتیبازیهای قبیلهای مشهور شدهاند) احساس نکند و حتی کمکم بتواند با چیزهایی که یاد میگیرد وارد فیلم ساختن هم بشود.
به هر حال او ریسکی کرده و بدون اینکه جای پایاش را به اندازهی کافی در سینمای محل خودش محکم کند، وارد صعنت فراملیتی سینما شده است. این ممکن است جواب بدهد، ممکن هم هست ندهد. مثل بازیکنهای فوتبالی که به اروپا میروند و ممکن است نیمکتنشین شوند یا نشوند. ولی همیشه به امتحانش میارزد.
مهم این است که ما اگر گلشیفته را دوست داریم، نباید انتظار خودش را از خودش آن قدر دست پایین بگیریم که از بازی در نقشهای درجهی سوم کلیشهای راضی شود. این نقشها برای شروع خوباند. ولی اگر قرار باشد کسی، که در سینمای ایران میتواند در هر فیلمی اراده کند نقشهای درجهی یک بازی کند، بهترین سالهای جوانیاش را صرف نقشهای کلیشهای درجهی سه کند در فیلمهای تجاری مزخرف کند و به جایی هم نرسد، فایده ندارد.
راه برای آدم شجاع و با اعتماد به نفسی مثل گلشیفتهی فراهانی باز باز است و بهتر است ما هم این راه را برای او باز نگه داریم. هم راه پیشرفت را و هم راه بازگشت را.
Excerpt:
I'm happy for Golshifteh Farahi that she has taken a big risk and left Iran for Hollywood. But I hope she doesn't stop short of aspiring to become one of the best actresses in the world and even in a decade or two a great film-maker. It is hard, but not impossible, to progress in Hollywood for a Middle-Eastern, no matter how qualified he or she is, since she is always expected to be the brown woman who needs to be saved by white men. But it's worth the risk and Golshifteh seems like a brave and smart young woman.
به زودی یک وبلاگ مجزا راه میاندازم تا در آن فقط دربارهی بازگشتم به ایران پس از هفت سال زندگی در کانادا و اروپا و تجربههایم از این بازگشت بنویسم. میخواهم قوانین را هم رعایت کنم تا بیخودی فیتلر نشود و در نتیجه از ایران هم خواننده پیدا کند. همین روزها درستش میکنم و خبرتان میکنم.
اگر هم از وضع و حالم بپرسید، خوبم. برگشتهام به پاریس و دیگر کاری در لندن ندارم. دارم سعی میکنم هر چه زودتر پاسپورت ایرانیام را که مدتها پیش گم شده بود تجدید کنم و بلیط بخرم و بیایم تهران. حتی اگر از آسمان سنگ ببارد هم خواهم آمد. البته یک سری خوردهکاریهای عقبافتاده هم برای دانشگاهم و تکمیل کردن درسم دارم که به مرور دارم انجام میدهم ، و ایران رفتن الزاما مانعی برای آنها نیست. ولی پایاننامهام تمام شده و چیز خوبی هم از آب درآمده و اسمش هم هست «سنگسار اینترنتی: قدرت و مقاومت در گفتمانهای وب».
باید آمادهاش کنم و بفرستم برای این طرف و آن طرف ببینم میشود چاپش کرد یا با آن به کنفرانسی رفت یا نه. به هر حال موضوع و نگاه بسیار جدیدی به جنبههای تئوریک وب است و ممکن است حسابی گل کند. ببینیم چه میشود.
Excerpt:
I'll soon launch a new blog only to write about my return to Iran and what I will experience there.
آقا کسی در سفارت ایران در لندن یا پاریس، بخصوص در بخش کنسولی، آشنا ندارد؟ من یک کار فوری دارم که نیاز به کمک دارد. لطفا برایم کامنت بگذارید یا ایمیل بدهید به hoder ات hoder دات کام. خیلی خیلی ممنونم.
پ.ن: درست حدس زدید. میخواهم از آنها بخواهم که حقوق جاسوسیام را زیادتر کنند، چون قیمتها بالاتر رفته و زندگی در اروپا گرانتر شده است و این مقدار پولی که میدهند کفاف نمیدهد. :)
Excerpt:
A small request
یک سری از رفسنجانیستهای دوآتیشه (مثل محمود سریعالقلم که چند مقاله در این باره نوشته است) عقیده داشتند که ایران تنها پس از عادی کردن روابطش با اسراییل میتواند با آمریکا روابطش را عادی کند. من هم تا مدتها همین طور فکر میکردم.
ولی اتفاقاتی که این روزها دارد میافتد کل این فرضیه را دارد باطل میکند. از همه جالبتر، این است که این گشایش دیپلماتیک را کسی دارد جلو میبرد که سختترین مواضع را بر ضد اسراییل گرفته است. هوشمندی استراتژی احمدینژاد آن جاست که با تشر زدن به اسراییل و بلخند زدن به آمریکا در عمل آمریکا و اسراییل را از هم جدا کرده است و عصبانیت روزافزون اسراییلیها از نرمش آمریکا دربرابر ایران نشانهی همین است.
همزمان، سیاستسازان آمریکا را هم در داخل به شدت دو شقه کرده است: کسانی که موافق مذاکره با ایران هستند و کسانی که مخالفند. جالبتر اینکه این اتفاق حتی در سطح احزاب جمهوری خواه و دموکرات هم افتاده است. یعنی هر دوی آنها هم در نتیجهی این استراتژی به دو دسته تبدیل شدهاند. خلاصه در عرض سه سال ایران بزرگترین دشمنانش را شقه شقه کرده است و حالا میتواند بر این اساس امتیاز بگیرد و منافعش را جلو ببرد.
این یعنی پیروزی استراتژی خلاقانهی طراحان سیاست خارجی احمدینژاد در مقایسه با استراتژی رفورمیستها که با تمام ناز و عشوهای که کردند فقط از آمریکا «محور شیطانی» و تهدید به بمباران اتمی و افزایش تحریم گرفتند.
حالا اگر شما نمیتوانید از دماغ گنده و ریش نامرتب و کاپشن پارهی احمدینژاد فراتر بروید و به این مسایل عمیقتر و بسیار مهمتر توجه کنید، فقط نشان میدهید که سن عقلیتان حداکثر حدود ۱۲ تا ۱۶ سال است.
Excerpt:
Ahmadinejad's brilliant strategy of dismissing Israel and smiling to the U.S. has divided the the U.S. in all levels and that's a big achievement comparing to Khatami's weak anf failed U.S. strategy that led to Iran being part of the 'axis of evil'. Now the same Bush administration has officially opened the diplomatic line. Please get over Ahmadinejad's scruffy look, prayers, and plain language and see these achievements.
همانطور که شاید متوجه شده باشید، من حدود دو هفتهی پیش، بعد از یک سال دوباره به پرس تی.وی دعوت شدم تا دربارهی سفر چهارم احمدینژاد به نیویورک و سخنرانیاش در سازمان ملل حرف بزنم. خیلی خوشحال شدم، چون خیلی برایم زور داشت که امثال پاتریک کلاسون و جانورهای دیگری از گروههای جورواجور لابی اسراییل منعی برای ظاهر شدن در تلویزیون مملکت خودم نداشته باشند، و آن وقت یک مثل من از آن منع شود. (البته من آخرش هم نفهمیدم آیا واقعا منعی در کار بود یا اینکه کسی آنجا از قیافهی من خوشش نمیآید.)
ویدیو: حسین درخشان دربارهی سفر چهارم احمدینژاد به آمریکا، پرس.تی.وی (ویدیوی کامل میزگرد را هم اگر یوتیوب را نمیتوانید باز کنید از گوگل ویدیو در اینجا میتوانید نگاه کنید.)
اما بخاطر اینکه کسی حرفهایم را تحریف نکند دیدم بد نیست پاسخهای خودم را هم بصورت مجزا اینجا بگذارم. بخصوص که در آن بجز دفاع کلی از احمدینژاد و موضع ایران در قبال برنامهی انرژی اتمیاش، انتقاداتی هم در آن کردهام. از جمله اینکه لحن و پیام نیمهی اول سخنرانی احمدینژاد در سازمان ملل را که در آن مثل پیامبرها حرف میزند و بقیه را موعظه میکند دوست نداشتم. احمدینژاد رهبر مذهبی نیست که کسی از او انتظار موعظه داشته باشد. او حتی آخوند هم نیست و اصلا نباید وارد این مسایل شود. ولی نیمهی دوم سخنرانیاش که از آسمان به زمین میآمد یکی از شاهکارهای او بوده است و در تاریخ سازمان ملل چنین سخنرانی صریح و تابوشکنی سابقه نداشته است و بیخودی هم نبود که اینقدر اسراییلیها و آمریکاییها را عصبانی کرده بود.
دیگر اینکه گفتم ایران تا حالا جنگ افکار عمومی را از اسراییل برده است و توانسته اکثریت مردم دنیا را قانع کند که دنبال بمب اتمی و حملهی نظامی به هیچکس، حتی اسراییل، نیست. نگرانیهای تازهی لابی اسراییل در آمریکا که چند وقت است دارند چپ وراست میگویند که چرا فقط اسراییل باید نگران ایران باشد و چرا کشورهای دیگر نمیفهمند که ایران چقدر تهدید بزرگی برای تمام آنها است. این نشانهی شکست اسراییل در نشان دادن ایران به عنوان یک کشور وحشی و بیمسوولیت و غیرقابلپیشبینی و تهدیدآمیز و خطرناک برای کل جهان است.
ولی این اصلا کافی نیست. ایران باید از روشهای معمول دیپلماسی عمومی خیلی بهتر استفاده کند، از جمله شرکتهایی که در اروپا و آمریکا کارشان فقط همین چیزهاست و همهی دولتها از مالزی و ترکیه و امارات بگیرید تا اسراییل و خود آمریکا و فرانسه برای ارایهی تصویر مثبت از خودشان با اینها کار میکنند. ایران هم باید شروع کند و با بست قرادهای بی سروصدا با این شرکتهای اصطلاحا روابط عمومی با حداکثر توانش سعی کند چهرهی منفیای را که اسراییل در آمریکا و اروپا میخواهد از ایران بسازد خنثی کند.
این هم چیزی بود که در پاسخهایم گفتم. ولی خب، مسایل دیگری هم از جمله استفاده از اینترنت و تاثیر مشاورت حمید مولانا مطرح کردم که حالا خودتان میبینید.
در این میزگرد که سوسن مدرس میگرداند، محمد حسنخانی، سیروس صفدری و من دربارهی ابعاد و پیامدهای این سفر حرف زدیم. (ویدیوی کامل میزگرد را در برنامهی «چهار گوشه» ببینید.)
Excerpt:
I was on PressTV after a year and talked about Ahmadinejad's fourth NYC visit.
عنوان نوشتههای دوماه گذشته:
دريافت با ايميل