امروز    شنبه , 26/تير/1389   Saturday , 17/July/2010  - 
/index.php?option=com_content&view=article&id=215&Itemid=92

ماهنامه كانون ادبيات ايران

شماره دهم ـ تیرماه 1389
دو شعر «آهوها» و «فاخته»
سروده ي سودابه اميني و محمد پوردامغانی
داستان «سایه»
نوشته ی نعمت نعمتی (از اهواز)
داستان «کرکسها»
نوشته ی اسكار سروتو
رمان به منزله پژوهش
ترجمه رضا سیدحسینی
داستان کوتاه «دلبستگي ساده است»
از مجموعه داستان "هرازگاهی بنشین"
داستان های کوتاه کوتاه
آثاری از مارکز، ری برادبری، لری فرنچ و ...
شعر معاصر فرانسه
اشعاری از ايو بون‌فوا 
معرفی یک کتاب
همبودگی آینده
یک نقد و چند نگاه
بررسی چند شعر از امان پویامک

رویدادها و گزارش ها مباحث نظری دکتر عنايت الله رضا : هويت ملي ما آداب و رسوم و فرهنگ است، نه زبان
دکتر عنايت الله رضا : هويت ملي ما آداب و رسوم و فرهنگ است، نه زبان PDF چاپ پست الکترونیکی

اين گفتگو براي اولين بار در نشريه پژوهشگران ( نشريه علمي پژوهشگاه علوم انساني) منتشر شد.

سعيد اسلام زاده

جناب آقاي دکتر عنايت الله رضا، لطفاً از زندگي، محل تولد، خانواده و دوران تحصيل ابتدايي و متوسطه خودتان براي ما بگوييد؟

بنده در سال 1299 شمسي در يک خانواده روحاني در شهر رشت متولد شدم. اجداد بنده، پدر و پدر بزرگ همه از مراجع گيلان بودند، موقعي که به دنيا آمدم، زماني بود که روسها قيام جنگل را تحت فشار قرار داده بودند و ميرزا کوچک‌خان پناهنده شده بود به کوهستان. خانواده ما که از ميرزا حمايت مي¬کرد ناچار شده بودند به دليل ورود نيروهاي بلشويک شوروي در آن موقع به گيلان، آنجا را ترک کنند.  بنده کودک چهل روزه بودم که خانواده ما به تهران نقل مکان کردند. در تهران ما با خانواده مرحوم آقا شيخ محمد عبده و خانواده نبوي محشور بوديم. مدتي در تهران اقامت داشتيم و بعد از پايان ماجرا برگشتند به رشت.
بعد دوباره موقعي که بنده 5 ـ 6 سالم بود، خانواده ما مجدداً به تهران آمدند. بنده تحصيلات ابتدايي را گرچه از رشت شروع کردم ولي بلافاصله از کلاس دوم دبستان به تهران آمديم و در مدرسه ادب آنجا تحصيل مي‌کردم که در سرچشمه بود. از کلاس چهارم ابتدايي دوباره به رشت برگشتيم. ابتدايي و سيکل اول متوسطه را هم در رشت تمام کردم بعد به تهران آمدم، سال 1315 بود که آمدم به تهران و در مدرسه دارالفنون تحصيل مي‌کردم. بعد به نظام رفتم، به دانشکده افسري، در آنجا بودم تا اينکه افسر شدم. چون آن موقع در سال 1318  رشته هوايي در دانشکده افسري به طور مستقل وجود نداشت. دانشجوياني که افسر مي‌شدند اعلام مي‌کردند که مي‌خواهند به رشته دريايي و يا هوايي بروند. بنده به رشته هوايي رفتم و از آن زمان در نيروي هوايي خدمت کردم و افسر خلبان نيروي هوايي بودم و و بعد دانشکده ديده‌باني نيروي هوايي را تمام کردم.
بعد از وقايع شهريور 1320، با مسائل سياسي روبرو شدم. مشکلات کشور سبب شد که به حزب توده رو بياورم.  در سال 1324 دستگير و زنداني  و به کرمان تبعيد شدم. آنجا در زندان بودم تا سال 1325 که آزاد شدم و بلافاصله از طرف حزب دستور داده شد که بنده به اتفاق چند نفر به آذربايجان برويم. آنجا فرقه دموکرات تشکيل دولت داده بود و در رأس آن هم پيشه‌وري قرار داشت. به آنجا رفتيم. ارديبهشت 1325 معاون نيروي هوايي آنجا بودم. تا اينکه شب 21 آذر 1325 دستور داده شد که ما به خارج برويم. در نتيجه ما تبريز را ترک کرديم و به همراه افراد خانواده خودم ـ خانم ودو فرزندم ـ رفتيم به شوروي.

آن موقع فعاليت حزبي براي ارتشي‌ها ممنوعيت نداشت؟

ممنوع بود. به همين دليل من زنداني بودم . البته دليلي براي اينکه  فعاليت حزبي مي‌کردم نداشتند. مخفيانه فعاليت مي‌کردم، والاّ اگر دليلي پيدا مي‌کردند بلافاصله محکوم مي‌کردند. به شوروي رفتيم. در شوروي ناگزير به رشته مسائل اجتماعي رو آوردم. من را فرستادند به دانشکده‌اي در باکو ،  دانشکده حزب کمونيست، چهار سال در آنجا تحصيل کردم. بعد از پايان تحصيل، دوره دکترا را در رشته فلسفه اختيار کردم و در سال 1956 يا 1955 يعني سال 1335 خورشيدي  اين دوره را تمام کردم.
در جريان فعاليت باکو متوجه شدم که هدف تجزيه ايران است، البته  اين را در تبريز  متوجه شده بودم و مراتب اعتراض خودم را به حزب توده آن موقع نوشته بودم. حتي گفتم که براي بنده قابل تحمل نيست و موقعي هم که آنها خواستند عضو فرقه بشوم، از عضويت فرقه امتناع کردم، بعد از طرف کميته مرکزي دستور دادند که شما بپذيريد. ولي ما شما را مأمور به فرقه دموکرات تلقي مي‌کنيم. من مي‌ديدم که اصلاً هدف تجزيه ايران است و اين براي من خيلي دردناک بود، براي اينکه من اصلاً آرزوي يک وطن مرفه و مستقل را مي‌کردم که با آمدن نيروهاي بيگانه به ايران در وقايع شهريور صدمه خورده بود و متاسفانه مسئله وارونه شده بود.
بعد که رفتم جمهوري آذربايجان و در آنجا ديدم که بله اصلاً هدف تابع‌کردن آذربايجان و حتي الحاق بخشي از شمال ايران به شوروي بوده است.  بعدها اسناد و مدارکي هم  پيدا کردم که اينها مي‌خواستند اصلاً تمام شمال ايران را به اتحاد شوروي ملحق کنند. بعد که وضع بدي پيش آمد تصميم گرفتند آذربايجان را ملحق کنند به جمهوري آذربايجان. با اين ترتيب واقعاً احساس مي‌کردم که من در راه خيانت به مملکت بدون اينکه خودم بفهمم گام برداشتم

يعني در واقع فرقه دموکرات در مقابل اين موضوع مقاومت مي‌کرد؟

اصلاً فرقه دموکرات را آنها تأسيس کرده بودند. بعدها موقعي که کارهاي مرحوم کسري را مي‌خواندم روشن بود که اين برنامه‌اي بوده که از طرف دولت شوروي و حزب کمونيست شوروي تدارک شده بود براي الحاق آذربايجان به قفقاز، که البته در گذشته آنجا اسمش آذربايجان نبود ، در سال 1918 آنها روي خودشان اسم آذربايجان را گذاشتند و هدف ابتدا تاثير ترکهاي ترکيه، يعني ترکهاي جوان و بعد تاثير دولت شوروي بوده که مي‌خواستند اين الحاق صورت بگيرد. خوب عده‌اي از شخصيت‌هاي آن جمهوري هم که در آغاز روح ايراني‌گري داشتند مثل محمدامين رسول‌زاده بعدها به پيروي از ترکيه پرداختند. بعضي ديگر مثل ميرزا جعفر باقر و ديگران، پيرو سياست روسيه شدند. خوب در آنجا ما نمي‌توانستيم صحبتي بکنيم. تا زماني که استالين زنده بود اين خطر وجود داشت در نتيجه ما اعتراضهايمان خيلي جنبه جدي نداشت. يعني تنها من نبودم، بودند کساني که معترض بوند. بعد کم‌کم بعد از مرگ استالين اوضاع تغيير کرد و در دوران خروشف که امکان مختصري پديد آمد، اعتراضات ما شدت پيدا کرد. در کنفرانس فرقه دموکرات، من نماينده بودم. نظرم را ديگر به طور قطعي بيان کردم. آن موقع من از ديد يک کمونيست به مسائل نگاه مي‌کردم، هنوز ايدئولوژي کمونيستي را ترک نگفته بودم براي اينکه به آن مراحل نرسيده بودم که بتوانم خوب داوري کنم. که اينها براي من بعدها با مطالعه ميسر شد. در شوروي هم امکان مطالعه آثاري غير از آن آثار مجاز وجود نداشت. بنده آنجا عنوان کردم که تأسيس فرقه دموکرات آذربايجان خيانت بود به طبقه کارگر ايران، در شرايطي که بايستي طبقه کارگر ايران از آذربايجاني و غيرآذربايجاني، همه مشترکاً عليه استعمار مبارزه مي‌کردند. تقسيم اينها به ترک و فارس و جداکردن اينها و مقابله يکديگر نگه‌داشتن اينها لطمه مي‌زد به اين مبارزه مشترک، در نتيجه اين امر يک خيانتي بود به استقلال مملکت ما. خوب اين براي مسئولان آن موقع خوشايند نبود و در جلسه‌اي عده‌اي را عليه بنده تحريک کردند و سرانجام مرا از فرقه اخراج کردند.

جريان انشعاب حزب توده در سال‌هاي 26ـ 27 اتفاق افتاد و گروه خليل ملکي از آن حزب جدا شدند و حزب نيروي سوم را راه انداختند. آنها هم تحت تاثير همين جريانات بود؟

تحت تاثير همين جريانات بود ولي آن موقع من ديگر در آذربايجان بودم و بعد از آنجا فرار کردم. ماجرا به اين شکل بود که مرحوم ملکي خودش اصلاً مسئول کميته ايالتي حزب توده در آذربايجان شد و مأمور شد به آنجا برود و وقتي به آنجا رفت تحت اشغال قواي شوروي بود . ملکي وقتي رفت به مرکز کميته ديد که عکس مارکس، انگلس، لنين، استالين در آنجاست. گفت زود اين عکس‌ها را پائين بياوريد و عکس ستارخان و باقرخان و مرحوم خياباني را به جاي اينها بگذاريد. خوب روس‌ها از اين مسئله خيلي ناخرسند شدند و شبانه تحت‌الحفظ خليل ملکي را برگرداندند به تهران. خليل ملکي با فرقه دموکرات مخالفت کرد و اين را پديده تجزيه‌طلبانه مي‌دانست.

همان موقع بود که راديو مسکو اينها را تکفير کرد؟
 
بله  راديو مسکو خليل ملکي و دوستانش را تکفير کرد و از آنجا بوده که خليل ملکي ديگر از حزب جدا شد و بعد نيروي سوم را تشکيل داد.

آقاي دکتر سئوالي از گذشته ها مي پرسم، مي‌خواهم ببينم که زندگي آن روزگار با زندگي امروز چه تفاوتهايي دارد. دراين70 ـ‌80 سال اين سير تحول زندگي و تفکرات اجتماعي در ايران چگونه بوده است؟

اين را بايستي اعتراف کنم آن موقعي که ما جوان بوديم هنوز درک خيلي صريح و معقولي از نظام اجتماعي آن زمان ايران نداشتيم. ولي مسئله عمده اي که در آن زمان محرک جوانها بود و ضربه بزرگي به آنها وارد کرده بود مسئله ورود نيروهاي بيگانه به ايران بود. مملکت از طرف نيروهاي بيگانه اشغال شده بود. رفتاري که نيروهاي بيگانه با مردم داشتند رفتار يک  اشغالگران در يک کشور اشغال شده بود. اينها همه دردناک بود. براي ما که افسر بوديم و وظيفه حفظ مملکت را داشتيم يک سرافکندگي و سرشکستگي بزرگي محسوب مي‌شد. اين بود که درصدد برآمديم راه چاره‌اي پيدا کنيم. اين راه چاره را در جوانب مختلف مي‌ديدند. من در آن موقع در حزب توده ديدم و احساس کردم. به همين دليل هم دنبال اين ماجرا رفتم. خوب بعد فهميدم که هدف، هدف ديگري است.

در سالهاي دهه 20 دريچه تازه‌اي به روشنفکري ايران باز مي‌شود که با گذشته کاملا متفاوت است. دوره استبداد رضاخاني تمام شده يک دوره ده ساله فعاليتهاي آزاد  روشنفکران را داريم. مجله‌هاي و روزنامه‌هاي مختلف منتشر مي شود. شاعران و نويسندگان در فضاهاي اجتماعي و سياسي قرار مي‌گيرند. مي‌خواهم بدانم مي‌توانيم اين دوره را به عنوان حرکتي براي انديشه‌هاي مدرن در ايران بدانيم؟

بديهي است. اولين چيزي که مهم است و در آن موقع هنوز اوج نگرفته بوده و براي آغاز رشد انديشه لازم است شرط آزادي است. بعد از دوران حاکميت رضا شاه، اگرچه يک دوره سرافکندگي و سرشکستگي وجود داشته ولي دولت ديگر آن قدرت را نداشته که مردم را سرکوب کند. به هر حال اين احساس تعلق به جامعه احساس آزادي، احساس مبادله تفکر در درون جامعه فراهم شده بود. يعني وجود روزنامه‌ها، وجود امکانات مبادله‌اي فکري، سبب شده بود که همه با يکديگر رقابت کنند. احزاب با هم ديگر رقابت مي‌کردند مطبوعاتشان را عرضه مي‌کردند و اينها همه سبب مي‌شد که انسان بتواند به داوري بنشيند. اين داوري البته دقيق نمي‌توانست باشد. هيچوقت هم نمي‌تواند دقيق باشد. بايد هميشه در حرکت باشد. نفس داوري با رشد فکري انسان توام است. رشد فکري انسان است که در شرايط محيط مي‌تواند امروز اين نوع و روز بعد و سال بعد يا با گرفتن تجربه اي ديگر، نوع ديگري داوري بکند. ما از اين قاعده طبعاً مستثني نبوديم.

با توجه به تجربه‌اي که در فعاليتهاي حزبي داشتيد، در  دوران امروز، فعاليتهاي حزبي تا چه حد مي‌تواند در ايجاد دموکراسي در يک جامعه نقش داشته باشد ؟

فعاليت حزبي در احزاب متفاوت است. ولي در احزاب چپ و احزاب کارگري نوعي استبداد دروني وجود داشته،‌ يعني يک نوع تابعيت، اطاعت محض. چون يک ايدئولوژي را اساس قرار مي‌دادند و بعد آنچه را که از انسانها طلب مي‌کردند آزادي تفکر نبود، بلکه اطلاعات محض بود و در آن نوع احزاب و آن نوع شرايط، معيار، معيار اعتقاد بود، ايمان بود، در آنجا شخص را بررسي نمي‌کرد که تا چه اندازه آگاهي دارد. در درون اين احزاب، آگاهي معيار شخصيت نبود. بلکه اعتقاد و ايمان معيار شخصيت تلقي مي‌شد. خوب به ياد دارم موقعي که صحبت مي‌کردند مي‌گفتند که فلاني خيلي به حزب  ايمان دارد. بزرگي شخص از ايمان او، يعني يک ايدئولوژي پديد مي آمد و در اين ايدئولوژي ديگر جدا شدن و زير سئوال قرار دادن مجاز نبود. براي من خيلي سئوال مطرح مي‌شد. سوالهايي را مطرح مي‌کردم و مي‌خواستم جواب بگيريم و اين جواب به من داده نمي‌شد. يکي از ايرادهايي که به من گرفته بودند اين بود که زيادي چرا مي‌گويد. اين طرح سئوال با اطاعت محض سازگاري ندارد. بنابراين آنها يک نوع مطيع مي‌خواستند و اطاعت هم مي‌خواستند از ديگران، يعني جمعاً‌ يک اطاعت جهاني وجود داشت. اطاعت جهاني از برادر بزرگتر، و هيچگاه کسي به خودش اجازه نمي‌داد که شک کند و اين يک پديده دهشتباري بود در درون احزاب. ولي احزابي هم غير از احزاب داراي ايدئولوژي احزابي بودند که افراد در درون آن مجاز بودند شک بکنند و نظريات خودشان را بر زبان بياورند و گناهکار تلقي نشوند. حال اين که مي‌دانيم در درون جامعه شوروي بسياري از شخصيت‌هاي برجسته کمونيستي که شک مي‌کردند اعدام مي‌شدند خوب اين مسئله‌اي است که ديگر جاي بحث باقي نمي‌گذارد. خوب در چنين شرايطي که ايدئولوژي حاکم باشد ديگر امکان چون وچرا وجود ندارد.

در ايران در دهه هاي 20 تا 50 بخش عمده اي از روشنفکران و نويسندگان و شاعران و کساني که در زمينه کارهاي فکري، اجتماعي و سياسي بودند علاقه‌هاي شديدي به انديشه‌هاي چپ پيدا کردند. اين انديشه چه جذابيتي داشت که باعث مي‌شد اينها به طرفش بروند.  شما هم خيلي از آثاري که ترجمه کرديد کتاب‌هايي است مربوط به نظام انديشه کمونيستي و سوسياليستي و تقابل آن با نظامهاي مختلف. تا سالها در انديشه فکري و در نظام روشنفکري ايران اين تفکر جا مي‌گذارد. علت اين امر به نظر شما چيست؟

مسئله خيلي مهمي را مطرح کرديد که من براي پاسخ‌گفتن به آن ناگزيرم به مسئله خيلي مهمي اشاره کنم و آن فاجعه تفکر در جامعه بشري است. ببينيد اول براي اينکه شروع کنيم بايد عرض کنم احزاب چپ بيشتر تکيه مي‌کردند به يک اصل، به يک آرزو، به يک انديشه و آن برابري انسان‌ها است. نقطه آمال انديشه‌ها، برابري انسان‌ها بود و اينکه بايد به صورت برابر زندگي کنند و اختلاف طبقاتي و برتري‌ها از ميان برود و انسان‌ها به صورتي برابر زندگي کنند. ببينيد اينجاست گفتم اشاره به يک مسئله‌اي کرديد که واقعاً دردناک است. براي خود من اين مسئله بعد از ساليان دراز مطرح شد که آيا برابري اصلاً‌ واقعيت دارد يا ندارد؟ توجه مي‌فرماييد بحث اينجا فلسفي مي‌شود. بنده به اين نتيجه رسيدم  که سراسر جهان و طبيعت بر مبناي نابرابري است هيچ برابري در جهان وجود ندارد چه در گياه و چه در حيوان و  چه در انسان و چه در جمادات. شما دو سنگ برابر، دو گياه برابر، دو انسان برابر و دو حيوان برابر نمي‌بينيد. برابر مي‌گويم، شباهت ممکن است پيدا بشود ولي برابري نيست. حالا در جامعه بشري اين نابرابري به وجود آمد؛ مثل گله‌هاي حيوانات، در اين گله‌ها فرض بفرماييد يک حيوان قدرتمند و زورمند در رأْس گروه قرار مي‌گيرد. اين حيوان قدرتمند مي‌خواهد آن منطقه ‌و آبشخور يا مرتع را اداره بکند. اين حيوان دستور ميدهد در عين حال از ماده‌ها سوءاستفاده مي‌کند آنها را متعلق به خود مي‌داند و طبق قانون طبيعت موقعي که نرهاي ديگري مي‌خواهند بيايند با آنها مي‌جنگند و آنها را مي‌زند و طرد مي‌کند. آنها اگر توفيق پيدا نکنند از گله دور مي‌شوند، يک گله ديگر بايد تشکيل بدهند و اگر توفيق حاصل کنند اين را نابود کنند خودشان در رأس قرار مي‌گيرند. پس ببينيد نوعي زورمندي و  اعمال قدرت و  برتري‌جويي و فزون‌طلبي در ذات اين طبيعت نهفته شده است. خوب جامعه‌ بشري هم همين است. در نتيجه نابرابري‌هايي که در جامعه پديد آمد زورمندان از مجموعه نعمت‌هاي جهاني استفاده کردند و خواستند مقداري را به خودشان متعلق کنند و ‌کردند. خوب اين ظلم بود در مقابل اين ظلم چه پديد آمد؛ انديشه برابري در مقابل اين نابرابري. پس بايد چکار کرد؟ بايد برابري ايجاد کرد. پس ببينيد اينجاست که اختلاف پيدا مي‌شود. قانون طبيعت بر مبناي نابرابري است. واکنش انسان يا حيوان يا هر موجود زنده‌اي در برابر اين قانون انديشه برابري است. يعني انديشه برابري، واکنشي است در مقابل نابرابري، آيا انديشه برابري قانون طبيعت است يا خلاف قانون طبيعت ؟ انديشه برابري در ذات خودش خلاف قانون طبيعت است ولي آن طرفداران انديشه برابري خيال مي‌کنند که مي‌توانند جامعه‌اي برابر پديد بياورند. تمام فاجعه بشر در اين نهفته است که واکنش ذهني خودشان را به عنوان قانون طبيعت تلقي مي‌کنند. قانون اجتماعي بخشي از طبيعت است.  به‌جاي اينکه با عوارض منفي نابرابري و تبعات نابرابري مبارزه کنند مي‌خواهند با خود نابرابري مبارزه کنند،  حال اينکه نابرابري در قانون طبيعت است و نمي‌شود با آن مبارزه کرد. اين باعث تمام شکستهايي شده که برابري خواهان در طول تاريخ متحمل شدند. از اسپارتاکوس و ماني و مزدک بگيريد تا مارکس و ديگران. همه اينها محکوم به زوال و  شکست بودند. خود مارکس را نگاه کنيد. به عنوان يک  تحليل‌گر  برجسته دوره سرمايه‌داري واقعاً نمي‌شود حدي برايش تعيين کرد. آنجايي که مي‌خواست ماهيت نظام سرمايه‌داري را نشان بدهد بسيار بسيار داهيانه عمل کرده، ولي حاصل اين چه شد؟ مقداري پندار‌بافي. يعني به مجرد اينکه به اين نتايج رسيد و خواست  جامعه سرمايه‌داري را که طبعاً مثل هر پديده‌اي زنده‌، تولد و مرگ دارد، تبديل کند به جامعه دلخواه خودش پندار بافي مي کرد، اما  تا آن‌جايي آدم رئاليستي است که جامعه سرمايه‌داري را تشکيل مي دهد، يک جامعه کمونيستي يعني يک جامعه بسته عجيب و غريب.

در اين جريان برابرخواهي در انديشه‌هاي انساني، عدالت چه جايگاهي دارد؟

 عدالت را کلمه نسبي مي‌دانم نمي‌توانم مطلق بگيرم. يک چيزي در جهاندر زماني و جايي  عادلانه تلقي مي‌شود و در زمان و جاي ديگري ظالمانه. بنابراين من با اين کلمات بازي نمي‌کنم. براي اينکه اينها چيزهايي است که انسانها برخورد مي‌کنند با آن‌ها و اينرا عدالت مي‌شمارند يا نمي‌شمارند. تعدد زوجات در يک جامعه‌اي عدالت است و در جامعه ديگري جنايت. آيا جنگ و کشتن انسان ها عادلانه است يا ناعادلانه ؟ خوب در شرايط مختلف دنيا تقسيم مي‌شود به عادلانه و غيرعادلانه، يعني جنگي که انسان براي رهايي خودش به آن دست مي‌زند مثل کشورهايي که براي نجات خودشان از چنگ استعمار جنگ مي‌کنند اين جنگ مي‌شود عادلانه. آن که مي‌خواهد بر عکس اين عمل کند مي‌شود ظالمانه.

اين عدالت‌خواهي نتيجه همان برابرخواهي نيست؟

 بنده معتقدم که اينها همه تصورات انساني است که در شرايط پديد مي‌‌آيد. ولي برابرخواهي واکنش است واکنش نسبت به قوانين طبيعت. حرف قشنگي است براي آدمهايي که درک نمي‌کنند. براي آدمهايي که همين‌طور زود جذب مي‌شوند. انديشه برابري خيلي قشنگ است. خوب آن که دائم زجر از نابرابري مي‌کشد برايش پذيرفتن اين برابر خواهي يک  آرمان است. بنده اعتقادم اين است که اين برابر خواهي کار آدمهاي مهمل، کاهل و تنبل است. يعني نمي‌نشينند فکر کنند که آيا واقعاً شدني است؟ دائم مي‌شنويد از دهان اينها، همين اينهايي که در خارج هم دائم حرف از برابري مي زنند. خوب مردم عامي هم خوششان مي‌آيد از اين مسئله، ولي ببينيم آيا مي‌شود؟ آيا شدني است اين برابري؟
حالا سئوال پيش مي‌آيد؛ در مقابل مي‌بينيم که واقعا ظلم و عذاب است براي مردم، آيا مي‌شود تحمل کرد؟ براي اينکه من برابري را عنوان نمي‌کنم پس بايد تحمل کنم؟ نه، نابرابري تبعات و عوارض منفي دارد من بايد با تبعات و عواقب و عوارض منفي نابرابري مبارزه کنم نه اينکه لج کنم يک چيز خيالي را به نام برابري جلوي مردم بگذارم و عده اي را تحريک کنم و بعد اين عده دائم در طول تاريخ،بميرند و کشته شوند و فنا شوند و بنده  هم هيچ عين خيالم نباشد. بعد هم از اين، درس لازم را براي بشريت نگيرم. اينجاست که بنده معتقدم؛ روشنفکران ما يا روشنفکران نمايان ما يا تحصيل‌کرده‌هاي ما اين مسائل را درک نکردند ، به خودشان زحمت ندادند فکر کنند که آيا اين انديشه برابري که ما داريم تبليغ مي‌کنيم درست است يا نه؟ اولا خودشان در زندگيشان برابري نيست به مجرد اينکه شما وارد زندگي اينها شويد نابرابري را مي‌بينيد ولي در عوض براي ديگران برابري مي‌خواهند.

اصلا اين نابرابر بودن در ذهن انسان است.

 نابرابر ديدن درست است براي اينکه يک واقعيت است ولي برابر خواستن، امر نادرستي است

اين يک مساله اجتماعي است.

بله ، اجتماعي است. بنده اعتقادم بر اين است که به جاي اينکه برابري بخواهيم بايد آزادي بخواهيم براي بشريت. آزادي است که امکان تفکر را پديد مي‌آورد. آزادي است که يک عدالت و يا حتي برابري نسبي در جامعه پديد مي‌آورد.

انديشه‌هاي چپ در ايران هدفش اين نبوده که به اين آزادي برسد؟

 ببينيد اينها درک نکردند، آرزو انديش بودند. يعني تفکر نکردند. تمام چپ را در ايران نگاه کنيد؛ هدفشان فقط برابر خواهي بود. يعني به اين فکر نيفتادند و اگر هم بنده يک روزي به آنها مي‌رفتم اين حرف را مي‌زدم به من فحش هم مي‌دادند، گرچه بنده خودم هم آن موقع مثل خود آنها فکر مي‌کردم. نمي‌فهمديم. من هم برابر خواه بودم و براي همان برابرخواهي، فداکاري هم کردم ولي فداکاري در طريق نادرست. شما يک گياه را ببينيد يک درخت را ببينيد. يک درخت در يک صحرا و يک زمين معين است و مقدار آب و آفتاب معين به آن مي‌رسد و ميوه مي‌دهد اما مي‌بينيد يک شاخه‌اش اينقدر ميوه دارد  يکي ديگرش آنقدر. البته اينها همه دلايلي براي خودش دارد ما نيامديم اينها را بشناسيم ما نيامديم بفهميم و مطالعه کنيم که ببينيم  اين نابرابري از چه پديد مي‌آيد؟ اينجاست که مي گويم بايد با تبعات نابرابري و با عوارض آن بايد مبارزه کرد.ببينيد مثلا برابري حقوق زن و مرد، اصلا اگر زماني اين حرف را مي‌زديد فحش بود، کفر بود، امروزه شما تحملش مي‌کنيد پس اين يعني واکنش، اين يعني پديدار، اين يعني آرزوانديشي، اين با واقعيت منطبق نيست. عين همين مسئله را در مورد دموکراسي مي‌گويند. دموکراسي چيز ثابتي نيست. متحرک است. کمال پيدا مي‌کند مثل هر چيز ديگري، اگر ما واقعا تعلق داريم به پيشرفت در جامعه بشري، اينرا بايد درک کنيم. ولي خوب من چه کنم که فرض کنيد آن کارگر يا آن محصل جوان، اينها را جذب و درک نمي‌کند. اگر بنده اينها را مطرح کنم، با آرزوهاي او اصلا سازگاري ندارد. بنابراين عکس‌العمل نشان مي‌دهد. اين است که آدم مجبور است خاموش بنشيند.

در مورد انديشه‌هاي مارکس گفتيد که او در دل جامعه سرمايه‌داري غرب آنها را مطرح کرد. سوالي اينجا مطرح مي شود که نظام فکري و سياسي کمونيسم آيا دقيقا برگرفته از نظام فکري مارکسيسم است؟

ببينيد نياييم بگوئيم مارکسيسم، من واقعا زجر مي‌کشم از بيان اين کلمه، مارکس مرد خيلي بزرگي است. مارکس را بايد به دو جهت تقسيم کرد يک مارکسي که تحليل‌گر است و يک مارکسي که آرزوانديش است.
مارکس تحليل‌گر فوق‌العاده اي است ولي همين تحليل‌گر تبديل مي‌شود به يک آدم آرزوانديش. عرض کردم جهان کمونيست مورد آرزوي خودش را پديد مي‌آورد يعني اين خودش خلاف قوانين طبيعت عمل مي‌کند. مگر اين نظام برده‌داري با ميل بشر پديد آمد؟ مگر با ميل بشر رفت؟ نظام فئودالي چطور، اينها سير طبيعي حرکتي اورگانيزم بودند. آمدند رفتند تولد پيدا کردند و مردند، اين يکي هم تولد پيدا مي‌کند و مي‌ميرد. مارکس خودش نتوانست به اين نتايج برسد ولي ياران مارکس به اين نتايج رسيدند. شما اگر دقت بفرماييد کسانيکه از ياران مارکس بودند مثل انگلس و کائوتسکي و برنشتين و روزا لوکزامبورگ، فهميدند که اينطوري نيست. برنشتين حرف واقعا عجيب خودش را زد که گفت حرکت، همه چيز است و مقصد نهايي هيچ. يعني ما نمي‌توانيم تعيين کنيم هدف نهايي را، و حرکت همه چيز است.

ولي مارکس آن حرکت را تعيين کرد.
 
مارکس تعيين کرد. خطاي مارکس در اين بود که آرزو کرد و آرزوي خودش هم خواست تحقق ببخشد.

البته من جايي از قول انگلس خواندم که گفته بود ما فرصت نکرديم تا ادامه انديشه‌هايمان را بيان کنيم؟

اين عين واقعيت است شما نگاه کنيد؛ موقعي‌که آمدند اسم روي حزب خودشان بگذارند براي اينکه ديدند آنچه  مي‌گويند با دموکراسي سازگار نيست، در نتيجه آمدند اسم خودشان را حزب سوسيال دموکرات گذاشتند. بعد مارکسيت‌هاي نادان روسيه آمدند دنبال اينرا بگيرند. چه کار کردند؟ چون حزب سوسيال دموکرات را انگلس گرفته بود، اسم حزبشان را گذاشتند حزب سوسيال دموکرات کارگري روسيه. روسيه‌اي که آن موقع صد و بيست ميليون جمعيت داشت، فقط صد و شانزده هزار کارگر صنعتي داشت. يعني به هر هزار نفر يک نفر نمي‌رسيد. يعني در اينجا جدا کردند گروهي حاکم و گروهي محکوم. بعد هم در اينها اختلاف ايجاد شد و بعد هم شد بلشويک و منشويک وبعد هم آخر لنين آمد و گفت اصلا همه اينها بي خود است فقط بايد حزب کمونيست باشد. يعني چماق، خوب اينها چيزهايي است که عده اي متفکر به آن رسيده بودند. احساس کردند که دارند خطا مي‌کنند. واقعا کائوسکي و برنشتين اينها را فهميدند. اين که گفت حرکت همه چيز است و هدف نهايي هيچ و نه هدفهاي کوچک، نه هدفهاي زماني. و اينها افکار مارکس را کمال بخشيدند. يعني اين خطاي آرزوانديشانه را کنار گذاشتند و ديدند کار آنها نيست. ولي آقاي لنين اينها را نفهميد. آقاي لنين در 1916 برمي‌دارد مي‌نويسند: امپرياليسم، کاپيتاليسم محتضر است. در صورتي که اين کاپيتاليسم محتضر، درست دوره نوجواني را داشت طي مي‌کرد. 1916 را دارم عرض مي‌کنم که آن اثر مبتذلش را نوشت، امپرياليسم بالاترين مرحله سرمايه‌داري، هيچکس هم نيامد فکر کند که آقا اين چه معنايي دارد.

 قسمت دوم گفتگو با دكتر عنايت الله رضا به زودي در سايت كانون ادبيات ايران منتشر مي شود.
 

 
@ 2003-2009 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است