تنهايي پر هياهو
با هم همراه شويم تا امروز بهترين روز زندگيمان شود
داغ! داغ! داغ!

دیروز و امروز "بیچ" رفتیم! هوا گرم و آفتاب سوزان! 42 درجه!! در 15 دقیقه کلاً رنگ و رویت می شود " بیانسه"، یعنی پر رنگ میشوی 3 سوت!! ولی آب خنک و خوب و خیلی شور بود!

فردا را برای کارهای خصوصی و عقب مانده اختصاص دادم! که چند هفته است که باید انجامشون بدم!

کتابخانه! گواهینامه! دانشگاه! و ....

مردگان عمودی

یک شرکت تو ملبورن برای کاهش خیلی چیزها مثل هزینه، دی اکسید کربن تولیدی و جا و مکان مردگان! تصمیم داره مرده ها رو عمودی دفن کنه!




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 17:4  توسط اميد  | 

تردید دارم خوابم! هنوزم خوابم!

شروع میکنم به آواز خوندن: " من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره//همیشه بین ما دیوار سرسخت عبور" یادم نیست جند سال پیش شنیدمش، یادمم نیست این دیواره "سرسخت" هست یا چیز دیگه ایی!! یاد کسایی افتادم که با همیم ول دلمون دوره دیدم ما دلمون با همه نزدیک خودمون از همه دوریم!!!

یکم نزدیک شدم!

بعد ریتم و 6 و 8 میکنم: " تویه غربتیم ولی با عشق ایرون زنده ایم// یاد دوستان قدیمی مخلص و شرمنده ایم و ..."

میرسم!

کارا خوب پیش میره! کمی آسون شده و روان! همینطوری پیش بره و ...!

هزارتا فکر!

اینا بخشی از شروع یک روز منه : هر روز 5 دقیقه تا اتوبوس 6 دقیقه انتظار برای قطار 10 دقیقه داخل قطار 20 دقیقه پیاده تا محل کار و شروع کار!! 

همیشه صبحها کلی فکرای مختلف از آدمهای مختلف تویه ذهنم هست! نمیدونم با اینهمه مشغله اینا این وسط چی می خوان! هر چی قلب من کوچیکه! تویه مغزم پر است از این چیزا!

دوست دارم صبح و شاد شروع کنم، خواب پرواز یا یه سفر خوب دیده باشم!!

صبحانه رو خوب بخورم! برم تو ماشین بشینم! رادیو آهنگ مورد علاقه ام و پخش کنه!

برم سره کارم ! بعد با دوستام قرار بزارم برم شام بیرون و بعد تو ماه یه سفر برم یه جایی که نرفتم!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 16:58  توسط اميد  | 

آنقدر از این داستان نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آنرا با شما تقسیم نکنم.

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...


نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 18:54  توسط اميد  | 

اول که نام خدا

بعد تشکر از دوستان که اینجا پیغام دادن بخصوص مهناز عزیز.


ما ماندنی شدیم

کار رو ادامه دادیم و پول به عشق چربید!! ای بابا آنجایتان را سوزاندم! یاد خیلی چیزها افتادید نه!!


حساسیت

به همه چیز دارم حساسیت میدم!  آدما! رفتاراشون! کار! درس! خونه و غیره

یه کمی خسته ام ! احتیاج دارم بشینم، خوب فکر کنم!

غورباقه زشت!

در چند سال اخیر من برای خودم تئوری داشتم که برای رها شدن از شر وسواس و آشفتگی و دل شوره! بهترین کار اینه که با چالشهای بزرگتر اول از همه روبرو بشی! به این ترتیب خیلی از مسایل حل میشه! امیدوارم اینبار هم بتونم برم سراغش!


ایران ای مرز پرگهر!

داشتم فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر نداره!" رو میدیدم که دلم یهویی هوای ایران و کرد! با دوستا بریم رستوران! خانه هنرمندان! تاتر! سینما! بام! کوه! سفر! یعنی کلاً بغض کردم! من هم وقتی فیل ام یاد هندوستان میکنه! سخت که بیخیالش بشه ولی بقول همکار گرام "Gamble has been done" .



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 16:43  توسط اميد  | 

چند صباحی بود هوای مسافرت به سرمان افتاده!! الالخصوص که این رفیق گاردن و بث فرنگیمان "نیکو" که هر روز جایی ولو هست و هی با عکسهایش آنجای ما را می سوزاند سوزاندنی!!

این دوست نیکو آفری حواله ما کرد مبنی بر بکپکینگ در خطه دلاور خیز وست کوست که تبارک ا... زیباست وحشتناک! داریم سبک سنگین اقتصادی میکنیم که چه بکنیم ماندن یا رفتن!


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:8  توسط اميد  | 

در دیار فرنگ رسم است که خیلی زود دینر را به رگ میزنند، زود میخسبند و زود، زود کار ارباب و رعیت را می انجامنند! کلاً اینها بروکراسی رو از غذا هم دلیت کرده اند.

ما هم امشب خوب و خوش بودیم ( کور شود هر آنکه نتواند دید) و آمدیم خوشیمان را شیر کنیم، بفرمایید.

خواب بر ما غلبه کرده! هر شب همین است اوضاع!! میرویم بخوابیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:42  توسط اميد  | 

امروز فیلم آفساید و دیدم و خیلی خندیدم و دوستش داشتم.

آیت ا.. منتظری فوت کرد و من خیلی ناراحت شدم در حد بغض. راستگو، صادق.

با پدر و مادرم حرف زدم همه خوب بودن و ورزشکار شدند ماشا ا...

سرماخوردگی ام هم که از اول هفته با کار و تلاش در حال درمانش بودم، بهتر شده.

امروز با دوستان ایرانی رفتیم کنار ساحل و از روی اسکله شیرجه زدیم که حالی کرده باشیم.

امشب بعد از گذشت 2 سال یا بیشتر، همه عکسهای متعلق به اون دوران و پاک کردم. خیلی احساس بدی نسبت به ول دو مرت میکنم خیلی خیلی بد، با اینکه همیشه از خدا برای همه بهترین ها رو خواستم ولی در مورد این آدم هنوزم دلم اونجور که میخوام صاف صاف نشده!


همونطور کی میبینید گاهی خوب گاهی بد، بالا و پایین! همیشه زندگی همینطوریه؟! آیا به یه بالانسی میرسه بالاخره؟! سوال خوبیه که آدم وقتی حالش خوب نیست به سراغش میاد. البته من خوبم! ولی شما باور نکنید!


در مورد تفریحات اینجایی!

خیلی از دوستان و آشنایان برای آخر هفته معمولاً میروند به CLUB که درینکی بزنند و دنسی بکنند و احیاناً کسی را برای شب جمعه دست و پا کنند! گاهی تیرشان به مقصد میرسد و حتی مقصد را هم رد میکند! ولی اکثراً نمیخورد حتی به سیبل و این حرفها!! چه برسد به هدف!

اینجا یکسری هم از اوباش از دست نیروی انتظامی و طرح معروفش در رفتند آمدن اینجا تا مایه سربلندی اوباش ایرانی بشوند! دوستان خارج نشین دوری بفرمایید!!

دلتنگیها کم و بیش وجود دارد!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 18:44  توسط اميد  | 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد، صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد.

دارم تمرین میکنم

مستقل بودن، خوشبین بودن و ....

یه موقعی خیلی خسته میشم. امروز یه سری وبلاگهای ایرانی های مقیم استرالیا رو بعد از چندین ماه مرور کردم.

از کسایی که تازه اومدن داشت تا کار پیدا کردن و ...

باید بگم که یهو زد به سرم که ای بابا باید میرفتم مثلاً سیدنی و یه مدت اونجا زندگی میکردم و دنبال کار هم میگشتم و یا میرفتم بریزبین و اونجا دنبال کار میگشتم. و کلی نقشه های نصفه و نیمه میاد تویه ذهنم.

بعد از اینها یادم میوفته که من این تصمیم رو هم مثل سایر تصمیم های زندگیم گرفتم یعنی احساس درست بودن مسیر که کمی با چاشنی عقل همراه شده.

خلاصه که نباید هر روز به این فکر کنم که این تصمیم چقدر درسته یا نه! من با این تصمیم چند تا تیر و پرتاب کردم باید دید کدوم زودتر و یا بهتر به هدف میخوره اون موقعه اون انتخاب میکنم.

آشپزی

در راستای اینکه من خیلی آدم شکمویی هستم و اصلاً دو جور غذا تو یه روز به مزاجم نمیسازه. تصمیم به آشپزی گرفتم. باید بگم که الان دیگه راحت آشپزی میکنم، هر چی دستم میاد و میریزم توقابلمه 45 دقیقه بعد میام میخورمش. اینو میگن ابتکار.

ولی تا به حال خورشت قیمه،بادنجان،ماکارونی، انواع املت، انواع نیمرو، عدسی و سوپ درست کردم و راضیم.

خیلی خسته ام باید بخوابم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:52  توسط اميد  | 

امروز بعد از بیشتر از دو ماه دارم اینجا رو آپدیت میکنم

نمیدونم از کجاش بگم. بهرحال این چند ماه خوبی و بدی،خنده و گریه و ... مثل تمام دوران دیگه زندگیم داره.


دارم درس میخونم

درس خوندن اینجا مخصوصاً اگه فول تایم باشی خودش یه کار تمام وقته! از بس که اینا در مراحل مختلف به شکل های مختلف دارن حساب ازت پس میگیرن.

باید اینم بگم که این تصمیم سختی بود چون هزینه بر و البته به تلاش خیلی زیادتری از فقط دنبال کار گشتن نیاز داره، اونم این چیزی که من اومدم سراغش "داروسازی". اما چرا این و انتخاب کردم:

اولاً که من واقعاً میخواستم یه جوری از درس خوندن تویه رشته خودم خلاص بشم. بیشتر از 4 سال درس خوندن و بیشتر از 3.5 سال کار تویه این رشته باعث شده به تنوع نیاز داشته باشم و واقعاً به هیج وجه نخوام دنبالش و بگیرم و اونو ادامه بدم.

دوماً میخواستم یه چیزی باشه دیگه خیلی برای کار پیدا کردن زحمت نیفتم.

سوماً و از همه مهمتر میخواستم چیزه جدیدی بخونم که دوستش هم داشته باشم.

چهارماً میخواستم مستقل به معنای واقعی بشم

تمام موارد فوق دست به دست هم داد تا من الان اینجا باشم و دنبال آرزوها و چیزایی که دوست دارم.


جایی که زندگی میکنم و دوست دارم، مردمش هم دوست دارم.

الان 2-3 تا دغدغه کوچولو دارم که سپردیم به خدا ردیفش کنه، بدون اونا دیگه میشه گفت من اینجا جا افتادم(بر اساس یه نظر سنجی در استرالیا، برای یک مهاجر بیشتر از 7 سال طول میکشه تا جا بیوفته!!)


نمیخوام آه و ناله راه بندازم که این مشکل و دارم اون مشکل و دارم، دیگه بسه! بهتره که رویه راه حلها تمرکز کنیم تا مشکلات!!

این هم Tip of The Day

شوخی بود من و چه به این حرفا!

دوست دارم اینجا بیشتر بنویسم خیلی بیشتر از این حرفا امیدوارم بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:9  توسط اميد  | 

سخت مشغولم

استخوانهایم

آنها که ضعیفند میشکنند

درد دارد

اما

آنها که میخواهند بمانند باید سخت باشند

استخوان کلاً باید سخت باشد

وگرنه میشکند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:47  توسط اميد  |