19/04/2011

بهاریه سوم




روزهای زیادی اومد و رفت، چیزی نتونستم بنویسم. حرف ها خروار خروار توی سرم می ریزه و بعد انگار یکی با جرثقیل
 می بردشان و یه جای دیگه خالی می کنه 
پرم از گفتن اما بیشتر وقت ها سکوت می کنم، گاهی وزن واژه ها این قدر سنگین اند که اگر ذره ذره بتراشیم شان و به عبارتی دچار خود سانسوری شویم مرکزیت  خود رااز دست می دهند؛ پس بهتره الان هم چیزی نگم چون شرف 
قلم دوباره از بین می بره
..............
الان فقط صدای پری زنگنه آرومم می کنه 
شکار آهو، پری زنگنه

28/03/2011

بهاریه دوم

یادت است عید آن سال

ما روی پله های خانه" مادر بزرگ" نشسته بودیم

بنفشه ها گل داده بودند

و

تمام حیاط را "مهرانه"،  شسته بود

یادت است "مادر" آن روز، آشِ پشت پا پخته بود

برای "فرخ"؛

من و تو دست در دست هم، به رقص پروانه ها نگاه می کردیم

و

می خندیدیم به اشک شور "مهرانه"؛

بی خبر از این که

باید چند سال بگذرد و من بشوم "مهرانه" و تو بشوی "فرخ"؛

حالا این جا در شهر دوری

نه "مادر" هست تا برایت آش پشت پا بپزد

نه "مادر بزرگ" زنده  که گرمای حیاط خانه اش به جانم بریزد

این جا

بوی عید را باید از هوا بدزدی و آن را در جیب خود پنهان کنی

من برایت آش پشت پا نپختم

شاید تو "یکی"، بیایی

اما تو را به بنفشه های حیاط خانهَّ "مادر بزرگ" و به دانه دانه اشک های "مهرانه" قسم

اگر "فرخ" را دیدی

بگو یک روز که عید بود وبهار بود و بنفشه بود و عاشقی بود من و تو به اشک های شور "مهرانه"، خندیدیم



19/03/2011

بهاریه نخست

نوروزتان مبارک
...
شادی و پیروزی تان آرزوی من است
...
سبز باشید امروز و هر روز
دوستدار همه تون
فروغ



15/03/2011

چهار شنبه های سوری


چهارشنبه های سوری؛ قدیما، سور می دادند چلچله ها 
 چهارشنبه های سوری؛ قدیما، گل می دادند درخت ها
چهار شنبه های سوری؛ قدیما، دل می دادند غریبه ها
...
اون روزا، بچه بودیم، شاد بودیم، می خندیدیم، می پریدیم؛ 
اون روزا، صفا بود، وفا بود، حیا بود، رضا بود
یه روز، تو شهر ما؛
 طوفان اومد، باد اومد، ابر اومد، بارون اومد، برف اومد
 تو بی خبر؛ من بی خبر؛
 دویدیم و دویدیم
تو کوچه ها گم شدیم، از خونه ها دور شدیم
...
چهار شنبه های سوری؛ قدیما
... 






02/03/2011

پرنده های زندانی


پرنده های زیبا و بی آزار و باهوش، بیش از سایرین مورد آزار و اذیت قرار می گیرند و به قفس می افتند
پرنده هایمان را آزاد کنید





پرنده های در قفس شهر "الغدیر"، مراکش

18/02/2011

بیست و پنج بهمن، روز تواد من بود

اینارو با اشک چشمام می نویسم، به خدا خیلی مقاومت کردم مثل خیلی چیزهای دیگه ننویسمش اما نتونستم؛ شب قبل از تولدم گفتم اگه خون کسی بریزه هرگز دیگه یادی از روز تولدم نمی کنم، این نیت من بود؛ بیست و پنج بهمن اومد و خاک، این خاک دوست داشتنی، دوباره خون عزیزامونو به آغوش کشید! حال این روزهای من خوب نیست، ایران تب داره، نمی تونم بی خیال باشم، من به اون خاک تعلق دارم، اون جا متولد شدم، بزرگ شدم و عمرمو اون جا گذاشتم، حالا و همیشه دلم پیش اونائیه که زنده ان و تو این تب می سوزن! ازتون دوریم ولی باهاتونیم، هر شب و هر روز کنارتونیم، یادتونیم، این جائیم اما روحمون تو وطنه، با خاطرات و یادگاری ها مون زندگی می کنیم و هر روز شاهد تکه تکه شدن اونائیم

15/02/2011

تولدی دیگر


فروغ فرخزاد


30/01/2011

اعتماد سخت است؟

مایلیم به همسایه مان اعتماد کنیم اما برای حفاظت خود مجبوریم درها را به روی او قفل کنیم؛ به همه می گوییم شما خیلی خوبید، ما شما را بسیار دوست داریم اما ما واقعا آن ها را دوست نداریم، به آن ها به ظاهر احترام می گذاریم نه با قلب هامان؛ ما به هیچکس اعتماد نداریم؛ جنگ ورزی و خشونت تاب و توانمان را گرفته، کوی و برزن این زمین از ظلم و بیداد انباشته شده است و کو دادستانی که عادلانه به داد خواهی نشسته باشد؟  

25/01/2011

...نگاه سرد

نگاهم اگر سرد است و تهی

دست هایم را مقابل چشم هایم می گیرم

تا آینهً چشم هایم

باز تاب نگاه سرد تو را به جانم نریزد

16/01/2011

میهن

دوست های خارج از کشورم اگر  این برنامه عباس معروفی تحت عنوان " تبعید و مهاجرت..." را از رادیو زمانه نشنیده اید، این جا بشنوید
...
نخستین باری که به تهران رفتم دلم برای ساری تنگ شد و نخستین باری که به فرنگستان آمدم دلم برای تمامی ایران، اگر روزی بشر به کرات دیگر سفر کند آیا دلش برای این سیاره تنگ خواهد شد که پناهندگی و تبعید یکی از پیچیده ترین و دردناک ترین مسائل آن است؟
...
هوشنگ وزیری
...




 در میهن آدم ها نه فقط " زبان" هم را می فهمند بلکه سکوت یک دیگر را نیز 

ایوان ایلیچ