تبليغاتX
پاییز
تنها زیر باران
 
خیال می‌کنم که نرفته‌ای
و هنوز
این خیابان همیشگی را
با من قدم می‌زنی
می‌ایستم پشت شیشه‌های کافی‌شاپ:
ما داریم آنجا قهوه می‌نوشیم٬
چای می‌نوشیم،
شکلات داغ می‌نوشیم...
حالا دارد باران می‌بارد
و من حتی نمی‌توانم
یک چتر
برای خودم خیال کنم
مهدی اکبری فر
 
+ نگارش در 90/04/26ساعت 5:26 توسط مرد پاییزی |

ارثیه
 
مسیح را مصلوب کردند
و یهودا
خود را آویخت
دیگران فقط تماشا کردند
افسوس که ما هم
از این همه راز
این همه شکوه
فقط همین را به ارث برده‌ایم...
واهه آرمن
 
+ نگارش در 90/03/27ساعت 18:50 توسط مرد پاییزی |

بهار پاییزی
 
همیشه همینطور بوده
روزهای بهار
همچون باد پاییز
می‌گذرند...
 
+ نگارش در 90/03/19ساعت 23:15 توسط مرد پاییزی |

پاییز متروک
 
غروب سرد پاییز
باغی مه آلود
قصری متروک
و مردی تنها
در پشت پنجره...
 
+ نگارش در 90/03/05ساعت 22:32 توسط مرد پاییزی |

Yağmur Ağlıyor
 
Yağmur ağlıyor ikimiz için
Hem ağlıyor hem siliyor maziyi
Kaderimdin hayal oldum şimdi
Bu gün resmini indirdim duvardan
...Duvar ağladı ben ağladım
 
باران می‌گرید
 
باران می‌گرید،
برای ما.
می‌گرید،
و پاک می‌کند گذشته را.
تو سرنوشت‌ام بودی،
اکنون خیالی بیش نیستم.
امروز عکس‌ات را،
از روی دیوار برداشتم.
دیوار گریست،
من گریستم...
Mustafa Ceceli
 
 
+ نگارش در 90/02/08ساعت 19:26 توسط مرد پاییزی |

پاییز
 
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ
باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور
پنجه‌های التماس هر درخت خشک
آسمان و چشمه‌های فواره‌هایش کور
عصر و از آهنگ غم سرشار
باد و قیچی‌های ناپیدای او در کار
هر فرو افتادن برگی پیام مرگ
باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ...
منصور اوجی
 
+ نگارش در 90/02/01ساعت 21:27 توسط مرد پاییزی |

مخوان ای کولی پاییز!
 
مخوان ای کولی پاییز!
سرود سرد غمگینت
-در این بغض کبود شام-
خروش خسته‌ی آه مرا ماند
به تصویر کبود جنگل سبز امید من
که می‌سوزد چنین ناکام
مخوان ای کولی پاییز!
غریو شیونت ای نوحه‌خوان دوره‌گرد کوچه‌های باغ
به سوگ برگ‌ریز نابه‌هنگام کدامین سبز امید است؟
در این پاییز-در پاییز ماه و سال-
در این پرپر هزاران باغ
در این هنگامه‌ی افشاندن پیوندها
از بیم تاوان گران‌باری
ترا پروای بیجای کدامین طره‌ی بید است؟
مخوان ای کولی پاییز!
مگر آداب سوگ و سوگواری را نمی‌دانی؟
و یا بر جنگل من،
-آن برافرازنده قامت،
آن امید سبز،
که آن‌سان سوخت
ناگاهان
درون دوزخ مرداد-
می‌گریی؟
مخوان ای کولی پاییز!...
نعمت میرزا زاده م.آزرم
 
+ نگارش در 90/01/26ساعت 12:6 توسط مرد پاییزی |

شام آخر
 
ما خسته بودیم و گرسنه
و راهبان برایمان دعا می‌کردند
ناتوان بودیم ما
در شام آخر به صومعه رفتیم
از کتب مقدس برهنه‌شان کردیم
و در دست‌شان اسلحه
نهادیم
ناتوان بودیم و گرسنه
دعا سیرمان نمی‌کرد...
ساناز کریمی
 
+ نگارش در 90/01/26ساعت 12:5 توسط مرد پاییزی |

پاییز
 
چکه
چکه
ابری از برگ
می‌بارد
تا کی درخت
دل سبک کند
و به خواب رود
در امتدادی از زمستان...
عزیز ترسه
 
+ نگارش در 89/12/13ساعت 14:12 توسط مرد پاییزی |

برف
 
پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید
خوب یادم نیست
تا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیست
این، که فریادی شنیدم، یا هوس کردم
که کنم رو باز پس، رو باز پس کردم
پیش چشمم
خفته اینک راه پیموده
پهن‌دشت برف‌پوشی راه من بود
گام‌های من بر آن، نقش من افزوده
چند گامی باز گشتم، برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها تازه بود اما
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها دیده می‌شد،
لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
جای پاها باز هم گویی
دیده می‌شد لیک
برف می‌بارید
باز می‌گشتم
برف می‌بارید
برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید
جای پاهای مرا هم برف پوشانده‌ست...
مهدی اخوان ثالث
 
+ نگارش در 89/12/06ساعت 14:56 توسط مرد پاییزی |

باز هم پاییز
 
باز هم ترانه‌های ناتمام
سرگردان میان هوای پر باد و باران دلم
چه می‌کند این پاییز با دلم!
عجب حال و هوای عاشقانه‌ای است
این روزهای خنک پاییزی
نسیمی که زیر پوست صبح من می‌رقصد
هر چند صبح تنهایی است
و آفتاب کوچک ظهرهایش
با تمام نبودنت
دلتنگی غروب نمناکش
و سکوت دلگیر شب‌هایی که
جای خالی تو را در آغوش جستجو می‌کند
این پاییز چه می‌کند با دلم!
یاد بارانی که روی پوست من و تو نم زد
و ما گفتیم عشق را زیر باران دیدیم
من به پاییز بودن تمام سال عادت کرده‌ام!
اما به ندیدن تو...
پریا آرین
 
+ نگارش در 89/12/06ساعت 14:54 توسط مرد پاییزی |

کاج‌ها در بکراند
 
نیمکت کهنه‌ی باغ
خاطرات دورش را
در اولین بارش زمستانی
از ذهن پاک کرده است
خاطره‌ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم
خاطره‌ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی...
حسین پناهی
 
+ نگارش در 89/12/06ساعت 14:52 توسط مرد پاییزی |

زندگی دنیا
 
زندگی در این دنیا بیش از گذراندن یک شب در یک هتل ارزان قیمت نیست!...
سانتا ترزا
 
+ نگارش در 89/10/10ساعت 17:43 توسط مرد پاییزی |

inception
 
انسان‌ها خوابند.
هنگامی که مردند،
بیدار می شوند...
 
+ نگارش در 89/09/28ساعت 23:25 توسط مرد پاییزی |

هیات
 
عباس را
فرستاده‌ای
آب ببرد.
اما
امسال
ما فقط
شربت‌های گوارا
و نذری‌های معطر
داریم
و نوشابه‌های
گازدار...
سید ضیاء‌الدین شفیعی
 
+ نگارش در 89/09/19ساعت 9:26 توسط مرد پاییزی |

پاییز
 
هم آوایی بی‌بدیل
زیبایی و خواهش
در جنبش رنگ‌ها
دلهره‌ی دلدادگی
در گذر از باورها
پاییز را
اینگونه یافته‌ام
داستان بی‌تکرار عاشقی
در اندوهی دلنشین
با رازهایی نهفته در اعماق
من تو را
بدین گونه یافته‌ام
در دوردست‌ها
در فراسوی افق
یکی
به آواز پاییز
گوش سپرده است...
امیر جمال امید
 
+ نگارش در 89/09/12ساعت 17:20 توسط مرد پاییزی |

پاییز همیشه زرد است و من همیشه تنها
 
در میانه‌ی راه شعرهایم را رها کرده‌ام
پاییز همیشه زرد است و من همیشه تنها
تنها در اتاقی نشسته‌ام و می‌نویسم...
سخت است آن هنگام که می‌نویسی و می‌دانی که می‌خواند
چون برگ‌هایی که در پاییز بر زمین می‌ریزند
اشک‌هایم به گونه می چکند و می‌ریزند بر دفتری که از دلتنگی‌هایم پر است
پاییز همیشه زرد است و من
و من همیشه تنها...
کوشا جعفری
 
+ نگارش در 89/08/21ساعت 23:36 توسط مرد پاییزی |

پاییز
 
باد آرام وزیدن می‌گیرد
ابرهای تیره و تلخ
بر فراز سرم
سر می‌رسند
اندوه به یک باره در دل می‌نشیند
و این آغاز فصل پاییز است
فریاد ابیدر
 
+ نگارش در 89/08/14ساعت 16:15 توسط مرد پاییزی |

عشق تقسیم ناپذیر
 
بیا دنیا را میان خود قسمت کنیم
دره مال من، کوه مال تو
بگذار جای پایمان برزمین موازی هم بماند
سیاه قسمت من، سفید را تو بردار
ما مثل بهار و پاییز فرزندان سالیم
پاییز مال من، بهار برای تو
ما که مثل چشم و ابرو کنار هم هستیم
چشم‌ها مال تو، اشکها مال من
شب‌ها و روزها را گرامی بداریم
خورشید مال تو، ماه برای من
مثل سیل‌ها با هم بخروشیم
دریا مال تو، رود مال من
من دنیا را با توشریکم
بی‌ما نه زمستان را خنده است و نه بهار را
در زندگی همه چیز را می توانیم تقسیم کنیم
عشقی داریم اما تقسیم ناپذیر...
 
+ نگارش در 89/08/07ساعت 11:25 توسط مرد پاییزی |

In the dark pine-wood
 
,I would we lay
In deep cool shadow
.At noon of day
 
,How sweet to lie there
,Sweet to kiss
Where the great pine-forest
!Enaisled is
 
Thy kiss descending
Sweeter were
With a soft tumult
.Of thy hair
 
O, unto the pine-wood
At noon of day
,Come with me now
.Sweet love, away
 
James Joyce-
 
در جنگل خاموش کاج
 
کاش می‌آرمیدیم،
در سایه‌سار ژرف خنک
به نیم‌روز.
 
چه دلچسب است آن‌جا آرمیدن،
دل‌انگیز برای بوسه،
آن‌جا که جنگل بزرگ کاج
احساس نمی‌شود!
 
بوسه‌ات
شیرین‌تر می‌گردد
با پریشانی ملایم
گیسویت.
 
آه، به جنگل کاج
در نیم‌روز
با من بیا،
عشق شیرین، تا دورها.
 
+ نگارش در 89/07/29ساعت 17:24 توسط مرد پاییزی |