تبليغاتX
لاله اشک خوانسار ۲

لاله اشک خوانسار ۲

دیشب مهمانی بودیم و چون بچه صاحب خانه اصرار کرد که شب بخوابیم، شب را آنجا ماندیم. در خواب ناز بودیم که نیمه های شب با صدای مهیبی که نه دعا بود نه قرآن و نه اذان از خواب ناز پریدیم. حتی بچه صاحب خانه هم که به زور خوابش کرده بودند با گریه از خواب پرید. نمیدانم کسی هوس کرده بود که با خواندن چیزی که بمدت یکساعت طول کشید (و هر چه گوش دادم یک کلمه اش را بفهمم و نفهمیدم) ملت را دعوت به سحری خوردن کند. یکساعت؟!!! بابا اذان هم ۵ دقیقه است. رحم کنید. انصافتان کجاست؟ آنهم با آن صدایی که نه تنها خوش نبود بلکه دلخراش هم بود. اصلا کی به ایشان گفته که خوش صدایی؟ پیامبر موذنین خوش صدا را دعوت به اذان میکرده( بلال). حال هرکسی از هر کجا که درآمده موذن شده. آنهم نه از یک مسجد، از صد مسجد به فاصله ۵۰ متر به ۵۰ متر. مگر چند نفر نمازخوان و مسجد برو در این شهر ۲۴۰۰۰ نفری است؟ اذان برای این است که مردم را  در یک ساعت مقرر، دعوت به نماز کرد نه اینکه شعار داد و یکساعت اواز خواند.  آوازی که یک کلمه از آن را ملت در خواب و بیداری نمی فهمند. کسی هم نیست بگوید وقتی صدای اذان ها در هم می پیچد دیگر صدای اذانی به گوش نمیخورد. حتی هیئت ها هم در محرم وقتی به هم می رسند یکی ساکت می ماند تا دیگری عبور کند و مردم صدای نوحه را بهتر بشنوند.حال چه شده که نماز و اذان که واجب تر است این چنین در هم خوانده می شود. وقتی فاصله مساجد نزدیک است حداقل با هم هماهنگ کنند که روزی یک نفر اذان بگوید. یا حداقل صدای بلندگوها را کم کنند. در این شهر جز صدای اذان و روضه چیز دیگری بگوش نمی رسد. شهری که ۱۵ خودکشی در یک سال داده است. آیا قابل تعمق نیست؟

برای اولین بار بود که احساس کردم چقدر رمضان و اذان کمرنگ شده اند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 12:30  توسط لاله اشک  | 

 

همش هی شماها عکس از سد انداختین!! گفتم بذار منم یه عکسی بندازم عقده ای نشم!!!

اما چقده جوگیر شده بودم... با یه حس مبهم از دوری از آنچه که دیگران در آن سهیم اند....

این ماهی ها هم آینده خوبی برای ماهی فروشی در خوانسار و انشالله حل مشکل کمبود ید در میان خوانساری ها.

کلی هم بچه قورباغه که در آینده خوراک خوبی برای پرندگان مهاجر خواهند شد.

یک اکوسیستم جدید آبی......

 ---------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن.۱- یکی میگفت: "این خا سد نِی، همون اِسلُ  اِما یَندان اوژ ویشتَروُ......"

+ نوشته شده در  جمعه 7 مرداد1390ساعت 20:55  توسط لاله اشک  | 

 

چهار روزه خونسارم اما هنوز نشده برم سد رو ببینم. یکی هم ما رو شبی برد دم سد که توتاریکی زیاد ذوق زده ساخت سد نشیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 9:39  توسط لاله اشک  | 

 

معمولا بعد از کلاس که همه شاگردها  رفته اند، من بازم یخورده تو کلاس میمونم و کارهامو میکنم و چون چراقهای کلاس سنسوری هستند هر چند دفعه که خاموش میشند ( بخاطر اینکه من آروم نشستم و هی جم نمیخورم)، باید تا وسط کلاس برم و برگردم تا سنسور منو ببینه و چراغها رو روشن کنه. به واضح می بینم که رفتن به روشنایی حرکت می خواد. بشینم در جا بزنم که روشنایی بیاد سراغ من؟ عمرا!

اما خودمونیم اگه یکی منو ببینه که هر ۱۰ دقیقه میره وسط کلاس و دوباره بر می گرده پشت میزش، میگه این چقده شکاکه نمیدونه بره خونه یا بمونه. این میشه قضاوت در مورد من که هدفی دیگه دارم نه اونی که دیگران فکر می کنند.

همین الان که داشتم می نوشتم دوباره خاموش شد.... قدمی دیگر بسوی روشنایی....

راهی نیست اما همت میخواهد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 0:14  توسط لاله اشک  | 

پیدا کردن یه فرصت برای نوشتن در این چند ماه برای من مثل بردن بلیط بخت آزمایی بود که هی خریدم و نبردم اما یه پیرمرده که آفتابش لب بومه میلیونها دلار برد.... حالا نبردن به جا خودش، وقت رو بگو که تو بلیط بخت آزمایی هم جایی نداشت...

پ.ن.۱- سلام به اون عزیزانی که مرتب به وبلاگم سر زدند و صبوری کردند که من چیزی ننوشتم (البته اگه قابل بدونند) بزودی خواهم نوشت. و همینطور عذر خواهی از عزیزانی که پست ها نوشتند و من هنوز فرصت نکرده ام به وبلاگشان سر بزنم یا اگر سر زده ام کامنتی نگذاشته ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 تیر1390ساعت 10:30  توسط لاله اشک  |