تبليغاتX
نیایشی در بهار
سلام به شما

 

بالاخره بعد از مدتی طولانی باز سعادتی دست داد که در اینجا حضور پیدا کنم و کلامی بنویسم و تصاویری از زیبایی های سرزمینم به نمایش بذارم.

وقتی که من اینجا نبودم زمستون اومد و برف زیادی با خودش آورد. زیبایی ، پاکی و سپیدی برف کمتر از اعجاز بهار نبود. حس زیبایی که فصل سرمای امسال برای سرزمین ما به ارمغان آورد دلتنگی ما رو برای بهار کمتر کرد.

در حالی که کم کم داریم با زمستون وداع می کنیم و به بوی بهار و جوانه های روییده سلام می کنیم عکس هایی رو که از برف امسال در لرستان گرفتیم به شما تقدیم می کنم.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط آزاده در شنبه 11 اسفند1386 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |

 به نام خدا

سلام به شما

 

با اینکه همیشه از اینکه آدم خودش رو به انجام یک کار خاص محدود کنه متنفر بودم و همیشه به خودم می گفتم که آدم باید درکنار کاری که می کنه یا درسی که می خونه به بقیه کارها و علائقش هم رسیدگی کنه اما خوب که فکر می کنم می بینم که بعضی وقتا آدم کاری رو شروع می کنه که به زمان و انرژی بیشتری نیاز داره و برای انجامش ناگزیره که انجام  بعضی کارهایی رو که بهشون علاقه داره متوقف کنه تا وقتی که کار اصلیش رو به انجام می رسونه. یکی از علائق بنده ترجمه ادبی و این وبلاگ هست. اما با پذیرفتن شغل مقدس و بسیار حساس معلمی و همچنین تصمیم بر شرکت در امتحان کارشناسی ارشد صلاح رو بر این دونستم که ترجمه رو فعلا فراموش  کنم و کار وبلاگ رو در این مدت متوقف کنم تا شاید بتونم به این دو کار بزرگی که شروع کردم بپردازم.

 

حالا هم که باید غزل خداحافظی رو بخونم و از دوستان خوب و مهربونی که در این مدت لطف کردن و با حوصله ترجمه ها و نوشته های بنده رو خوندند و و بنده رو از دونستن نظراتشون بی بهره نذاشتن بر خلاف میلم خداحافظی کنم. امیدوارم که بتونم بعد از این مدت برگردم و باز در مصاحبتشون باشم.

 

و حالا دعا می کنم و از خدا می خوام که:

 

خدایا بعد از اینکه ما بندگانت رو در مسیر هدایت خودت قرار دادی،

دلها مون رو سرگردان نکن؛

و از سوی خودت به ما رحمت و مهربونی عطا کن.

که تویی که بخشنده ای.

 

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا

و هب لنا من لدنک رحمة

انک انت الوهاب.

 

در آخر هم دو عکس از گل های باغچمون که در بهار پررحمت امسال گرفتم تقدیم می کنم به شما...

 

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 6:19 قبل از ظهر |
درخت بلوط-لرستانسلام

 

یکی دو هفته پیش مادرم تصمیم گرفتند بریم بیرون. هر چند توی تابستون و گرما بیرون رفتن نمی چسبه ولی مادرم دوست دارن که هر چند وقت یک بار تاب بازی کنیم. می گن برای سلامتی و نشاط مفیده!

با اینکه فکر می کردم منظره ای برای عکس گرفتن نمی بینم ولی دوربینو همراه بردم. به خاطر گرما خیلی خلوت بود. زیر سایه یک درخت بلوط نشستیم و ریسمون رو از درخت آویزون کردیم. چه بلوط های خوب و زیادی داشت. دیدم که تا حالا توی وبلاگ درباره درختان بلوط استان لرستان مطلب یا عکسی نذاشته بودم.

از جمله پوشش های گیاهی عمده لرستان درختان بلوط هست. درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این بلوط های زیبا رو که می بینم یاد اون سنجاب توی فیلم "عصر یخبندان" می افتم!


درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم منظره یک درخت بلوط زیبا. تاب بازی زیر درخت بلوط خیلی لذت بخشه.


درخت بلوط-لرستاندرخت بلوط-لرستان



 

 












 

 

 

 

 

 

 

 

 

 






تنه بلوط

 

 

 















 

 



یک داستان بامزه:

دختر عمه م و خانوادش چند سالی در زاهدان زندگی می کردند. یه روز یکی از اقوام مقداری بلوط براشون می بره. همسایه شون با بچه کوچیکش می آد خونه اون ها و بلوط های قهوه ای رسیده رو می بینه و با ترس و اضطراب به دختر عمه می گه که اینا فشنگن؟ از کجا آوردین؟! دختر عمه می خنده و می گه نه بابا اینا خوردنی اند و چند تاشون رو می ذاره روی بخاری. پوست بلوط ها که می ترکه و صداشون بلند می شه خانم همسایه دو پا داره دو پا دیگه قرض می کنه بچشو بغل می کنه و به فرار!! جیغ می زنه و می گه" نگفتم اینا فشنگن!"

در آخر هم از خدای بزرگ می خوام که قلب های ما رو در ماه پر از برکت رمضان لبریز از شادی و آرامش کنه و ترس و تقوی رو برای همیشه مهمان قلب های روزه داران کنه. آمین.

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 23 شهریور1386 و ساعت 5:54 قبل از ظهر |

به نام خدا

 

سلام می کنم به همه دوستان و بسیار خوشحالم که ترجمه بنده باعث شروع یک بحث و ارائه نظرات عزیز دوستان شد. در پست قبلی چند کلامی از برداشت های خودم رو از سخنان خلیل جبران نوشتم. دوست عزیزم هما هم نظر خودش رو در این باره  نوشت و از طریق ایمیل فرستاد. بنده هم با اجازه هما اونچه رو که گفته دقیقا اینجا قرار می دم.

 

 

"سلام آزاده جان

 

...

 خوب درباره نظرت، بله، موافقم در عین حال که نیستم . مدل جدیده

اول بگم منظور من به نویسنده نبود. یا اینکه چه قصدی داره. می دونی چیه من یه خصوصیتی دارم اونم اینکه وقتی دارم رمان یا داستان می خونم ، خودم رو جای شخصیت متن قرار می دم و می رم جلو. مثلا فکر کن من رو موقع کتاب خوندن رو تختم نشستم ، بعد یه موضوع غمگین اتفاق بیافته من غمگین می شم و یا عصبانی و هنگام شادیها هم شاد. یهو دیدی مثلا گفتم ایول یا خندیدم. بعد مامانم میاد می گه باز این بچه جوگیر شد. یا حتی موقع خوندن متنهای اینترنتی. و حتی افراد دور و برم. خودم رو جای اونها می زارم و بعد نظر می دم. اینجاهم همینکار رو کردم.

 

ببین من سعی می کنم  در زندگیم دور و بریام رو درک کنم. برای همین خصوصیتم هم کلی تا حالا ضربه خوردم. چون خیلی وقتها اصلا خودم رو در نظر نگرفتم و رفتم جای اونا ، یکی نیست بگه پس خودت چی آخه؟!خیلی وقتها هم از کسانی که اشتباه های دیگران رو مورد نقد قرار می دن و انگار قاضی هستن بدون هیچ درکی خیلی برنده می گن اینکار اشتباه بود و به نقد یه نفر می زنن انتقاد می کنم و می گم مگه خودتون تا حالا اشتباه نکردین؟

 

ولی در دو مورد اصلا نمی تونم اشتباهاشون رو بپذیرم. یکی موتوریها که به خاطر شادی کردن احمقانه خودشون جون عزیزان خیلی ها رو گرفتن. و یکی هم افرادی که برای اینکه ما بهمون داره سخت می گذره و چون تاحالا کسی نبود به ما کمک کنه پس من هم به دیگران صدمه می زنم و حتی در بعضی موقع من هم گرگ می شم. یعنی چی آخه؟ نتیجه این برخوردها می شن دختر و پسرهای که به خاطر روابط غلط ضربه می خورن و چون ضربه خوردن به یه دختر یا پسر دیگه صدمه می زنن. چون فلان پسر یا دختر به من صدمه زد و صبر هم حدی داره. یا مردی که برای فشار زندگی ( مثلا مادی) خودش رو زیر ماشین می ندازه و می کشه که با پول دیه اش شکم بچه هاش رو سیر کنه . خیلیها می گن چقدر فداکار بود. حالا نمی گن که یک خانواده دیگه رو درگیر کردو  کلی درگیری در اون خانواده ایجا کرده و حتی در بعضی موقع با عث از هم پاشی خانواده اون فرد شده. و حتی اون آدم به فکر خانواده خودش هم نبود چون اونها رو تو سخت ترین شرایط تنها گذاشت و رفت. اون آدم فداکاری نکرد نه، فداکاری برای آدمهای بزرگ نه آدمهای که برای ضعف خود و فرار از مشکلات ساده ترین راه رو انتخاب می کنن.

گفتی براستی اگه کسی نباشه که راه زندگی رو به ما یاد بده و ما بزرگ بودن رو در اون ها ببینیم و یاد بگیریم، بزرگی رو از کجا کسب کنیم؟

در مورد سرزنش فکر می کنم جوابتو دادم. بنده کوچیکتر از اینم که کسی رو سرزنش کنم ولی اصلا این آدم رو نمی تونم به خاطر تمام کارها و جرمهای که انجام داد نمی تونم ببخشم و قبولش ندارم و همین و هیچ حرفی ندارم که بهش بزنم فقط نگاهش می کنم .و به عقیده من خداوند هیچ بنده ایش رو تنها نمی ذاره و برای همه اونها چیزی یا کسانی رو قرار می ده که راه زندگی رو پیدا کنن. فقط باید خوب دید و شنید. اگر غیر این بود پس عدل خدا چی می شد؟ و هر کسی توجیهی برای کاراش می آورد که کسی نبود که به من بگه؟ در ضمن من می شناسم پسری رو که برای اینکه پدرش مرد خسیسی بود و درکل خانواده اش به خاطر این پدر تحت فشار بود، دست به کار زد و با هزار سختی خودش رو بالا کشید و الان حسابی مستقل شده و خودش و خانواده اش رو تحت حمایت گرفته. و خیلی نمونه های دیگه...

بله ما نتجه عمالمون رو می بینم و باید مراقب طرز رفتار و برخوردمون باشیم و بدونیم هیچکدوم از ما خالی از اشتباه نیست. ولی در جامعه اون نمی دونم ولی در جامعه خودم با همه این بی امنیها و دزدی و قتلها به اون خانواده ها هم حق بده که نتونن به اون فرد اعتماد کنن، چون نگران خانوادهاشون هستن . مگه اینهمه نمونه ها نیستن که به همین بهانه ها خانه ها رو به غارت بردن و اون حالا هیچی به خانواده صدمه زدن و باز اون هم هیچی قتل کردن و باز اونهم کمه دربرابر تجاوز به زن و دختر ................فقط چند لحظه خودت رو اینور هم قرار بده.بغض اونقدر به آدم فشار میاره که دیگه نتونه توجیه اینکارهارو بپذیره خوب آدم صبر و تحملی داره.

ولی این رو هم  باید بدونیم که اگر برخورد اشتباهی با ما شد هم سطحی برخورد نکنیم و به پای همه نزاری و زود تصمیم گیری نکنیم. در ضمن ما آدمها باید کمک مون رو از خدا بخوایم نه از بنده خدا. یه داستان قشنگ که تو کتاب اخلاق دانشگاهی بود برات می ذارم بخون . قشنگه. از فواید درس خوندن در زندگی

 

باز تاکید می کنم من به نویسنده انتقادی نکردم. اون تصویر یه واقعیت رو ترسیم کرد همین. و واقعیت زندگی رو نشون داد. ما باهم هم عقیده ایم ولی نگاهامون به مسائل متفاوت همین. وگرنه من که احساس می کنم یه جورای داریم یه حرف رو می زنیم.

 

وای چقدر حرف زدم. وراج به من می گن

 

همیشه شاد باشی"

 

 

ممنونم هما به خاطر توجه و اظهار نظرت. من وقتی حرفای تو رو می خونم یاد سه سال پیش خودم می افتم یعنی وقتی که همسن تو بودم.

 

از رضا هم به خاطر توجه و نظرشون ممنونم؛ به قول ایشون خیلی وقت ها هست که خوشی ها انسان رو به غرور و سرکشی می کشونه. به قول اما علی(ع): مال مایه شهوت هاست.

بعصی مواقع برعکس، سختی ها باعث می شه که انسان دست به خیلی کارها بزنه. برای همین هست که امام سجاد(ع) از فقر به خدا پناه می بره و می فرماید:" اللهم انی اعوذ بک من الفقر."

 

همچنین ازآرام هم متشکرم که همیشه لطف میکنن حوصله به خرج میدن و نوشته های بنده رو می خونن. بله، وظایف جامعه در قبال افراد هم یکی از مسائلی هست که خلیل جبران به اون اشاره کرده. جایی که مرد در مدرسه رو می زنه ولی راهش نمی دن یا به سراغ شغلی می ره و او رو نمی پذیرند، همه نشان از بی توجهی های جامعه هست نسبت به افراد.

  

 

+ نوشته شده توسط آزاده در یکشنبه 18 شهریور1386 و ساعت 6:5 قبل از ظهر |

به نام خدا

 

سلام می کنم به همه دوستانی که نوشته های من رو می خونند و عکس ها رو تماشا می کنند. خیلی خوشحالم که دوستان ترجمه ها رو به دقت می خونند و به محتوای اون ها توجه می کنند.

 

دوست خوبم هما جان لطف کردند ودر بخش نظرات، نظر زیبای خودشون رو درباره گفته های خلیل جبران در فصل پنجم کتاب اشک و لبخند به نام "گناهکار"  بیان کردند.

 

بسیار زیبا گفتی هما جان؛ انسان های بزرگ همیشه راه های درست رو پیدا می کنند و بهانه نمی آرند.

البته وظیفه بنده ترجمه سخنان این نویسنده بزرگ هست و تحلیل نوشته های ایشون کاربنده نیست. با خوندن نوشته های بیشتر از ایشون و آشنایی بیشتر با افکار این نویسنده متفکر خیلی از مسائل و تضادها حل می شه.

 

با این حال دوست دارم نظر خودم رو درباره این مسئله و تحلیل شخصیم رودر این مورد بیان کنم.

 

به نظر بنده روی سخن نویسنده با مرد گناهکار و توجیه کار او نیست، بلکه با آدم هایی هست که  اون قدر به مسائل و آدم های اطرافشون بی توجه اند و غرق در مسائل پوچ و بی اهمیت شدند که نمی دونند برای چه هدفی به این دنیا اومدند.ما به این دنیا اومدیم که با آدم های دیگه زندگی کنیم، زشتی های درون خودمون رو بشناسیم و به نیکی بدل کنیم و یاد بگیریم که چطور با آدم های دیگه برخورد کنیم، چطور حرف بزنیم، چطور نگاه کنیم و چطور مهربانی کنیم؛ چطور از غرق بودن در "من" و خودپسندی رها بشیم و انسان های دیگر رو ببینیم. وجودهایی که چون نام انسان بر اون هاست بخشی از روح و عظمت الهی به حساب می آند. و بفهمیم که "فقط من نیستم که انسانم..."

ما باید بیندیشیم که بی اهمیت ترین رفتار ما با دیگری چه اثرات عظیمی بر روح و وجود مخاطب ما می گذاره، حتی اگر این فرد گدایی باشه. ببینیم که برای خداوند تنها اخم پیامبری بزرگ در برابر مردی نابینا چه قدر بزرگه. بدونیم که کارهایی هست که نزد ما کوچک و بی اهمیته ولی نزد خدا بزرگه...

 

خود جبران هم در جملات آخر این فصل تا حدی منظور و هدف خودش رو از بیان این داستان بیان کرده.

 

درسته انسان های بزرگ در برابر مشکلات راه هایی درست پیدا می کنند و کمر خم نمی کنند. ولی همه آدم ها بزرگ نیستند. بیشتر آدم ها معمولی اند، با روح هایی حساس و توانی محدود. صبر آدمی هم حدی داره. تا حدی می تونه مقاومت کنه و در برابر سختی ها و ضربه های بزرگ تاب بیاره.

 

تازه ما در میان خانواده های فهمیده، تحصیل کرده و دلسوز بزرگ شدیم و خیلی چیزها رو ندیدیم. سختی ها و تحقیرهای جانسوز رو ندیدیم. در برابر بن بست ها قرار نگرفتیم. وقتی که از اندوه و غم ناشی از نامهربانی های روزگار خسته به خونه می آیم، در آغوش گرم و آرامش بخش خانواده تسکین می یابیم و قوت می گیریم، راه زندگی رو از اون ها یاد می گیریم و روحمون بزرگتر و آگاه تر می شه.

 

براستی اگه کسی نباشه که راه زندگی رو به ما یاد بده و ما بزرگ بودن رو در اون ها ببینیم و یاد بگیریم، بزرگی رو از کجا کسب کنیم؟ یعنی همه کسانی رو که جرمی مرتکب شدند، باید سرزنش کرد؟ من که هیچ گاه چنین کاری نمی کنم. بعضی وقت ها محیط جامعه و خانواده طوری می شه که آدم ها خوبی ها رو به فراموشی می سپارند و مجبورمیشند به خشونت و ...

 

خلاصه اینکه روح آدم ها خیلی حساسه و ما باید مراقب رفتار، حرف ها، لحن سخن، طرز نگاه و احساس قلبمون نسبت به آدم های اطرافمون باشیم؛ همونطور که احساس و نگاه های دیگران در برخورد با ما برامون مهم و تاثیر گذاره.

فکر نمی کنم خلیل جبران خواسته باشه بر چهره گناه نقاب توجیه زده باشه. از نظر من اون خواسته بگه:

خودخواه نباشیم. هر عمل و هر احساس ما عاقبت به سوی ما برمی گرده. همونطور که بدی اون جامعه درحق اون جوان عاقبت به خود اون ها لطمه زد.

 

به قول مولانای عزیز:

این جهان کوه است و فعل ما صدا                     سوی ما آید صداها را ندا

 

 

+ نوشته شده توسط آزاده در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 0:29 قبل از ظهر |