مژلاگ - از روی دست وبلاگ‌نویس

مژلاگ

نوشتن به وقت من

در پاسخ به فراخوان خوابگرد برای تاریخ‌نویسی وبلاگ‌ها
دوست‌مان حمید ستار که رفت امریکا، برای در ارتباط بودن با او کامپیوتر خریدیم، در این‌که چه سالی بود حافظه‌ی ضعیفی دارم، فکر کنم ۷۹ بود. از آن روز میز کامپیوتر یکی از تزئینات اتاق پذیرایی ما شد تا به امروز. قبل از آن فیلم بود و فیلمنامه‌نویسی و فیلم ساختن و سریال کار کردن. از اول زندگی‌مان بیشتر شب‌ها کار می‌کرد. می‌خواند و می‌نوشت. دل‌مشغولی‌های من اما از او فاصله‌ی زیادی داشت. سر و کله زدن با بچه‌های مهد کودک و بعد از آن هم مهمانی‌های دوستانه و سرخوشی با دوستانم که هیچ‌کدام اهل نوشتن نبودند. با آمدن کامپیوتر و اینترنت به خانه‌مان، روزگار عوض شد.

ساعت‌ها در اینترنت می‌گشت و من نمی‌فهمیدم این یعنی چی؟ گاهی بهش می‌گفتم اینترنت‌بازی‌ات اگر تمام شد، کمی هم بخواب. اما او محو و مسحور این فضا بود. من که نمی‌دانستم چه کار می‌کند. تا این‌که یک روز فهمیدم وبلاگ درست کرده است. البته نمی‌دانستم وبلاگ چیست. در مورد شکل و رنگش باهام مشورت کرد، گفتم قشنگه. اما ور سنتی ذهنم می‌گفت این کارها که نان و آب نمی‌شود. گاهی سر این‌که چقدر وقت صرف خوابگرد می‌کند با هم جر و بحث می‌کردیم. آن روزها نمی‌دانستم که خوابگرد چه کارها که نمی‌کند. کم‌کم از طریق خوابگرد دوست‌های تازه‌ای پیدا کردیم، که گاهی به ما سر می‌زدند. کلی با هم حرف مشترک داشتند. من چیزی نمی‌فهمیدم، فقط پذیرایی می‌کردم. کم‌کم هفتان هم آمد و کارش چند برابر شد. به تلاشش احترام می‌گذاشتم اما هر وقت حرصم می‌گرفت، سر تلاش برای هفتان و خوابگرد سرزنش‌اش می‌کردم. اما او صبوری می‌کرد و به کار خودش ادامه می‌داد.

کم‌کم برایم عادی شد. حتا گاهی ازم می‌خواست مطلبی را بخوانم. فکر کنم خانواده‌ی سنتی خودش هم از مطلب زیبایی که برای فوت مادرش نوشت با خوابگرد آشنا شدند. و شاید تعجب کنید اگر بگویم پدر هفتاد ساله‌اش هم حالا خواننده‌ی پی‌گیر خوابگرد است و حتا گاهی سفارش مطلب هم می‌دهد!

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم این وبلاگ‌ها چه تحولی که در خانواده‌ها به وجود نیاوردند. چه طرز فکرهایی که عوض‌ نکردند. چه تابوهایی که نشکستند. بحث‌ها و نقدها از متعلق بودن به یک قشر خاص، متعلق به مردم کوچه و بازار شد. امثال خوابگرد که این دیدگاه‌ها را وارد خانواده‌هایشان کردند و کم کم اجتماع‌مان از حالت ترس بیرون آمد. البته شاید هم‌زمانی با روی کار آمدن خاتمی هم بی‌تأثیر نبود. مردم با واژه‌های گفتمان و گفتگو آشناتر ‌شدند. اما به نظرم بار اصلی بر دوش همین وبلاگ‌نویسان بود که بی‌هیچ ادعایی رسالتی نانوشته را به دوش کشیدند تا به امروز. دیگر از شهروندرسانه شدن‌شان در بحبوحه‌ی ۸۸ نگویم که شرح مفصلی ست و از زبان خودشان خواندن لذت دیگری دارد.

حالا اما بیشتر اوقات مطالب خوابگرد را قبل از انتشارشان می‌خوانم، هر روز مطالب و اخبار را از طریق پلاس و فیس‌بوک پی‌گیری می‌کنم و حتا یکی دو سالی می‌شود که به همت دوست خوبم مریم مهتدی و به تشویق او این وبلاگ را هم دارم برای روزمرگی‌هایم که البته چند ماهی بود تا امروز به‌روز نشده بود. حالا به جایی رسیده‌ام که دیگر نه خواندن رمان و داستان خلأهای ذهنی‌ام را پر می‌کند و نه تماشای فیلم و سریال. البته هم داستان می‌خوانم و هم فیلم و سریال تماشا می‌کنم، ولی خواندن مطالب وبلاگ‌ها و قدم زدن در دنیای وبلاگ‌نویس‌ها که در باره‌ی همه چیز زندگی و سیاست و جامعه می‌نویسند، به من احساس زنده بودن بیشتری می‌دهد. من وبلاگ‌نویس نیستم، این مطلب را هم نوشتم که بدانید چیزهایی که نوشتید، خوانده شده و تأثیر گذاشته. پس لطفاً بنویسید و ادامه دهید.

+   پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:29  |  مژگان ساختمان‌گر  |